تبليغاتX
کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان

 

این شعر صادق طولابی فر در جلسه ی ۱۵ ام اسفند نقد می شه. از این به بعد زودتر به روز می شم.

1

روز را با تو آغاز می کنم

تاریکی در اتاق نفس می کشد

 

در اتاق نفس می کشد

در پیاده رو ساکت می شود

دست ها در جیب های تاریکی دیگری

به سنگفرش ها نگاه می کنند

"سالها گذشته

از روزهای شمردن سنگفرش ها

سالها گذشته "

 

2

روز را با تو آغاز می کنم

با قار قار کلاغی بر شاخه ی برهنه ی پاییز

با نجوای ملتهب خاکستر،

شاید سیگار

مناجات پنهان آخرین باشد

با پرتره ی ترک برداشته ی خدا

در غارهای تنهایی

 

3

پسری پنج ساله می شوم بی تو

با دیوارهایی که بلندند

کوچه هایی که در پرتگاهی خاکستری تمام می شوند

روزهایی که خمیازه می کشند

کش می آیند ساعت ها

 

روز را با تو آغاز کرده بودم

 

4

کمی پنهان می شوم

کمی می خندم

 

فاصله ی دو سنگ را

صداهای پنهان در تاریکی

پر می کنند

 

فاصله ی دوسنگ را

صداهای پنهان در تاریکی

پر می کنند

 

صادق طولابی فر

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

سلام دوستان:

این هفته  دو ترانه واسه نقد داریم:

نترس از سنگسار آرزوها٬منو تا خواب مردن آرزو کن

مث کابوس این روزا بمون و منو تودست سنگا زیرو رو کن

تماشا کن چه بی وحشت هنوزم اسیر کینه ی این پاره سنگام

تماشا کن٬تماشا کن هنوزم به جز دستای تو چیزی نمی خوام

اگه تقدیره دور از تو بمونم٬ اگه ممنوعه دستاتو بگیرم

همون بهتر که تو سنگا بمونم٬همون بهتر که این جوری بمیرم

 

ببین تا سینه تو خاکم مث سنگ٬ببین قلب منم مث تو خونه

ببین ! این بار شوخی نیست حالا دیگه پای من و تو در میونه!

نترس از سنگسا ر لحظه هامون٬به من مث شبای رفته خو کن

منو تو خاک برگشتن ببین و منو تو دست سنگا زیر و رو کن

محمد نویری


لالایی های مامان ٬حتی میون آوار...

مامان می گفت عزیزم٬برو خدا نگهدار...

با انهدام خنده٬اما اگه کدومه؟

مامان اگه نباشه٬قصه دیگه تمومه!

فردا اگه تو اخبار٬مرده ه هارو شمردن

 تو تیتر یه فاجعه اسم مارو آوردن...

بگو صدای گوله٬لالایی ستاره

پریدن پرنده٬معنی انتحاره

بچه ها رو که کشتن٬بگو خدا بیداره

گلوله ها به ابرا٬اصابتی نداره

فردا اگه تو اخبار٬مرده ها رو شمردن

 تو تیتر یه فاجعه٬ اسم مارو آوردن...

برای برگ تاریخ٬نگو کجا؟کی برده؟

اما عروسکم رو٬بگو کجا؟کی برده؟

سارا خسروان

ضمن اینکه محمد نویری- سمیه مرادی و محمد باقر حاجیانی به روز هستن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

ريموند كارور، مينياتوريستِ شكست

 

نگاهی به سبک داستان نویسی ریموند کارور/ مصطفی مستور

 

 

 

 

 اگر با تعبير و تعريف فرانك اوكانر، نويسنده و منتقد برجسته‌ي ايرلندي از ماهيت داستانِ كوتاه موافق باشيم، داستان هاي كوتاه كارور را بايد  عموما خوب و در برخي موارد شاهكارارزيابي كنيم. نظريه‌ي اوكانر درباره‌ي مولفه ي اصلي داستان كوتاه كه در واقع مي‌كوشد تا  به كمك آن ميان اين فرم ادبي  و  رمان تفاوت بگذارد، در نوع خود نو جسورانه و البته تفكر برانگيز است.  اوكانر برداشت عميق خود را با  تفاوت آشكاري كه ميان حجم داستان كوتاه و رمان وجود دارد آغاز مي كند و سپس نتيجه مي گيرد كه در رمان به دليل تفصيل ذاتي آن امكان طرح تمامت يك ـ و گاه چند ـ شخصيت وجود دارد در حالي كه در داستان كوتاه اصولا امكان طرح تمام وجوه يك شخصيت فراهم نيست. در گام بعد اوكانر از اين ويژگي نتيجه مي گيرد كه به همين دليل در رمان مجال پديد آمدن حس همذات پنداري ميان مخاطب و شخصيت ها  وجود دارد در حالي كه در داستان كوتاه اين حس هرگز پديد نمي آيد. با اين دو مقدمه، سرانجام منتقد تيز هوش ايرلندي گام بلند خود را برمي دارد و نظريه نهايي خود را تبيين مي كند: در داستان كوتاه آدم ها همواره به گونه اي طرح واره، نيم گفته و غير قابل درك نشان داده مي شوند در حالي در رمان آدم ها  به طور كامل و با تمام وجوه شخصيتي شان حضور دارند. اوكانر تاكيد مي كند كه اصولا به دليل همين  ويژگي ذاتي و ماهوي است كه داستان كوتاه محمل و بستر مناسبي است براي طرح آدم هاي تنها. آدم هايي كه به خاطر طرحواره بودن امكان همدردي با آن ها ميسر نيست. آدم هايي كه او از آن ها به انسان هايي “‌غرق شده  و فرو‌رفته”  ياد مي كند. آدم هايي كه انگار صداهايي هستند كه كسي قادر به شنيدن آن ها نيست.

 

داستان هاي كوتاه كارور آكنده اند از اين آدم هاي “ غرق شده و فرو رفته ” . آدم هايي تك افتاده، تنها و  بي قراري كه اغلب ـ حتي اگر اراده كنند ـ قادر به درك هم نوع خود  نيستند. زن‌ها و شوهرهاي جهان داستاني كارور با درون هايي آشفته و روح هايي زخم خورده، به رغم نيازي كه به مهرورزي هم دارند تا شايد به كمك آن زخم هاشان را التيام بخشند، به طرز رقت آوري قادر به اين كار نيستند. در داستان “ همسر دانشجو ” زن تا صبح در بستر بيدار مي ماند و سعي مي كند تا شوهرخواب آلودش را ـ به ياد عشق اوليه  شان ـ به سخن گفتن با خود وادارد، شوهر اما در گفت و گويي سرد و بي احساس و كوتاه نشان مي دهد كه نمي تواند به درخواست عاجزانه ي زن پاسخ دهد. در فصلي درخشان  و نمادين از داستان زن مي كوشد تا براي لحظاتي نفس هاي خود را با تنفس مرد در خواب همسو كند. در پايان داستان  كه زن شب را تا صبح بيدار مانده است، كنار تخت خواب زانو مي زند و از خداوند كمك مي طلبد.

 

اين تنهايي و عدم ارتباط  در داستان هايي ديگر مثل “ يك چيز ديگر ”  و “ صميميت ”  تكرار مي شود اما اين بار از سوي مرد. اين برداشت را  ايروينگ هاو منتقد و زبان شناس آمريكايي در اين عبارت خلاصه  كرده است: “ آدم هاي كارور فاقد درد مشترك و يا اصولا هرچيز مشترك ديگري هستند كه بتوانند به كمك آن تسكين يابند.”  در واقع روابط انساني آدم هاي كارور فاقد چسبندگي كافي براي اتصال آن ها به يك ديگر است. آدم هايي آويزان، سرخورده و بهت زده اي كه حتي از درك وضعيتي كه گرفتارش شده اند عاجزند. اين وضعيت در واقع موقعيت شكستي است كه  كارور با دقتي مينياتوري آن را نمايش مي دهد. داستان هاي “ آن ها شوهر تو نيستند ” و “ كيلومتر شمارش دست نخورده ”  دو نمونه از بهترين داستان ها ي كارور هستند كه اين شكست را به گونه اي تلخ، سياه و البته پر از انحطاط اما با قوت نشان  مي دهند. در داستان اول مرد  و در داستان دوم  زن و شوهر هر دو شكست خورده اند. تفاوت مهمي كه ميان نگاه كارور و همينگوي وجود دارد در نمايش اين شكست هاست. در حالي كه در باور همينگوي “  آدم ها را مي توان از بين برد اما نمي توان شكست داد ”  كارور با دقتي وسواس گونه به ترسيم شكست هاي پي در پي انسان مي پردازد. آدم هاي او دائم و تقريبا در همه ي عرصه هاي مهم زندگي شكست مي خورند و بدتر از آن به نظر مي رسد هيچ تقلايي براي خروج از اين شكست ها انجام نمي دهند، يا نمي توانند انجام دهند. 

 

كارور به لحاظ شخصي در برابر فقر،  عشق  و الكل بارها شكست خورده است. زندگي همراه با فقركه به دنبال ازدواجي زود هنگام ـ در هجده سالگي و با  دختري شانزده ساله به اسم ماريان بِرك ازدواج كرد ـ  فشارش را بر او مضاعف كرده بود نويسنده جوان را ـ‌لابد براي تحمل يا تسكين آن فشار ناگهاني  ـ به سمت الكل لغزاند. او  بارها در برابر الكل ـ كه در آغاز منجي خود مي پنداشت ـ زانو زد اما  تنها دوم ژوئن 1977 بود كه براي هميشه بر آن  غلبه كرد. با اين حال بلافاصله از همسرش طلاق گرفت تا شكست تازه اي را مزه كند. توالي و استمرار شكست ها سبب شد تا كارور آن ها را  به مثابه ي معادن و تجربه هايي غني دست‌مايه‌‌‌‌ي كار نوشتن كند. كاري كه  از هر نويسنده ي بزرگي انتظار مي رود. كارور با استخراج، تراش و تلطيف تجربه هايش  و سپس عبور آن ها از صافي  ذهن خلاق خود مايه‌هاي داستاني اش را كه به شدت اصيل و ريشه  در زندگي اش داشتند  ورز داد و توانست قصه هايي بنويسد كه قبل از هرچيز به مفهوم دقيق كلمه برآمده از روح خودش بودند.       

 

اگر با فرانك اوكانر هم راي باشيم كه  مخاطب رمان با شخصيت هاي آن،  برخلاف داستان‌كوتاه،  همذات پنداري مي كند و آدم هاي داستان كوتاه را نمي توان درك كرد و فهميد،  آن گاه راز اين كه كارور هرگز در دوران نسبتا طولاني نويسندگي اش  رماني ننوشت اندكي آشكار مي شود. نه مگر كارور خود يكي از آن آدم هاي تنها بود كه  هر از گاه حسي،  تجربه اي، اندوهي و تصويري از روح خود را باز مي تاباند و باز  فرومي رفت تا داستاني ديگر؟ تا زخمي ديگر؟ تا فشاري ديگر كه  روح او را بيازارد و  او براي خلاصي از دست آن بگذارد آن فشار  همچون صدايي تنها از منفذي به اسم داستان كوتاه بيرون بزند و ما را بهت زده كند؟        

 

 

 ------------------------------------------------------

 

          1ـ براي آگاهي بيش تر از نظريه اوكانر در اين باب نگاه كنيد به: فرانك اوكانر، صداي تنها، ترجمه شهلا فيلسوفي، نشر اشاره، تهران، 1381

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

 

 

 

سنگر و قمقمه هاي خالي

 

 

بهرام صادقي

 

 

1

 

شناسنامه ي اول :

 

 

آقاي « كمبوجيه » داراي نام خانوادگي فرزند در تاريخ هيجدهم ماه دي سال 1290 شمسي در شهر متولد شده است . ( در جاهائي كه نام خانواده و پدر و مسقط الرأس ايشان را نوشته اند متأسفانه ساليان بعد ، به عمد يا به سهو ، مهر اداره ي قند و شكر را نيز كوبيده اند يا به عنوان ديگر جلو هر كدام از آنها مي توان نوشت لايقرء است . ) در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است آقاي كمبوجيه ساكن تهران است .

 

 

2

 

يك روز از زندگاني آقاي كمبوجيه :

 

باز هم مثل هميشه اما نه ، ممكن است پيش خودتان بگوئيد : « چرا باز هم مثل هميشه ؟ چرا باز هم مثل هميشه مي خواهند با گفتن چند چيز كلي جزئيات گفتني را ناگفته بگذارند ؟ » براي اينكه چنين نگوئيد من هم سعي خواهم كرد كه بيدار شدن آقاي كمبوجيه را درست و حسابي برايتان شرح بدهم . حالا شما هم درست و حسابي گوش كنيد :

 

در يك صبح فرح انگيز بهاري كه گنجشك ها با گنجشك ها عشقبازي مي كردند و ماهي ها با ماهي ها قول و قرار مي گذاشتند و پسرها خواب دخترها را مي ديدند و دخترها خواب پسرها را ، آقاي كمبوجيه در تختخواب سفري پر سر و صدايش غلتي زد ، و از اين دنده به آن دنده شد و چشم هاي نازنينش را باز كرد يعني به همين سر و سادگي بيدار شد . مدتي سقف اتاق را نگاه كرد و مدتي هم گذشت تا فهميد كه اين كار نتيجه اي ندارد . بعد رويش را به طرف پنجره برگرداند و آفتاب را كه شاعرانه لبخند مي زد ديد ، اما حتي خودش هم نفهميد كه چرا از خنده ي آفتاب دلگير شده . بنابراين سرش را زير لحاف برد و گفت : « حالا كه اينطور است فكر مي كنيم .» يكي دو دقيقه گذشت و هيچ فكري به خاطرش نرسيد . پيش خودش گفت : « چطور است درباره ي ستاره هاي ثابت و سيار فكر كنم ؟ » و جواب داد : « خيلي خوب است .» و بعد اين مذاكره ي كوتاه در مغزش روي داد :

 

ــ ستاره هاي ثابت و سيار ؟

 

ــ بله

 

ــ بله البته ، بعضي ستاره ها ثابتند يعني از جايشان تكان نمي خورند و بعضي ستاره ها هم سيارند يعني از جايشان تكان مي خورند .

 

باز يكي دو دقيقه ي ديگر گذشت و آقاي كمبوجيه همچنان تلاش مي كرد كه چيزي پيدا كند كه بتواند او را به فكر كردن وادارد : « آه جستم ! درباره ي خدا فكر مي كنم .» فكر كرد : « خدا خيلي خوب ، خدا ، خدا بزرگ است البته ، و عده اي معتقدند كه به جاي خدا بايد گفت طبيعت . خيلي خوب ، گفتيم طبيعت »

 

در زير لحاف ، در يك صبح بهاري و در مغز آقاي كمبوجيه باز مذاكره شروع شد :

 

ــ آقاي كمبوجيه ، عقيده ي شما درباره ي درباره ي

 

ــ كشتي هاي اقيانوس پيما ؟

 

ــ آفرين ! آه ، آفرين ! درباره ي كشتي هاي اقيانوس پيما چيست ؟

 

مدتي به سكوت گذشت و در مغز آقاي كمبوجيه ، تنها صداي تيك تاك ساعت طنين مي افكند . معلوم بود كه جواب ، سنجيده و از روي كمال بي طرفي خواهد بود ، چون آقاي كمبوجيه به دقت فكر مي كرد . خوشبختانه مذاكره ادامه يافت :

 

ــ در اين باره من هيچ عقيده ي خاصي ندارم .

 

بار ديگر بن بست با تمام سياهي و وحشتش از دور نمودار شد ــ بن بست مذاكرات ــ و آقاي كمبوجيه در زير لحاف به خودش فشار مي آورد و مثل غريق نوميدي كه دست هايش را به هر طرف تكان مي دهد تا مگر به تخته پاره اي برخورد كند از اين شاخه به آن شاخه مي جست ، دنبال موضوع ها مي دويد و دستش را ، گاه با خشونت و سرعت ، و گاه به نرمي و آرامي ، به جلو مي برد كه فكر را محكم بگيرد و نگذارد فرار كند . بالاخره توفيق ، گرچه نسبي بود ، نصيبش شد :

 

ــ درباره ي عشق فكر مي كنم .

 

ــ درباره ي عشق فكر مي كني ؟

 

ــ درباره ي عشق فكر مي كند !

 

آقاي كمبوجيه از وحشت نزديك بود فرياد بكشد . در مغزش از هرگوشه كسي يكي از زمان هاي گوناگون عشق ورزيدن را صرف مي كرد :

 

« كمبوجيه عشقبازي مي كند ! كمبوجيه عشقبازي نكرده است ! كمبوجيه ، عشقبازي مي كني ؟ »

 

آقاي كمبوجيه مصمم شد كه به اين شلوغي خاتمه بدهد . با لحن محكمي ، كه نشانه ي اراده ي خلل ناپذير است ، در مغزش بانگ زد :

 

ــ بله ، عشقبازي مي كنم !

 

ــ چطور مثلاْ ، نه ، حالا خودمانيم ، عقل به ما داده اند كه بفهميم . خودت قضاوت كن ، براي اينكه قضاوت خودت اشتباه درنخواهد آمد مثلاْ زير لحاف عشقبازي مي كني ؟

 

ــ مسلم است كه كسي زير لحاف عشقبازي نمي كند . يعني در مراحل اول ، عشق از زير بوته هاي گل شروع مي شود و البته بعد به زير لحاف ختم مي شود .

 

ــ آه كمبوجيه !

 

ــ بله ، آه كمبوجيه ! زمستان بود . چه زمستان سختي بود . اين قصه مال چندين سال پيش است ، چندين سال پيش كه من نوجوان بودم و تازه معني زيبائي ها را مي فهميدم آن وقت ، آن شب كه باران مي آمد و ما براي اينكه حوصله مان سر نرود به خانه ي آنها رفتيم ، من براي اولين بار « او » را ديدم

 

ــ چه عشق آتشيني بود كه سرانجامش معلوم نشد

 

ــ درست و حسابي يك تراژدي بود .

 

ــ آه ، چه اغراقي ! كمدي بود .

 

آقاي كمبوجيه چنان به تخت فشار آورد كه ناله ي تمام فنرها بلند شد .

 

ــ نه ، كمدي نبود ! نبود ! نبود !

 

اكنون باز از توي تمام حجره ها و پشت تمام دريچه هاي مغزش آدم هاي نامرئي فرياد مي زدند : « نبود ! نبود ! » و آقاي كمبوجيه چنان دندان هايش را به هم فشرد كه رشته ي فكرش ناگهان قطع شد . سكوت روز بهار را تنها صداي ساعت درهم مي شكست و در زير لحاف چيزي تكان مي خورد . روي قرائن و امارات هر كس حق دارد كه خيال كند آن چيز آقاي كمبوجيه بود ، اما من ترجيح مي دهم كه بگويم :

 

نه ، دوستان محترم ! اين ، درون آقاي كمبوجيه بود كه ، منقلب و ناراحت ، موضوع تازه اي را براي فكر كردن مي جست ، يا بهتر بگوئيم حتي اين ، درون آقاي كمبوجيه هم نبود ، نياز فكر كردن بود . اگر بتوان گفت . نياز فكر كردن بود براي زندگي كردن . و اتفاقاْ اينجا هم يكي از جمله جاهائي است كه هر چيز را مي توان وارونه كرد بي آنكه در وضع تغييري بدهد . مثلاْ حق داريم بگوئيم : چيزي كه در زير لحاف مي جنبيد نياز زندگي كردن بود براي فكر كردن .

 

هر چه بود نمي توان بيش از اين مته به خشخاش گذاشت . چون اگر چنين كنيم گناهمان با گناه كشيشاني كه ، در كشاكش جنگ خانمانسوز دوست و دشمن ، درباره ي تعداد فرشتگان و نوك سوزن بحث مي كردند مشابه خواهد بود ( چيزي كه از وطن پرستي به دور است ) و به علاوه از تماشاي شكست يا فتح آقاي كمبوجيه هم محروم خواهيم ماند . خوشبختانه آقاي كمبوجيه با پيروزي كامل باز شروع كرده بود به فكر كردن :

 

ــ خب ، آخرين مطلبي كه درباره ي آن فكر مي كردم چه بود ؟ تيك تاك ساعت ؟ نه ، گمان نمي كنم . اصلاْ چرا به ياد تيك تاك ساعت افتادم ؟ پس درباره ي خدا بود خدا بزرگ بود و بعضي هم دلشان مي خواست بگويند طبيعت . نه اين هم نبود . بعضي ستاره ها ثابتند و بعضي حركت مي كنند البته شك نيست ، كما اينكه چند ستاره هم هستند كه تندتر از همه حركت مي كنند و به آنها شهاب مي گويند . پس چه بود ؟ اي خداي بزرگ ! درباره ي كشتي ها هم كه من عقيده ي مخصوصي ندارم ، يعني اصلاْ عقيده اي ندارم ، براي اينكه واقعاْ مضحك است كسي كه كارش كارش چيست ؟

 

ــ خوردن و خوابيدن و به فكر زندگي نبودن .

 

ــ راستي اين هم مسأله اي است كه آيا آدم بايد هميشه و در همه حال دنبال كار كردن برود يا نه يعني مثل من به يك زندگي ابتدائي اكتفا بكند يا به همه كار دست بزند ، پول هايش را جمع كند و خانه هاي كوچك و بزرگ بخرد ؟ بايد درست و حسابي سر فرصت فكرش را كرد . اما من از اين زندگي متنفرم متنفرم ؟ بله كاملاْ ، دلم مي خواهد همانطور كه رفيقم مي گفت زندگي بكنم ، آن هم نه مثل او در عالم خيال ، بلكه در همين دنياي واقعي : يك گوشه ي دورافتاده ، كنار يك رود آرام كه زمستان ها خشك باشد و تابستان ها پر آب . اين را زودتر بگويم : در يك شهرستان درجه اول ــ از اين همه سر و صدا ديوانه شده ام ــ خانه اي بسازم مطابق ميل خودم با چند تا باغچه كه در آنها گل و گياه بكارم و صبح آبشان بدهم و مواظبشان باشم . بعد اين خانه يك اتاق داشته باشد خيلي بزرگ ــ آخر من از اين اتاق هاي قوطي كبريتي به تنگ آمده ام ــ آفتاب گير . دور تا دور اين اتاق را قفسه بگذارم و كتاب هاي نو در آنها بچينم ، كف اتاق را با يك قالي قشنگ فرش كنم ، گوشه و كنار چند تا مخده بگذارم ؛ بعد وقتي زمستان مي آيد بخاري را روشن كنم ، تمام پرده ها را بيندازم ( اما باز هم از پشت شيشه ها بتوانم برف ها را كه يواش يواش به زمين مي ريزند ببينم ) ، چند تا رفيق داشته باشم ، هر ماه يكي از آنها بيايد به سراغم . با هم بنشينيم توي اتاق ، از صبح شروع كنيم يك منقل جلومان باشد پر از آتش هاي پشت گلي ، يا سينه كفتري ، فرق نمي كند . ولي آنقدر حساس كه اگر خواستيم به اشان فوت بكنيم يك پرده ي نازك خاكستر رويشان بنشيند ، يكي دو قوري آب جوش براي اينكه چاي هميشه آماده باشد ، استكان ها همه شسته ، آنقدر شسته كه برق بزنند ، آن وقت از توي گنجه كه زياد هم دور نگذاشته باشند ــ همان دم دست كه آدم ديگر بلند نشود ــ شيشه عرق را دربياوريم ، سر وافور را به شانه ي منقل تكيه بدهيم و تا غروب گل بگوئيم و گل بشنويم ، همه اش حرف بزنيم ، هر چه دلمان مي خواهد بگوئيم ، گاهي يك كتاب دربياوريم ( اين زحمت را ديگر آن رفيقي كه مصاحب يك ماهه است بايد بكشد ، چون من در آن موقع حال تكان خوردن هم نخواهم داشت ) و نرم نرمك بخوانيم ، زمستان را همين طور بگذرانيم تا بهار بيايد . وقتي كه بهار شد پرده ها را پس بزنيم كه شكوفه ها توي اتاق را ببينند ، چرا من به خودم زحمت بدهم كه شكوفه ها را ببينم ؟ يخچال را كم كم دم دست بگذاريم و باز هم

 

نكته اينجاست كه چون آقاي كمبوجيه به اينجا رسيد ديگر فكر امانش نمي داد . اكنون صحنه كاملاْ عوض شده بود و آقاي كمبوجيه در زير لحاف سنگين ( تازه داشت متوجه مي شد كه چه لحاف سنگيني است ) مي لوليد و در جستجوي راهي بود كه شايد بتواند از دست اين همه فكرهاي رنگارنگ فرار كند . نيم خيز شد و سرش را از زير لحاف بيرون آورد و نزديك بود خودش را از تختخواب به زمين بيندازد ، اما فكر با چنان سرعت و قوتي بر سرش كوفت كه لحظه اي بعد ، در سنگر نرم و راحتش ، آرام و بي حركت دراز كشيده بود و همه جايش را لحاف مي پوشاند . باز هم مثل هميشه ( آه باز هم مثل هميشه فراموش كردم . بگذريم .) تيك تاك ساعت بود كه سكوت را آهسته مي تراشيد و هر كس حق دارد كه خيال كند آقاي كمبوجيه ، خداي ناكرده ، به مرگ ناگهاني درگذشت و يا خوابش برد . اما من معتقدم كه شاعرانه تر سخن بگوئيم ، مثلاْ : « آقاي كمبوجيه ، در سنگر تسليم شد . خوشبختانه قمقمه ي او كاملاْ خالي بود و دشمن نتوانست به غنيمت ــ مقصود آب است ــ دست يابد .» اما حق با شما است ، گزارش رسمي را نمي توان سخن شاعرانه خواند ، بهتر است بگوئيم : « آقاي كمبوجيه با خيالي دلنشين هم بستر شد » و پس از اينكه او را بوسيد از روي تختخوابش برخاست . بيرون اتاق ، يك پسربچه ي زيبا انتظارش را مي كشيد . پسربچه كه چهارده سالش تمام نشده بود لباسي پوشيده بود كه او را زيباتر از هميشه نشان مي داد ــ مثل اينكه از اعماق قرون گذشته بيرون آمده است ــ و عرق چين زردوزي شده اي را كه كج روي سرش گذاشته بود با دست نوازش مي كرد . آقاي كمبوجيه وقتي به او رسيد ايستاد ، دستش را زير چانه ي او گذاشت و سرش را بلند كرد . پسربچه از شرم گلگون شد و لبخند زد . متأسفانه وقتي لبخند زد كه درِ خانه ي بزرگي را كه كنار رودخانه بنا شده بود زدند و آقاي كمبوجيه مجبور شد به او اجازه بدهد كه برود در را باز كند . همانطور كه من و شما نمي توانيم حدس بزنيم چه كسي بود كه به ديدار آقاي كمبوجيه آمده بود ، خود آقاي كمبوجيه هم در زير لحاف سنگين هر چه مي كوشيد به ياد نمي آورد كه تازه وارد را كجا ديده است . به هر حال به طرف او رفت :

 

ــ بله ، حضرت آقا ! چه فرمايشي داشتيد ؟

 

ــ جنابعالي آقاي كمبوجيه ( مهر اداره ي قند و شكر روي آن خورده است ) نيستيد ؟

 

ــ چرا ، البته خودم هستم .

 

ــ اوه ، مهربان ترين مهربانان و عجيب ترين دوستان ! من يكي از ياران تو هستم كه نوبتم رسيده است .

 

آقاي كمبوجيه صلاح در آن ديد كه جدي باشد :

 

ــ دوستي كه بايد يك ماه جاري را با من بگذراند هم اكنون در اتاق وافور مي كشد ، بنابراين شما به رسميت شناخته نمي شويد .

 

تازه وارد ، هنوز مداركش را ارائه نداده بود كه آقاي كمبوجيه فرياد كشيد :

 

ــ بچه ، او را بيرون كن !

 

به يكباره از درهاي مرئي و نامرئي خانه هزاران پسربچه ي زيبا ، بعضي مثل پنجه ي آفتاب و بعضي مثل قرص قمر ، با عرقچين هاي زردوزي شده و تنبان هاي گشاد ، و يا با شلوارهاي گلف و پيراهن هاي كاوبوي و سرانگشت هاي عناب رنگ ، بيرون جستند و دوست از راه رسيده را كه هاج و واج مانده بود به خفت و خواري تمام به رودخانه پرتاب كردند .

 

اكنون وقت آن است كه هر كس به اشتباهش اعتراف كند ، چه آن كه آقاي كمبوجيه را مرده مي پنداشت و چه آن كه فكر مي كرد خوابيده است و حتي من كه گزارش غيرواقع دادم و شعر بي معني سرودم . حقيقت امر اين است كه در اين مدت آقاي كمبوجيه تسليم نشده بود ، بلكه با يك حيله ي جنگي ( خود را به خواب زدن يا عاميانه تر خود را به موش مردگي زدن ) مي خواست حريف را به زانو درآورد . حريف او ( فكر ، فكري نافذ كه مثل سيل سوراخ كننده بود ) اكنون داشت قد خم مي كرد تا به زانو دربيايد و آقاي كمبوجيه از روي خوشدلي فطري خواست در اين دقايق آخر به ملايمت با او رفتار كند .

 

ــ راستي خيلي مضحك بود . تازه حالا يارو را شناختم . حيواني راست مي گفت كه از دوستان ثابت قدم من است . حالا چه كار بايد كرد ؟ مسلماْ وقتي كه خانه را ساختم و دم و دستگاه را به راه انداختم به جبران اين بي احترامي ، اولين ماه را با او خواهم گذراند

 

ــ اما فكرش را بكن ، بهتر نيست يك زن بگيري كه شب برايت آبگوشت بپزد و روز سيب زميني و هويج سرخ كند كه بيش از اين معده ي بيچاره ات را با كالباس و نان سفيد به جنگ وا نداري ؟ هر روز لباس هايت را بشويد و اتو بزند ، برايت بچه بياورد مثل هلو ، اسمش را بگذاري ، اسمش را بگذاري مثلاْ يك زهرماري اسمش را بگذاري كه وارث نام تو باشد و يادت را در جامعه جاويد نگاه دارد ؟ بعد هر سال يكي به جمع وارثان اضافه بكني ، مثل دانه ي تسبيح ، آنقدر زياد كه سر سفره جاي خودت نباشد ، هي وق بزنند و از هم بقاپند و از هر طرف آنقدر مهارت را بكشند كه به فكر هيچ چيز نيفتي ؟ به جاي ترياك و عرق و رفيقان يك ماهه ، خودت را با زن و بچه ها و ديزي آبگوشت و قرض هاي اول ماهت تخدير كني ؟

 

زنگ ساعت بود يا بلاي آسماني يا موهبت الهي ، هرچه بود چرت آقاي كمبوجيه را چنان پاره كرد كه به سرعت بلند شد و روي تختخوابش نشست . ساعت شماطه دار همچنان زنگ مي زد و آقاي كمبوجيه به ياد آورد كه از روي فراموشي تكمه ي زنگ را آزاد گذاشته است . به تدريج دورنماي وحشتناكي در جلو چشمانش پديدار مي شد : بلند شدن ، دست و رو شستن ، به مستراح رفتن ، توي خيابان ولو شدن و صبحانه و ناهار را يكجا به اسم عصرانه خوردن .

 

به ملايمت و آرامي بار ديگر در تختخوابش دراز شد ، منتهي دستش را هم دراز كرد و از زير تخت ظرفي برداشت و زير لحاف برد و پس از مدتي بيرون آورد و گذاشت سرجايش و با خوشحالي گفت :

 

ــ اين از اين يكي .

 

بعد از آن باز دستش را دراز كرد و از روي سربخاري سفره اي را برداشت ، روي شكمش پهن كرد و بنا كرد به خوردن ( متأسفانه به علت اينكه اتاق به تدريج تاريك مي شد معلوم نبود كه آقاي كمبوجيه چه مي خورد ).

 

در يك روز فرح انگيز بهاري ، كلاغ ها عشقبازي مي كردند و ماهي ها از هم جدا مي شدند و آقاي كمبوجيه با چشم هاي باز بادكرده فكر مي كرد :

 

ــ باز هم رحمت به روزهايي كه اداره داريم . روزهاي تعطيل همه اش همين جور مي گذرد . واضح است منتهي من آخرين بار راجع به چه فكر مي كردم ؟ آهان ، تازه يادم آمد : فرق كمدي و تراژدي صحيح ، تراژدي آن است كه يك نفر را بكشند ، آن يك نفر هم بايد عاشق باشد و كمدي آن است كه خانواده ي عروس دخترشان را به مرد عاشق كه به خواستگاري آمده است ندهند . بنابراين عشق آن سال زمستان من چه بود ؟ چون مرا نكشتند تراژدي نبود و چون من اصولاْ به خواستگاري هم نرفتم كه معلوم شود خانواده ي عروس موافقند يا مخالف ، پس كمدي هم نمي تواند باشد شايد بتوان گفت

 

ــ شايد ندارد ، به يقين مي توان گفت كه مضحك بود .

 

3

 

شناسنامه ي دوم :

 

دوشيزه « سكينه » ، داراي نام خانوادگي ( مهر اداره ي قند و شكر ) فرزند ( مهر اداره ي قند و شكر ) در تاريخ نوزدهم ماه بهمن سال 1300 شمسي در شهر ( مهر اداره ي قند و شكر ) متولد شده است . در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است . دوشيزه سكينه ساكن يكي از شهرستان ها است .

 

 

4

 

يك شب از زندگاني دوشيزه سكينه :

ساعت 7 ــ دوشيزه سكينه با اوقات تلخ از جلو آينه بلند شد و همانطور كه روبان هايش را در دست داشت به طرف مادرش رفت . مادرش خدابيامرز ( به مناسبت اينكه اخيراْ ممكن است مرحوم شده باشد ) از زير عينك به او نگاهي كرد و به تدريج صورتش به شكل يك علامت سؤال چروكيده درآمد . دوشيزه سكينه لب هايش را غنچه ي نيمه شكفته كرد و با صداي بلند به سؤال مادرش جواب داد :

 

ــ مامان ، من از غروب تا حالا به خودم اذيت مي كنم كه فرم موهاي سرم كاملاْ دم اسبي بشود . اما هر دفعه ، نه اينكه دست تنها هستم و گره اش را شل مي زنم ؟ به جاي اينكه مثل دم اسب هاي چموش سر به هوا بايستد درست مثل اسب هاي از جنگ برگشته پخش و پلا مي شود . حالا مي خواهم كه شما در اين كار كمكم كنيد .

چروك هاي صورت مادر دوشيزه سكينه به تدريج باز شد و اين بار به صورت يك علامت تعجب درآمد . خودش گفت :

ــ چي گفتي ، مادر ؟

دوشيزه سكينه براي مادر گوش سنگينش بار ديگر آنچه را كه گفته بود تكرار كرد . اما خيال نكنيد كه قضيه به همين آساني خاتمه يافت . تازه ساعت هفت و نيم بود كه پيرزن خداشناس حرف دخترش را فهميد و مراسم بستن گره و بقيه ي آن تا ساعت هشت ادامه داشت .

ساعت 8 ــ دوشيزه سكينه با موهاي دم اسبي سر به هوا ، در حاليكه تا حد امكان مي كوشيد سرش را تكان ندهد ، روي يك صندلي لهستاني نشست و مجله ي « بانوان آينده » را در دو دست گرفت و آن را به محاذات سرش بالا برد تا مطالعه كند . اما چون حوصله ي اين كار را نداشت ( چند روز پيش در دفتر خاطراتش نوشته بود : من براي مطالعه ساخته نشده ام ) بنا كرد آن را ورق زدن . جسته گريخته از هر صفحه چيزي مي خواند :

پيام واعظ شهير به بانوان آينده ي ايراني : آري ، خواتين ، اين گل هاي سرسبد اجتماع ، كه كه دامن هاي كوتاه و لباس هاي تنگ مي پوشند نبايد انتظار داشته باشند كه اندامشان به خوبي رشد كند و گرنه « رابرت » مي دانست كه او ساليان دراز در رشته ي زيبائي اندام كار كرده است عدم توفيق او بسته به همين امر بود ، يعني به جاي اينكه كتاب هاي مرا كه پنديات لازمه در لباس صنايع ظريفه است بخواند به قرائت كتب ضاله مشغول شده بود و روي همين اصل بيچاره عمرش را به شما داد

آري اي دختران زيباروي

تا كي آخر غمين ز حسرت شوي

« يا بزرگي و عز و نعمت و جاه

يا چو مردانت مرگ روياروي »

علت اينكه من در اين مسابقه شركت كرده و عكس خود را فرستاده و مقاله نوشته ام آن است كه به تمام ملل دنيا بفهمانم كه در سايه ي تحولات روزافزون ، ما بانوان ايراني هم از چادر و چاقچورهاي قديمي به درآمده و براي خود روزنامه و كانون و بنگاه و تشكيلات و مطبوعات درست كرده و دست به دست ساير فنومن هاي اجتماعي از قبيل مردان و كودكان و جوانان و نيروهاي صنعتي و انتظامي داده ، خودمان و ارابه ي تاريخ را به جلو سوق مي دهيم و حاضريم حتي قطرات خون خود را در اين راه بر زمين بريزيم آفرين ! دوشيزه ي عزيز ، خوشوقتيم كه نصايح خواهرانه ي ما كه مرتباْ در صفحه ي « جواب به شما » چاپ مي شود چنان مؤثر واقع شده كه از اين عادت غيرواجب دست كشيده ايد وگرنه به شما همان مي رسيد كه به آن مارگرت ستاره ي مشهور سينما رسيد . تا آنجا كه وقتي لازم بود ديگر خوني نداشت كه بر زمين بريزد .

 

دوشيزه سكينه مطالعه ي خود را تا ساعت 9 به همين ترتيب ادامه داد .

ساعت 9 ــ باز هم مثل هميشه ( اما با قيد احتياط ) دوشيزه سكينه در را به روي ابوي باز كرد . ( مدت ها پيش در دفتر خاطراتش نوشته بود : « براي چه من به مادرم كه روزها و شب ها مرا پرورانده و از خون جگر و اشك چشم برايم مايه گذاشته است بگويم والده ! چرا من اينقدر با كسي كه به من محبت و صميميت داشته است رسمي رفتار كنم ؟ نه ! من يك دختر احساساتي هستم كه نمي توانم بر خلاف نداي قلبم رفتار كنم . من او را مامان صدا خواهم زد . در مورد پدرم برعكس است ، او كسي است كه من بايد تا مي توانم احترامش را هرچه بيشتر رعايت كنم . آري اول احترام و بعد محبت . لذا چقدر زشت و بي ادبانه و ناهنجار خواهد بود كه او را پدر بنامم . تنها با گفتن ابوي است كه مي توانم مراتب احترامم را نسبت به او كه در حقيقت دومين به وجود آورنده ي من است ثابت و مبرهن كنم. » )

وقتي ابوي و مامان و دوشيزه سكينه بر سر سفره ي شام ( خوشبختانه چون برق پس از خاموشي اوائل شب ، آمده بود همه جا نيمه روشن بود و معلوم بود كه اين خانواده ي خوشبخت نان و آبگوشت كله ي گوسفند مي خورند .) نشستند با صحبت هاي جدي كه هر شب تكرار مي شد و به مناسبت سنگيني گوش مامان و لكنت زبان ابوي و ايرادهاي بني اسرائيلي دوشيزه ، بيش از آنچه كه بايد وقت مي گرفت ، شروع شد :

ــ ابوي ، من ديگر طاقت تحمل اين محيط خراب را ندارم . آخر تا كي بايد آدم از هر طرف ناملايمات ببيند و دم نزند ؟ من ديگر نمي توانم شاهد اين همه فساد و ظلم باشم . دروغگوئي و ستمگري و بي اعتنائي به قوانين جاري مملكت هر ايراني نيك سيرتي را به ستوه آورده است . شما خودتان فكر بكنيد كه علاوه بر اينها من يكي از دوشيزگان اين مملكت هستم ، جنساْ زن آفريده شده ام . البته نمي خواهم بر خلاف تمايلات قلبي خودم مقام خود را بالا ببرم و بگويم بيش از ديگران حساس مي باشم ، نه ، فعلاْ اين قسمت را مسكوت عنه مي گذارم . جان كلام من اينجاست كه من مي خواهم با مردان حقوق مساوي داشته باشم ، احترامم محفوظ باشد ، حق تعليم و تربيت داشته باشم و حتي براي تماشا هم كه شده سري به پارلمان بزنم و بتوانم استعدادهاي نهفته ام را كه اكنون در گوشه و كنار وجودم پلاسيده شده اند به منصه ي ظهور درآورم و آنها را در دسترس همگان قرار دهم . تمام اين ملاحظات مرا بر آن داشته است كه از مدتي پيش به شما پيشنهاد كنم مرا به خارجه بفرستيد و امشب هم مصراْ تقاضاي خود را تجديد مي كنم و اميدوارم به آن بذل توجه بيشتري بكنيد .

ــ ابوي ( ادب از نسل جديد به نسل قديم هم سرايت كرده بود ، به نحوي كه مامان به خود اجازه نمي داد مثل سابق شوهرش را « مردكه » خطاب كند ) ، دخترم چه مي گفت ؟

ضمن تغذيه ي همگاني ، دوشيزه سكينه و ابوي با حوصله و كوشش سعي كردند مطالبي را كه گفته شده بود به مامان بفهمانند . پس از اينكه فارغ شدند ، ابوي چنين گفت :

ــ دخترم براي بنده سعادتي بالاتر از اين نيست كه يگانه ثمره ي شب شب زفافم را براي ادامه ي تحصيلات و دوري از نا ناملايمات به خارجه جه بفرستم ، اما آن وقت با دل خود دل والده والده والده ات ( ملاحظه مي فرمائيد كه ادب همگاني شده بود ) چه كنم ؟ ما نمي توانيم فراق تو را تحمل كنيم . آيا نمي شود در پيشنهاد خود تجديدنظر بكني و براي تكميل تحصيلات عاليه به تهران بروي بروي بروي ؟ و به همان تماشاي پارلمان قناعت كني ؟ درست است كه روح حساس و فكر بلند تو در آنجا هم آزرده مي شود ، اما چه بايد كرد ؟ وطن ما بايد به دست تو و من و والده والده والده و امثال ما و كودكان تو ( انشاءالله ) آباد شود . هيچ وقت خارجي دلش براي ما نمي سوزد . وانگهي ، تو اگر نتواني در مملكت خودت كاري بكني در خارجه هم به طريق اولي كاري از پيش از پيش از پيش

 

چون بيم سكته مي رفت مذاكره قطع شد . اما مامان سرش را فيلسوفانه تكان مي داد و با وجودي كه هيچ نمي شنيد معلوم نيست چرا باز هم مثل هميشه خيال كرد كه ابوي با مسافرت دوشيزه سكينه به خارج موافقت كرده است . اين است كه خنديد و گفت :

ــ سكي جون ( علامت اين بود كه مامان نهايت حسن نيت را به كار برده است ) ، حالا انشاءالله رحمان چه وقت مي روي ؟

پس از مدتي كه با او سر و كله زدند تا حاليش كنند كه هنوز موافقتي به عمل نيامده است ، باز هم بحث هاي جدي بي نتيجه تا ساعت يازده ادامه يافت . تنها نتيجه اي كه امشب به دست آمد اين بود كه دوشيزه سكينه راه زندگيش را تغيير داد ، و به جاي تكميل معلومات خياطي قصد كرد كه در رشته ي خانه داري به مطالعات خود ادامه بدهد .

ساعت 5/11 ــ خواب . دوشيزه سكينه مطلقاْ به خيالات شيطاني از قبيل هماغوشي با مردان ، شوهر كردن و خيالات روحاني ، مثل بچه دار شدن ، اهل زندگي زناشوئي بودن ، شكم باردار ، لالائي و جز اينها ، اجازه نمي داد در مغزش راه پيدا كنند و شايد به همين علت بود كه هر شب قرص خواب آور استعمال مي كرد .

ساعت 4 بعد از نيمه شب ــ دوشيزه سكينه به قضاي حاجت رفت و پس از برگشتن قرص ديگري خورد و پس از آن تا صبح خواب بود .

 

 

5

 

چند جمله ي احساساتي :

 

مدت ها گذشت . سالياني پس از آنكه اين دو شناسنامه را بررسي كرديم ، به شناسنامه ي ديگري برخورديم كه پرده از راز مهمي برداشت و به علاوه نشان داد كه بر خلاف آنچه شايع است دستگاه هاي ما ، و به خصوص دستگاه آمار متولدان ، بسيار خوب كار مي كند چون در شناسنامه ي اخير ديگر خبري از مهر اداره ي قند و شكر نبود .

 

6

 

شناسنامه ي سوم :

 

آقاي « ارسطو » داراي نام خانوادگي « زنجبيليان » فرزند « كمبوجيه » و « سكينه خانم » در تاريخ بيستم ماه اسفند سال 1335 شمسي در شهر ري متولد شده است . ( در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است .)

 

 

 

7

 

يك روز و يك شب از زندگي آقاي ارسطو :

 

وقايعي را كه در يك شبانه روز براي آقاي ارسطوي شيرخوار اتفاق مي افتد به انضمام وقايعي كه احتمال دارد اتفاق بيفتد مي توان در چند كلمه خلاصه كرد ( خواب ها ، گريه ها ، فكرها ) ، اما چه گناه بزرگي است اگر بخواهيم تنهائي بزرگ او را هم سرسري بگيريم و تنها به آن اشاره اي بكنيم ( مثنوي هفتاد من كاغذ شود ) يك سال پيش كه ارسطو به دنيا آمد تنها نبود : با همسفري به سير و سياحت اين دنياي فاني آمده بود ، با برادري شبيه خودش كه يكي دو ماه بعد ، در شب نشيني خانوادگي كه فقط در چنين مواقعي تشكيل مي يافت ، اسمش را « اشكبوس » گذاشتند ، اشكبوس و ارسطو از آن پس اين دو يار همدل كه گرچه در قنداق هاي جداگانه پيچيده شده بودند اما دل و جانشان متحد بود ، با هم گريه كردند و جيغ كشيدند و به خواب رفتند و با هم بيدار شدند و زندگي را لمس كردند . اما چه مي توان كرد كه كار روزگار هميشه جدائي افكندن است : هفته ي پيش اشكبوس مهربان بي هيچگونه مقدمه اي وفات يافت . مرگ جانسوزش آنقدر ناگهاني و مرموز بود كه از هر سو عقايد موافق و مخالف را برانگيخت و هر مقام ذي صلاحيتي آن را به نحوي توجيه كرد . پزشك قانوني در گواهي خود با ترديد چنين نوشت : « گواهي مي شود كه آقاي اشكبوس ، يك ساله ، فرزند آقاي كمبوجيه ، به علت ضعف مزاج و بيماري داخلي فوت كرده است . با آنكه به خاك سپردن ايشان بلامانع است ، معهذا مي توان براي رفع هرگونه شبهه اي به كالبدشكافي اقدام كرد .» يك روزنامه ي عصر در ستون حوادث خود به اين ترتيب اين ضايعه را يادآور شد : « ديشب طبق گزارش خبرنگار مخصوص اطفال ، كودك يك ساله اي ملقب به اشكبوس ، همانطور كه در بغل مادرش بوده است ناگهان خود را به ميان حوض آب پرتاب و در دم به هلاكت مي رسد . مقتضي است مادران » در همان لحظات بحراني ، سكينه خانم دفتر خاطراتش را از چمداني كه يادگار دوران دوشيزگيش بود بيرون كشيد و در گوشه اي كه سفيد مانده بود نوشت : « آه اين محيط نامساعد ، اين همه ناملايمات كه از در و ديوار مي بارد ، اين قوانين و مقررات غلط و اين آدم هاي كثيف و بي تربيت باعث شدند كه اشكبوس من براي فرار از آنها و دوري از مبتذلات و كثافات زندگي راه جهان ديگر را در پيش گيرد .» و يكي دو روز بعد كه امواج غم فرو نشست سطر ديگري به نوشته اش اضافه كرد : « آري بايد همين فردا ، حتي اگر ممكن است همين الان ، لااقل ارسطو را نجات بدهم بايد او را به خارجه بفرستم ، و خود به تماشاي موزه ها و تآترها و پارلمان بپردازم .»

 

در تمام اين مدت آقاي كمبوجيه ساكت بود و معلوم نبود در مغز فعالش چه مي گذرد . بالاخره در يك بعد از ظهر گرم مجال يافت كه درباره ي مرگ فرزند عزيزش ( كه از وارثان نامش بود ) فكر بكند و دست آخر در نيمه شب آن روز به اين نتيجه رسيد : « فرزند دلبند مرا عوامل مختلفي به ديار عدم فرستاد . او يك دقيقه استراحت نمي كرد . مجبور بود در تمام ساعات و دقايق عمر كوتاهش فعاليت كند و عرق بريزد ، او نمرد بلكه خودكشي كرد . او سنگر زندگي را تهي كرد در حاليكه من سال ها است با چند قمقمه ي خالي پوسيده ، مدام از اين گوشه به آن گوشه فرار مي كنم .»

 

تنها ارسطو است كه در اين ميان هنوز درباره ي مرگ اشكبوس ناكام عقيده ي مخصوصي ندارد و اگرچه ممكن است مردمي كه از دنياي او و وسعت ادراكش بي خبرند اين موضوع را به بلاهت يا صغر سن يا عدم احساس و عاطفه منسوب كنند ، اما حقيقت جز اين است . در ناصيه ي ارسطو آثار ذكاوت هويداست و به خوبي مي توان ديد كه صفات برجسته ي پدر و مادرش را در خود جمع كرده است . متأسفانه هنوز خيلي زود است كه آينده ي او را پيش بيني كنيم . آنچه اكنون وظيفه ي ماست اين است كه با او همدلي كنيم و در غم و رنجش شريك باشيم : غم و رنجِ در تنهائي فكر كردن ، در تنهائي خوابيدن و در تنهائي جيغ زدن .

 

 

 

 

 

پايان

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

 

 

كنيزو

 

 

منيرو رواني پور

 

 

 

کنیزو مرده بود. مریم از مدرسه که به خیابان رسید، مردهای دم عرق فروشی « توکلی » را دید که چادر زنی را که پایش از جوی کنار خیابان بالا آمده بود می کشیدند و از خنده ریسه می رفتند. عرق فروشی کنار خیابانی بود که چند صد متر آن طرفتر از مدرسه مریم می گذشت. زنگ مدرسه که زده می شد، بچه ها به خیابان می ریختند. زنهای آبادیهای نزدیک هر کدام با زنبیل پراز بازار می آمدند و به عرق فروشی که می رسیدند تف می انداختند و راهشان را کج می کردند، روبروی عرق فروشی میدان خاکی بزرگی بود که هر روز غروب، مردها در گوشه و کنارش دور هم جمع می شدند، سر بطرها را با کف دست می پراندند وبا پاکتی پسته خستگی روزانه را از تن در می کردند. مریم حس کرد که پاهایش برای جلو رفتن جانی ندارد. انگار چیزی در دلش رمبیده بود. دستی به پهنای دست تمام آدم های میدان گلویش رامی فشرد. چشمانش می سوخت، دلشوره ای غریب آزارش می داد. جمعیت هر لحظه زیادتر می شد. مردی با صدای بلند کل می زد، دیگری بشکن زنان قنبل می جنباند. چند تائی زن آن دورتر ایستاده بودند و زیر پوزی می خندیدند. حمال های بازار انگار جن خبرشان کرده باشد، با جل های خاکی رنگ خود سر و کله اشان پیدا شده بود. نیش همه باز بود و چشمهاشان برق می زد. گرمای آفتاب تن را می سوزاند. صدای موج های دریا که به ساحل می خوردند از دور دست می آمد: « از مدرسه که مرخص شدی، یه راس بیا خونه، ور پریده کلا سرمون رفته، اینجا جای خوبی نیس.» صدای مادر بود که تازه جل وپلاسشان را جمع کرده بود و آورده بود شهر. آبادی کنار ساحل بود، مریم هر روز صبح کله سحر با صدای ماهیگیرانی که از هیلو می آمدند، بلند می شد و با بچه های دیگر آبادی به شهر می آمد. مادر از دریا و بزهای مادر بزرگ دل پر دردی داشت. « هوا که یه فسی کنه، دریا تو رختخوابمونه، اگه تو جهاز زندگی کنیم کمتر موج می خوردیم.» مادر پوزه بزهای لاغر مادر بزگ را می گرفت و می پیچاند. با تیشه به جان شاخ پازن می افتاد وآخر سر خسته موهایش را می کشید ومی خواند: « وه... وه... مرگ بوات وه...» بزها با دندهای درآمده و پاهای لاغر و مردنی، لباس های روی بند را می جویدند و تا مادر به خود بیاید آنها را پری پری می کردند، آهوی مادر بزرگ معصوم و بی صدا گوشه ای می ایستاد ومادر را نگاه می کرد. « هره... چه دراز بکش... بکش ای ور.» کنیزو با پیراهن پر از گل و لجن روی زمین کشیده می شد. بوی لجن تمام میدان را پر کرده بود. شاخه ای از خار به موهایش چسپیده بود. کنیزو بالا بلند با دو تا چشم میشی و پوست شکلا تی از کوچه می گذشت. بوی خوشش همه جا می پیچید. مردهای شهرانگار که رد بویش را گرفته باشند از کوچه رد می شدند و مادر فریادش تمام روز بلند بود. دم در می ایستاد جارو به دست: « چیه ای همه از کوچه رد می شین؟ چی می خواین اینجا؟» مادر فریاد زنان یقه پدر را می گرفت: « کدام قرمساقی اینجا رو به تو قالب کرده؟ بگو، بگو تا جد و آبادشو بدم دست زنش.» آبادی با مادربزرگ و آهویش و بزهائی که از گشنگی دنده هاشان در آمده بود تنها مانده بود و آنها به شهر آمده بودند تا دیگر بزها در دیگ برنجی را باز نکنند، تا آردها را نخورند و شکمشان ناگهان ورم نکند و مادر با تیشه به جان آنها وبه جان خودش نیفتد و از صدای موج های دریا و شبهای تاریکی بی برق آبادی نهراسد. به شهر آمده بودند بی آنکه بدانند همسایه هاشان چه کسانی هستند وتنها کربلایی باقر همسایه روبرو که از شیه های بی امان مادر عاجز شده بود پا به پای او به شهربانی و کلانتری کشیده می شد. شهر مثل آبادی نبود که آدم از لای میله های پنچره دستش را زیر پشنگه های موج دریا بگیرد یا کنار آهوی مادربزرگ بنشیند و کف دستش را که هنوز بوی خط کش مدرسه را می داد به او نشان بدهد. دریای شهر دور بود و صدای موج های دریا آدم را غصه دارمی کرد. صدای بزها نبود و صدای شروه مادربزرگ که می خواند. آدم تو شهر دق می کرد: « تو پنچره نشستی که چه؟ مگه نمی فهمی اینجا شهره؛ روسرشون خراب بشه، مگه نمی بینی سلیطه رد می شه؟» بی اعتنا به مادر به میله ها چسپیده بود. دو تا چشم معصوم و آشنا از می آمد. انگار آهوی مادر بزرگ بود که غمگین و گله مند با قطره اشکی که همیشه تو چشمانش غلت می خورد و نمی افتاد، می آمد که آنها را نگاه کند، که ببیند مادر با چه خنده ای اثاث را پشت وانت می گذارد که مادربزرگ چطور با قد خمیده ایستاده بود وبه پهنای صورتش گریه می کند . آهو ایستاده بود و نگاه می کرد. چشمان سرمه کشیده اش همه آبادی را گرفته بود و بزها دور از مادر ایستاده بودند و به چمدان های لباس با حسرت نگاه می کردند. موج های دریا کف الود به طرف آسمان کشیده می شد. آهو نگاه می کرد، مظلوم و آشنا و او نمی دید که پدر پشت رل نشسته است، که بار و بندیلشان را بار کرده اند، که مادر از مادتربزرگ خداحافظی کرده است و حالا دارد داد می کشد « اوهوی، چرا ماتت برده، هنوز نیامده سر به هوا شدی؟» مادر او را پایین کشیده بود و پنچره را محکم بسته بود. « بازم که تو کوچه رفتی؟ دهاتی اینجا شهره، شهر، جفره که نیس، نمی خوای آدم بشی؟» تو کوچه می رفت که تنگ بود و خفه با گل هائی که به پا می چسبید و مثل خاک آبادی نبود که نرم باشد تا او بتواند جای پاهای خودش را نگاه کند، تا بتواند انگشت شکل شاخ شکسته پازن را بکشد و شکل آهوی مادربزرگ. می رفت تا دوباره او را ببیند که بلند بالا بود و سبزه با دو تا چشم سرمه کشیده آشنا: « سلام» « سلام عینی.» پنجره ها را می پائید ودستی به سرمریم می کشید. گاهی خم می شد، اورا می بوسید وبه سینه می فشرد. « ای شکلا تو از کجا آوردی؟» « اون... اون زنه ... بهم داد.» « کدوم زنه؟» « همون که مث آ... که از کوچه رد می شه.» «بی پدر ازسلیطه هاچیزمی گیری؟» مادر به جان او افتاده بودوتنش رابا جارو سیاه کرده بود. « ما تو دهمون آهو داریم.» « چه خوب... اسمش چیه؟» « او آهو، اسم نداره ، اما خیلی خوبه، مث شماس ... یعنی ... چشمهایش...» مریم آهوی مادربزرگ رادوست می داشت. آهو زیرسایه دیواری می نشست وبا چشمان غم گرفته جهان را می پائید. «می گم... اسم شما چیه؟» « اسمم کنیزه ... کنیز.» « پس اسم آهو نیس؟» ازکوچه که رد می شد بوی عطرش درخانه می پیچید واورا به طرف پنجره می کشاند. « چی می گی با خودت؟» « صلوات می فرستم» « برای چی؟» « برای بو...» « استغفرالله، مگه هر بوی خوشی صلوات داره، دختر، بوی گل محمدی که نیس، بوی یه سلیطه اس، پاشو، پاشوبرو درستو بخون.» گاهی وقت ها که از کوچه می گذشت، مادر در حیاط رابا سر وصدا می بست وپشت در بلند کل می زد، روزهای اول مادر دو سه بار جلویش ایستاده بود: « نانجیب باید ازاینجابری.» « توخرجی منو بده تا نانجیبی نکنم.» دستهای کنیزو می لرزید واشکی که همیشه توچشمش غلت می زد راه باز می کرد وسَُُُُر می خوردتا به گوشه لبهای باریک وفشرده اش می رسید. « مادرخرجیشو می دی؟» « خرجی کی رو؟» «همون...» « مادر جون اون زن خوبی نیس.» «چرا مادر؟» «خانمه ، خانم، می فهمی؟» « خب، خانم معلمم خانمه...» « نه مادرف او نانجیبه» «نانجیب یعنی چه؟» « اک... هی، چقدر می پرسی ... یعنی اینکه صد تا شوهر داره، از صدتا هم بیشتر، تمام مردهای دنیا شوهرای او هستن.» «بابا هم هس؟» « بابات هم اگه بخوادمی تونه شوهرش بشه.» «پس چرا نمی ره خونه اون خرجیشو بده؟» « دختر می گذاری آشپزی کنم یا نه؟ برو، بروبیرون دود چشمهاتو کورمی کنه.» بوی عرق با بوی خوش دریا قاطی شده بود. اززمین لهیب گرما زبانه می کشید. سگ ها با پوزه های درازپاهای باریک لابلای اشغال های گوشه میدان می گشتند. زنها پیدایشان نبود. مریم به جمعیت نزدیک شد. مردی با یک بطرعرق بالای سر کنیزو ایستاده بود. جمعیت به مرد میدان می داد. نیش همه باز بود. مرد با کف دست محکم به ته شیشه زد. چوب پنبه روپاهای کنیزو افتاد وسرخورد پایین. جمعیت با لذت می خندید. مرد شیشه عرقی را به جمعیت تعرف کرد: «بفرمائین عیش تا صبحه.» وشیشه را گرفت وتو گلو خالی کرد. عرق رو چانه واطراف دهانش می ریخت. صدای شیشکی وخنده آدم های میدان گرما راپس می زد. مرد چشمهایش رابست وسرش را تکان داد. حالا شیشه نیمه خالی را روسرکنیزو گرفته بود. «الان غسلش می دم، غسل.» شیشه را خالی کرد. جمعیت کج وراست شد ولرزید. صورت ها دورودورترشدند. تنها یک ردیف دندانهای زرد ودرشت وچشمهای ورآمده بزگ وبزرگ تر می شدوبطرفش می آمد. « حالا ما فتم زمین، چه افتضاحی، می افتم همین جا وتاغروب زیردست وپا تکه تکه می شم، کاشکی مادربود، کاشکی بود.» چیزی در گلویش می سوخت. دلش برای دست های کلفت وسنگین مادر تنگ شده بود. دستهای کلفت مادرکه پوزه بزها را می مالید که ژاندارمهای آبادی را تو پاسگاه می چپاند. دهان ها می جنبید ومریم بزور خودش را نگه می داشت. « نکن بابا، گناه داره.» « حیف، بد مالی نبود، اما ای عرق بد مصب.» « ای زودتر ازهمشون خراب شد.» « نکن بابانکن، همی من وتو بودیم که خرابش کردیم.» « فاتحه، فاتحه، جر وبحث نکنید اونم برای یه سلیطه.» دست های کنیزو بی حرکت دو طرفش افتاده بود. اسم های روی گردنش انگار درشت تر شده بود. « ای اسما که رو گردنت نوشتی، اسمای شوهراته؟» « نه عینی، اسمای دوستامه.» « مادرمی گه صدتا شوهر داری.» « مادرت درس نمی گه.» « دوستاتو خیلی دوس داری؟» « آره، آدم های خوبی بودن، آدم خوب خیلی کمه.» « اسم منم می نویسی اونجا؟» بوی عرق همه جا پیچیده بود. دریا با همهمه خود مریم را دلواپس می کرد. زمین شوره بسته زیر پای جمعیت به کندی نفس می کشید. حمالی پیراهنش را درآورده بودومی چلاند. عده ای لخت شده پیراهنشان سایبان سر کرده بودند. مرد سر کنیزو را شسته بود ومی خواست شیشه عرقی را تو دست کنیزو جا بدهد. « چته دوروبریخچال می پلکی؟» « می خوام آب یخ درست کنم، ببرم پشت بون.» « بارک الله» « می گم جاچی ؟ جا بندازم.» « نه، هوا شرجیه، خیس می شه.» خرداد ماه بود. شبهای شهررو پشت بام ها می گذشت. کپه های نور تا دیروقت اینجا وآنجا تاریکی را پس می زد. گاه گاهی صدای خنده بچه ای ازتاریکی می گذشت. آبادی شب های خوشی داشت.پسین که می شد، صدای مادرا ن تا غبه می رفت: « هی ... هی منیرو، مریمو، صدو، نصف شبه، بمبک بخوردتون... هی ، هی.» بچه ها بزور، لخت وخیس آب از دریا دل می کند ند. آبادی دیر وقت شب با صدای مردانی که رو پشته های خاک نرم از دلیران تنگستان می گفتند، بخواب می رفت. شبهای شهرآدم را بی حوصله می کرد. مریم فلاکس را پشت با برد. نرمه بادی که بوی شوردریا می داد به صورتش خورد وخنک شد. آسمان پرازستاره بود. ستاره ای روشن بالای سرآبادی ایستاده بود وچشمک می زد. خنده ای آشنا اورا به طرف دیوارکشاند. دیواری که بام خانه اشان راازبام های دیگرجدا می کرد. چهارمرد روی فرشی کنار باغچه نشسته بودند. کنیزو لباس طلائی بلندی به تن داشت. موهای سیاهش حلقه حلقه دورش رها شده بود. آرنجش را روی زانوی مرد چاقی گذاشته بود وقاشق ماست رابه دهان می برد. استکانی خالی کنارش بود. مرد استکانش را جلو دهان کنیزو گرفت. کنیزو آن را سرکشید. مرد موهای اورا نازمی کرد. نوش ... نوش... سر مریم گیج رفت، شقیقه هایش تیر کشید. چشمش تار شد ولابلای مه کنیزو را دید که بلند شدوآمد وسط پیچ وتابی به تنش داد. استکان را روی پیشانیش گذاشت... انگارکسی از دورآوازمی خواند وبشکن می زد. کنیزو لابلای مه می پیچید. ستاره ها قیقاج می رفتند. مریم از سرما می لرزید. چشمهایش را محکم می بست ودوباره بازمی کرد. کنیزو روبروی هرکدام که می رسید خم می شدوآنها دستشان راازجیب شلوارشان درمی آوردند وبه یقه کنیزو می بردند. دیواررا گرفته بود که نیفتد. دهانش تلخ بود. انگارکسی با چکش به سرش می کوبید. دنیا مثل خوارماهی توی گلویش گیرکرده بود. همه چیزبا صبح فرق داشت. صبح دیده بودش ، چادر وال آبی رنگی سرش بود. نرم می آمد. مریم کارنامه اش را گرفته بود. « ها! شیری یا روباه؟» « شیر» « می ری کلاس چند؟» «چهار» « آ...بارک الله، درس بخون هیچی بهترازدرس نیس.» « تو درس خوندی؟» « نه، کس وکاری نداشتم که...» « می خوای یادت بدم؟ آسونه، خیلی آسونه.» « دیره، دیگه نمی شه عینی چشم سیاه.» حالا کنیزو با لباس طلایی بلند می رقصید. شانه هایش را تکان می داد. با دستهایش تو هوا بشکن می زد وآنها دوره اش کرده بودند. مثل ماهی طلائی کوچکی که بمبک ها دورش گرفته باشند ونداند که کجا باید فرارکند. دریا آرام بود کنار سد می نشست. سطح دریا با پلک های نقره ای توآفتاب برق می زد. موج های نرمی از دورسینه کشان می آمدند وزیر پای مریم پخش می شدند. ماهی طلایی کوچک کنارسد بازی می کرد. سرش را ازآب بیرون می آورد. قوسی در هوا می زد ودوباره به زیرآب می رفت، لحظه ای بعد خودش را رو سطح آب ول می داد. بی خبرازبمبک ها که ناگهان رسیده بودند. وبعد دریا سرخ می شد. دهان بمبمک ها همیشه تکان می خورد، همیشه خونی بود، مرد چاق کنیزو را می بوسید. چانه هایش تکان می خورد وچشمان دریده چراغ همه را نشان می داد. « کاش تاریک بود. برق اصلا نبود. یا آقای اشک، زلزله بیاد، زلزله بیاد وهمه چیز برمبه.» ناگهان ستاره ها توچشمش پریدند وسرش محکم به دیوارخورد: « سینما سیل می کنی، ها؟» دهان مادر کف کرده بود. چشمهای عسلی وسختش صاف تو چشمهای مریم افتاده بود. حالا مادرپاشنه پایش را گذاشته بودرو انگشت های پای او وتمام سنگینی تنش را رو پاشنه پا میزان کرده بود. پای مریم می سوخت: « می خوای بدبختم کنی ها؟ عرق خوری سلیطه بازی سیل کردن داره، بی پدر؟» وبعد چنگ زد وموهایش رادوردست پیچاند. مریم با او کشیده می شد. « نشونت می دم، کاری کنم که توکتابا بنویسن.» مریم جمع شده بود ومی ترسید. مادرموهایش را می کشید وازپله ها پائین می رفت. انگارآخردنیا رسیده بود. « همین جا باش تا مارا چشماتو دربیارن.» انبارتاریک بود وتنگ. هوای خفه ودم کرده با بوی آرد کپک زده وبرنج قاطی شده بود. تاریکی وصدای خزیدن مارها... فش ... فش... انگارچیزی پرمی زد، قوسی قیرمانند داشت، نرم بود وزیر دست فرو می رفت. خودش رابه دیوارچسباند... حالا نرم رو دستهایش راه می رفت. مریم نفس نمی کشید، صورتش خیس بود ولبهایش را گاز می گرفتکه صدایش در نیاید... از دستهایش بالا آمد، باریک وسیاه... بزرگ شد... بزرگ وتمام انبار راگرفت... پیچید به کمرش وبه لبش رسید... شکل مرد چاقی شد که مست بود که زشت بود ومی خواست اورا خفه کند... جیغ کشید... چشمهایش را که بازکرد رو پشت بام دراز به دراز افتاده بود. پدر بالای سرش گریه می کرد، مادرقلیان می کشید. ستاره ها تو آسمان سردگم بودند... تو اشکهای پدر ستاره چکه می کرد: « نشین گریه کن... بدتر زهرش می ترکه.» مادر مهربان بود. به پیشانیش دست کشید، بلندش کرد ولیوانی را به دستش داد. « بخورآب روطلاس.» صبح توکوچه پرازگیل نشسته بود. دلتنگ با ستگ ریزه ای روی خاک خط می کشید. انگاری چیزی را گم کرده باشد. « بازی می کنی عینی؟» کنیزو بود با چادرنمازسفیدش وچشمانی که سرخ بود وپف کرده ، مریم نگاهش نکرد. انگارخجالت می کشید. « چی شده عینی، مادرت کجاس؟» « بازار.» « انگارحالت خوش نیس؟» « دیگه ...»مریم زده بود زیرگریه وکنیزو دستپاچه پرسیده بود: « چی شده؟ چی شده... دیگه چی؟» « دیگه ... دیگه اون لباسو نپوش.» « کدوم یکی؟» « همون طلائیه، که دیشب... من... من از پشت بون...» هق هق گریه مریم تا انتهای کوچه می رفت. کنیزو انگارآدمی که زلزله تمام زندگیش را خراب کرده باشد تو خودش رمیده بود. « خب، خب... اینطور نیس، یعنی خمیشه نیس، بعضی وقتا...» « نکن... اصلا نکن، بعد... مادر... می گه... تو، تو خوب نیستی. به همه می گه... خودم خرجیتو می دم، هفته ای یه تومنم بیشتراز بابام می گیرم... قلکم پر... پراز پوله.» کنیزو با گریه رفته بود. صدای سپورمحله می آمد وصدای تق تق گاری او. صدای شیشکی می آمد وصدای مرد مست که بادی از خودش در می دادوبا هر صدا بشکن زنان پایین تنه اش را چپ وراست می جنباند. « برین کنار، راه بدین، میتو باید بلندش کنیم.» « ای که میت نیس.» « پس چیه؟ اگه زنده اش آدم نبود، مرده اش که میته.» « بندازینش دریا.» « حیف دریا.» « حالا حیف دریا؟ همی تو نبودی که وقتی روزش روز بود، دنبالش موس موس می کردی؟» « تو هم می کردی.» « بابا همه مون می کردیم، حالا تا ده دقیقه دیگه بو می کنه.» « مث چوب خشک شده، چطور بلندش می کنی؟» « خودم... خودم بلندش می کنم.» صدای مرد مست بود که تلو تلو خوران پاهای کنیزو را می کشید، حلقه ای از موهای سیاه وخیس کنیزو به پیشانیش چسپیده بود. لب های باریک وسفیدش انگار بهم فشرده می شد. شاخه ای از خار به موهایش چسپیده بود. اسم های روی گردنش زیر ورقه ای از شوره سفید که بسته بود. سر کنیزو کج شده وچشمهایش درشت وگله مند مریم را نگاه می کرد. دستش مثل کاسه کوچکی جمع شده، مانده بود. انگار می خواست چیزی از مریم بگیرد. « عیدت مبارک، کجا بودی پیدایت نبود؟» « رفته بودیم جفره، عید مبارکی.» « آ هوی مادربزرگت چطوربود؟» « خوب... بیا برات خارآوردم، خارهای آقای اشک.» « خار؟برای چی؟» « که بخوری، بعد هرچی بخوای گیرت می آد.» به آبادی رفته بود تا خارهای آقای اشک را بچیند، تا به آقای اشک التماس کند که کنیزو را« ازاین زندگی نجات بدهد.» غروب تنگی بود وامامزاده خلوت. مادر شمع روشن می کردودعا می خواند: « مادر چی می خونی؟» « برای همه آدما دعا می کنم.» « برای همه؟» « آره، برای همه بندگان خدا.» « گناه نداره؟» « دختر جون، دعا خواندن که گناه نداره.» « پس، به منم شمع بده.» « بیا، وقتی روشن کردی صلوات بفرست.» مادر سرحال بود. « تو چه می خونی؟» « دعا.» « برای چی؟» « که اززندگی نجاتش بده.» « کی رو؟» « همون...» « مادر دنیا پراز گدا گشنه اس، برای اونا دعا کن.» « خانم معلم می گه، او هم محتاجه، مثل گدا.» کنیزو افتاده بود وچشمانش مظلوم وگله مندمریم را عذاب می داد. « چه کارکنم؟ هیچ... هیچ کاریف کاشکی چشماشو می بستن... نه، مادر می فهمه، اگه کاری کنم می فهمه ومی آد مدرسه به همه می گه، تو هم اینقدر نگاه نکن... حالا سپور می بردت، جمعت می کنه ومی ری... اونم مسته... خودت گفتی... گفتی که آدم مست هیچ حالیش نیس، هرکاری می کنه... هرکاری....» کنیزو لخت وعورتوکوچه آمده بود وداد می کشید: « هی تف می کنین،مگه دل درد دارم جهنم برای خوددم بخرم؟ تقصیر خودم نیس، عینی می فهمه... معلمش می فهمه... ها... نگاه کنین... مفت ومجانی نگاه کنین... دیگه چیزیم نمونده... نگاه کنین... رئیس شهربانی می اومد... شهردارمی اومد... پیر وجوون می آن... بعدش تف می کنین... تف به هیکلتون... به سرتا پاتون... به جد وآباداتون...» پاسبانی نعره های کنیزو را خاموش کرده بود. « شکر خدا، حبسش کردن، پیداش نیس.» « مادر، اونجا چه کارش می کنن؟» « اونجا آدم می شه، هرکی بره آدم می شه.» « اما خانم معلم می گه هیچ فایده نداره.» « چی فایده نداره» « که زندانش کنن.» « پس بذارنرو سرشون حلوا حلواش کنن؟» « نه، می گه اینجوری درس نمی شه.» « پس چه جوری.» « می گه بزرگ که شدم می فهمم، می گه خیلی کتاب که بخونم می فهمم.» « خوب... اینم برای معلم امسالت... مادر اینا راباید سوزوند.» زمین از گرمای آفتاب له له می زد. جمعیت منتظرنفس می کشید. سپور محله گاریش رانزدیک نعش کنیزو آورده بود. صدای اذان از گلدسته مسجد بلند می شد: « بگذار خودم بذارمش توی گاری.» « تو اگه می تونی خوتو، سرپا نگه بدار.» مرد مست سینه به سینه سپورایستاد. دستهایش را به کمر زد وگفت: « چطور؟ ن... نمی تونم... بلندش کنم؟... زنده اش.. صدبار بغلش کردم، زنده اش که سنگین بود. حالا نمی تونم؟» « برو کنار بابا، برو پی کارت.» « نمی رم.» « لعنت خدا برجون شیطان، برو کنار.» « نمی رم... ای رفیق خودم بوده...» « خدا خواست که رفیقت بوده وگرنه...» « وگرنه چی؟» « مرد یقه سپور را گرفت. خودش را به زور نگه می داشت. « بابا رفیق همه بوده، ول کنین.» « آخرش سر نعشای دعوا می شه.» « نحوست مرده س، بلندش کنین.» « نگفتی وگرنه چه؟ ها؟ چه؟... فکرکردی... تو یه بطر عرق براش خریدی؟ ها؟ یه ته استکان بهش دادی؟» « ها... نامردا... همه، همه تون ، نامردین.» مرد بلند بلند گریه می کرد. ابرسفیدی آسمان را پوشانده بود. سگها برسراستخوانی بهم می پریدند. صدای اذان از گلدسته مسجد می آمد. « قربون اذون برم، قربون اذون برم.» مریم تازه از آبادی آمده بود. مادر شاد وشنگول بود ومی خندید: « شکرخدا، بالاخره گورشو گم کرد ورفت.» « کی رفت مادر؟» « همون زنکه دیگه...» « ازاینجا رفته؟» « آره بابا ت می گه با یکی ازرفیقایش رفته، شکرخدا، کوچه رو بو گرفته بود.» مریم پشت بام رفت وتو حیاط دنبال کنیزو گشت.حیاط خالی دلش را بدرد می آورد. آبادی بی آهوی مادربزرگ! گریه اش گرفت. دیگر ازکوچه بوی خوش نمی آمد ودیگر کسی نبود که دوربرش را با ترس نگاه کند، دستی به سرش بکشد وبگوید: « حال آهوی مادربزرگت چطوره؟» ویا وقتی اخم مریم از بوی دهانش توهم می رفت سرش را تکان بدهد وبگوید: « دعا بکن خدامنوازای زندگی نجات بده.» « مادربریم جفره» « جفره بریم چه کار؟» « می خوام آهی مادربزگو ببینم.» « تو که جمعه اونجا بودی.م « می گم، اصلا نمی شه، آهورو بیاریم اینجا.» « نه، مادربزرگ دلش می گیره، نمی گذاره.» می نشست روبروی آهوی مادربزرگ .چشمانش را نگاه می کرد که مثل کنیزو مظلوم بود وغم گرفته. « مادر سرنوشت یعنی چه؟» « یعنی آخروعاقبت، پیشونی نوشت.» « آخر وعاقبت؟» « آره نشنیدی می گن هرکه یه سرنشتی داره، یکی خوب، یکی بد، هرکی به قسمتش.» مادرآه بلندی کشیده بود وگفته بود: « هی ، دنیا... اگه هرکی سرنوشتش دس خودش بود؟... هی...» « مگه دس خودش نیس.» « نه، از اول هرکی دنیا می آد، همه چیزبراش نوشته شده معلوم معلومه، تا دم مرگش.» « خانم معلم می گه اینا سرنوشت غم انگیزی دارن.» « کیا؟» « آدم هایی که مثل اون هستن... اون...» « مادراون دیگه رفته، توهم داری بزرگ می شی، اینقدر بند نکن به اون. مردم بفهمن عیب می گیرن. اون زن بدی بود، خدا ببخشدش.» « اوکه دس خودش نبوده.» « چی ؟م « سرنوشتش...» سنگی ساق پای مریم را سوزاند. نگاه کرد. پسری با تیروکمان اورا نشانه کرده بود. مرد مست استفراغ می کرد، کنیزو را توی گاری گذاشته بودند. سپوردسته گاری را محکم گرفته بود. عده ای مردد ایستاده بودند: « چادرش ، چادرشوبندازین روش.» « خیسه.» « می ترسی سرما بخوره.» « بابا توهم، برو اون ور استفراغ کن.» « صلات ظهرهم گذشته. برین خونه هاتون.» مریم دل نمی کند. انگارجائی آتش گرفته باشد وآدم فقط نگاه کند وکاری هم از دستش برنیاید. دیر وقت بود ومادر نگران می شد. « تا ای موقع کجا بودی؟» « رفته بودم کتابفروشی.» دروغ گفته بود. با صدای زنگ از مدرسه بیرون زده بود واورا دیدهبود که تلو تلو می خوردوبطرفش می آمد.کنیزو شده بود ترکه وخیال می کردی با نسیمی ازهم می پاشدونابود می شود. تکیده بود وزردف با دوتا چشم میشی غمزده که انگاربزرگتر شده بود.« عینی، عینی چشم سیاه.» « اِ...تو... توئی؟» « آره، کنیزت.» « کُ... کجا رفته بودی؟... ای مدت؟ رفته بودی عروسی کنی؟» « آره، اما نشد که عروسی کنم.» « چرا؟تو... تو حالت خوش نیس.» کنیزو مست بود وحرفهایش را می کشید. دستش را دور گردن مریم حلقه کرده بود واورا می بوسید. مریم دوربرش رامی پائید. « یه هفته س، می آم... سرراهت... نبودی عینی... فقط تو خوبی... تو ومعلمت... می بینی همه گذاشتن ورفتن. گفت خرابی... خراب. اجتماع خرابه عینی مگه نه؟... معلمت راس می گه، خرابه ... خراب.» کنیزو دیگر بوی خوش گذشته را نداشت. دهانش همیشه همان بوئی را می داد که مریم بعضی شبها از دهان پدر می شنید. کنیزو برگشته بود اما جوری که انگار آهوی مادربزرگ را آنقدر گشنگی داده باشی و آنقدر کتک زده باشی که دنده هایش درآمده باشد « بو گرفته، هر چی باشه میته برین کنار. » صدای سپور محله بود که خیس عرق با پیراهن شوره بسته دسته گاری را می چرخاند که راه باز کند. چادر کنیزو تو دستها گلوله شده، از این سر به آن سر جمعیت پرت می شد. دست کنیزو از گاری آویزان بود وچشمهایش رو به آسمان . ابر سیاهی آسمان را پوشانده بود. مریم دید که مرد مست می خواهد کنیزو را از گاری درآورد. فریاد خودش را شنید که صدای دریا را عقب زد و تخت سینه آدم ها نشست: « نکن، بیشرف.» صدای گریه اش مرد را عقب راند. « بابا بسه دیگه، انگار فقط معطل مردن ای بودین.» سپور سر گاری را رو به آسفالت داده بود و داشت چرخ ها را محکم می کرد. هق هق مریم بند نمی آمد. جمعیت جلوی چشمش پیچ وتاب می خورد. صداها دور و دورتر می شد: « جوون فقط دو تومن، فقط دو تومن.» کنیزو دنبال مردها راه می افتاد و التماس می کرد. خسته که می شد لابلای آشغال ها می گشت، شیشه های خالی را جمع می کرد و به خیال قطره ای یکی یکی آنها را سر می کشید. دیگر کسی رد کنیزو را نمی گرفت. بجز حمال هائی که غروب تن خسته خود را به کاروانسرای خراب شده پشت شهر می کشاندند. « کنیز توی آشغالا نگرد.» « عینی پولامو می خورن.» « کیا؟» « حمال ها.» بعضی شبهاصدای ناله و نفرین کنیزو از میدان شنیده می شد. « خیر از جوونی نبینین... الهی به خاک سیاه بنشینین... خناق بشه بیفته تو گلوتون... پولامو بدین...ای... ای مردم.» و صدای خنده حمال ها تاریکی شب را می برید. « کنیز بیا ای پولا روبرای تو آوردم » پول ها را می شمرد. « خوب... ای پنج... ای شش... ای که همه اش خورده اس... از کجا آوردی؟» « قلکمو شکوندم. تو دیگه از کسی پول نگیر، هر ماه پولامو جمع می کنم می دم به تو.» « باشه، باشه عینی.» مریم پشت بام می رفت و کنیزو را می دید که آفتابه بدست نشسته باسیگاری گوشه لبش،نگران در اطاقی است که زنی با یک مرد به داخل آن رفته بود. مرد که بیرون می آمد کنیزو آفتابه را پر می کرد و بدستش می داد. سنگی به پای مریم می خورد. نگاه کرد. سپور گاری رامی کشید و می رفت. جمعیت مثل گله گوسفند دنبال گاری می رفتند. کفش پاشنه بلند کنیزو به دیواره گاری می خورد تق تق صدا می داد. بچه ها سنگ می پراندند. گاری دور می شد. صدای دریا می آمد ومرغ های دریائی که جیغ می کشیدند. صدای تق تق کفش کنیزو از انتهای خیابان می آمد و صدای او که التماس می کرد: « جوون فقط دو تومن، فقط دوتومن»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

 

 

 

یک گل سرخ برای امیلی

 

 

ويليام فاكنر

 

 

 وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهر ما به تشییع جنازه اش رفتند. مردها از روی تاثر احترام آمیزی که گویی از فرو ریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس می کردند، و زنها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانه او که جز یک نوکر پیر که معجونی از آشپز و باغبان بود دست کم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود. این خانه، خانه چهارگوش بزرگی بود که زمانی سفید بود، و با آلاچیقها و منارها و بالکونهایی که مثل طومار پیچیده بود به سبک سنگین قرن هفدهم تزیین شده بود، و در خیابانی که یک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهای پنبه دست درازی کرده بودند حتی یاد بودها و میراث اشخاصی مهم و اسم و رسم دار را از آن صحنه زدوده بودند. فقط خانه میس امیلی بود که فرتوتی و وارفتگی عشوه گر و پا برجای خود را میان واگونهای پنبه و تلمبه های نفتی افراشته بود وصله ناجوری بود قاتی وصله های ناجور دیگر. و اکنون میس امیلی رفته بود به مردگان مهم و با صلابتی بپیوندد که در گورستانی که مست بوی صندل است میان گورهای سرشناس و گمنام سربازان ایالت متحده و متفقین که در جنگ جفرسن به خاک افتادند، آرمیده اند. میس امیلی در زندگی برای شهر به صورت یک عادت دیرینه، یک وظیفه، یک نقطه توجه، یا یکنوع اجبار موروثی در آمده بود؛ و این از سال 1884 ، از روزی شروع می شد که کلنل سارتوریس شهردار همان کسی که قدغن کرده بود هیچ زن سیاهی نباید بدون روپوش به خیابان بیاید میس امیلی را از تاریخ فوت پدرش به بعد برای همیشه از پرداخت مالیات معاف کرده بود. نه اینکه میس صدقه بپذیرد، بلکه کلنل سارتوریس داستان شاخ و برگ داری از خودش در آورده بود، به این معنی که پدر میس امیلی پولی از شهر طلبکار بوده و شهر از لحاظ صرفه اش ترجیح می داد که قرضش را به این طریق بپردازد. البته چنین داستانی را فقط آدمی از نسل و طرز تفکر کلنل سارتوریس می توانست از خودش بسازد و فقط زنها می توانستند آن را باور کنند. وقتی که آدمهای نسل بعدی، با طرز تفکر تازه خود، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، این قرار مختصر نارضایی ایجاد کرد. اول سال که شد، یک برگ ابلاغیه مالیات توسط پست برای میس امیلی فرستادند. ماه فوریه آمد و از جواب خبری نشد. آن وقت یک نامه رسمی به او نوشتند و ازش خوهش کردند که سر فرصت سری به مقر «شریف» بزند. یک هفته بعد خود «شریف» یک نامه به او نوشت و تکلیف کرد که به دیدنش برود، یا اینکه اتومبیلش را برای او بفرستد. در پاسخ یادداشتی دریافت کرد که روی یک برگ کاغذ کهنه قدیمی به خط خوش ظریف و روان، با جوهر رنگ باخته ای نوشته شده بود؛ به این مضمون که ایشان دیگر از منزل بیرون نمی روند. برگ ابلاغیه مالیات هم بدون شرح و توضیحی به یادداشت ضمیمه شده بود. انجمن شهر جلسه مخصوصی تشکیل داد. هیئتی مامور ملاقات او شد. اعضای هیئت رفتند و در زدند. دری که هشت یا نه سال یا بیشتر بود که کسی از میان آن نگذشته بود از همان زمانی که میس امیلی تعلیم نقاشی چینی را ترک کرده بود. همان پیرمرد سیاهی که نوکر میس امیلی بود اعضای هیئت را به داخل سالن دنج و تاریکی راهنمایی کرد. از این سالن یک پلکان به میان تاریکیهای بیشتری بالا می رفت. بوی زهم گرد و خاک و پان می آمد. بوی سرد و مرطوبی بود. پیرمرد سیاه آنها را به سالن پذیرایی راهنمایی کرد. سالن با مبلهای سنگینی که روکش چرمی داشتند آراسته شده بود. وقتی که سیاه پرده یکی از پنجره ها را کنار زد دیدند که چرم مبلها ترک ترک شده است. و وقتی که نشستند، غبار رقیقی آهسته و تنبل وار از اطراف رانهایشان بلند شد و با ذرات بطیء و تنبل خود، در تنها شعاع آفتاب که از پنجره می تابید دور خود پیچ و تاب خورد. تصویر مدادی میس امیلی در یک قاب اکلیلی تاسیده، روی سه پایه نقاشی گذاشته بود. وقتی که میس امیلی وارد شد آنها از جا پا شدند. میس امیلی زن کوچک اندام چاقی بود که لباس سیاه تنش بود. زنجیر طلایی نازکی تا کمرش پایین می آمد و زیر کمربندش ناپدید می شد. به یک عصای آبنوس که سر طلایی تاسیده ای داشت تکیه داده بود و شاید به همین جهت بود که آنچه در دیگری ممکن بود فقط فربهی برازنده ای باشد، در او چاقی و لختی می نمود. بدنش ورم کرده به نظر می رسید، مثل بدنی که مدتها در اعماق تالاب راکدی مانده باشد. رنگش هم همانطور سفید و بیخون بود. چشمهایش میان چینهای گوشتالوی صورتش گم شده بود. وقتی که اعضای هیئت پیغام خودشان را بیان می کردند، چشمهایش به این طرف و آن طرف حرکت می کرد. مثل دو تکه ذغال بود که تو یک چانه خمیر فرو کرده باشند. میس امیلی به آنها تعارف نکرد بنشینند، همینطور تو درگاه ایستاد و آرام گوش داد، تا آن کسی که حرف می زد به لکنت افتاد و زبانش بند آمد. بعد صدای تیک تیک یک ساعت نامریی که شاید به دم همان زنجیر طلایی آویزان بود به گوشش رسید. صدای میس امیلی خشک و سرد بود: « من در جفرسن از مالیات معافم. این را کلنل سارتوریس به من گفته است. شاید شما بتوانید با مراجعه به سوابق موجود خودتان را قانع کنید.» « ولی میس امیلی ما به سوابق مراجعه کرده ایم. ما مقامات صلاحیتدار شهر هستیم. مگر شما ابلاغیه ای به امضای شریف از ایشان دریافت نکردید؟» میس امیلی گفت:« چرا من کاغذی دریافت کرده ام. شاید ایشان به خیال خودشان شریف باشند... ولی من در جفرسن از مالیات معافم.» « اما دفاتر خلاف این را نشان می دهد. ما باید توسط...» « از کلنل سارتوریس بپرسید. من در جفرسن از مالیات معافم.» « ولی میس امیلی ...» « از کلنل سارتوریس بپرسید.» ( کلنل سارتوریس تقریبا ده سال بود مرده بود.) « من در جفرسون از مالیات معافم. توب!» پیرمرد سیاهی ظاهر شد. « این آقایان را به بیرون راهنمایی کن.» و به این طریق میس امیلی آنها را، سوار و پیاده شان را، شکست داد: چنانکه سی سال پیش پدرهاشان را سر قضیه «بو» شکست داده بود. این قضیه دو سال پس از مرگ پدرش بود. مدت کوتاهی پس از اینکه معشوقش کسی که ما خیال می کردیم با او ازدواج خواهد کرد او را ترک کرده بود. میس امیلی پس از مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون می رفت. و پس از اینکه معشوقش او را ترک کرد، دیگر اصلا کمتر کسی او را می دید. چند نفر از خانمها جسارت به خرج دادند و به دیدنش رفتند، اما میس امیلی آنها را نپذیرفت. تنها نشانه زندگی در خانه او، همان سیاه بود که آن زمان جوان بود و با یک سبد بازاری به بیرون رفت و آمد می کرد. خانمها می گفتند:« مگر یک مرد - حالا هر طوری باشد می تواند یک آشپزخانه را حسابی نگهداری کند؟» و بنابراین وقتی که خانه میس امیلی بو افتاد، تعجب نکردند. بالاخره این هم نمونه ای از کارهای روزگار و خانواده عالیقدر گریرسن بود. یکی از همسایه ها، از زنهای همسایه، بالاخره به استیونز شهردار هشتاد ساله شکایت کرد. شهردار گفت:« حالا یعنی می فرمایید من چکار بکنم؟» خانم گفت:« خوب دستور بفرمایید بو را برطرف کند. مگر شهر قانون ندارد؟» شهردار گفت« من یقین دارم این کار لزومی نخواهد داشت. احتمال دارد ماری یا موشی باشد که کاکا سیاه میس امیلی تو باغچه کشته است. من راجع به این موضوع با ایشان صحبت خواهم کرد.» روز بعد هم دو شکایت دیگر رسید. یکیش از طرف مردی بود که یکدل دو دل برای شکایت آمده بود:« آقای شهردار ما حتما باید فکری راجع به این موضوع بکنیم. من شخصا هیچ میل نداشتم که مزاحم میس امیلی بشوند، ولی باید حتما راجع به این موضوع یک فکری کرد.» و آن شب انجمن شهر جلسه تشکیل داد. سه نفر از اعضاء آدمهای پا به سنی بودند و یک نفرشان از آنها جوانتر بود از همین افراد متجددی که تازگیها داشتند پا می گرفتند. او گفت:« بسیار ساده است؛ بهش اخطار کنید که خانه اش را تمیز کند، ضرب الاجل هم معین کنید و اگر نکرد...» شهردار گفت« چه می فرمایید آقا؟ مگر می شود یک خانم محترم را توروش به عنوان بوی بد متهم کرد؟» در نتیجه شب بعد، پس از نیمه شب، چهار نفر مامور مثل دزدها پاورچین از چمن خانه میس امیلی گذشتند و وارد خانه شدند. پای شالوده و درز آجرها و دریچه های زیر زمین بو می کشیدند. و یکی از آنها مثل آدمی که بذر بیفشاند از کیسه ای که گل شانه اش بود چیزی می پاشید. در زیر زمین را هم شکستند و آنجا و قسمتهای بیرون ساختمان را آهک پاشیدند. وقتی که دوباره از چمن می گذشتند یکی از پنجره ها که تا آنوقت تاریک بود روشن شد، و میس امیلی در آن ظاهر شد. نور از پشت سرش می تابید. نیم تنه اش راست و بیحرکت، مثل یک بت، ایستاده بود. آنها پاورچین پاورچین از چمن گذشتند و قاتی سایه های درختهایی که در طول خیابان صف کشیده بودند گم شدند. بعد از یکی دو هفته دیگر بو برطرف شد. همین وقتها بود که مردم شروع کرده بودند که واقعا برای میس امیلی غصه بخورند. مردم شهر ما که یادشان بود که چطور خانم یات، عمه بزرگ میس امیلی بالاخره پاک دیوانه شده بود، فکر می کردند که گریرسن ها قدری خودشان را بالاتر از آنچه بودند می گرفتند. مثلا اینکه هیچکدام از جوانها لیاقت میس امیلی را نداشتند. ما همیشه تابلویی پیش خودمان تصور می کردیم که میس امیلی با هیکل باریک و سفید پوش در قسمت عقب آن ایستاده بود؛ و پدرش به شکل یک هیکل پهن تاریک که تعلیمی سواری در دست داشت در جلو تابلو و پشتش به میس امیلی بود، و چهار چوب دری که به عقب باز شده بود آنها را مثل قاب در میان گرفته بود. وقتی که میس امیلی سی سالش شد، نمی توان دقیقا گفت که ما راضی و خوشحال شده بودیم، بلکه به عبارت بهتر می توان گفت دلمان خنک شده بود. چون با وجود آن جنون ارثی که در خانواده آنها سراغ داشتیم، می دانستیم که اگر واقعا بختی به میس امیلی رو آور شده بود، میس امیلی کسی نبود که پشت پا به بخت خودش بزند. وقتی که پدرش مرد، خانه آنها تنها چیزی بود که از او برای میس امیلی باقی مانده بود. مردم خوشحال شده بودند. چون بالاخره محملی پیدا کرده بودند که برای میس امیلی دلسوزی کنند. تنهایی و فقر او را تنبیه می کرد. افتاده می شد. او هم دیگر کم و بیش هیجان و یاس داشتن و نداشتن چند شاهی پول را می توانست درک کند. روز پس از مرگ پدرش همه خانمها خودشان را حاضر کردند که برای تسلیت و پیشنهاد کمک به دیدنش بروند. ولی او همه را دم در ملاقات کرد. لباسش مطابق معمول بود و هیچ اثر اندوهی در چهره اش دیده نمی شد. به آنها گفت که پدرش نمرده است، به رؤسا هم که به دیدنش می رفتند، و به دکتر، که می خواستند او را متقاعد کنند که جنازه پدرش را به آنها تسلیم کند، همین را می گفت و فقط وقتی که دیگر نزدیک بود به قانون و زور متوسل شوند تسلیم شد. و آنها جنازه را فورا دفن کردند. ما در آن موقع نمی گفتیم که میس امیلی دیوانه است. ما خیال می کردیم که باید این کار را بکند. ما تمام جوانهایی را که پدرش از او رانده بود به یاد داشتیم، و چون دیگر کسی نمانده بود، می گفتیم باید هم به کسی که او را غارت کرده است دو دستی بچسبد، همانطور که همه می چسبند. میس امیلی مدتی مریض بود. وقتی که دوباره او را دیدیم، موهایش را کوتاه کرده بود، و شکل دخترها شده بود؛ و آدم را کمی به یاد فرشته هایی که تو پنجره های رنگین کلیسا می کشند می انداخت قیافه آرام و غمگینی داشت. شهر تازه کنترات فرش کردن خیابانها و پیاده روها را داده بود، و در تابستان پس از مرگ پدر میس امیلی، کار شروع شد. شرکت ساختمانی با سیاهها و قاطرها و ماشینهایش آمد. یک سر عمله هم داشتند به اسم هومر بارون شمالی گنده کمر بسته سبزه ای بود که صدای نکره ای داشت، و رنگ چشماش از رنگ صورتش روشنتر بود. بچه های کوچک دسته دسته دنبالش راه می افتادند که ببینند چطور به سیاهها فحش می داد و سیاهها چطور با آهنگ بالا و پایین رفتن بیلهایشان آواز می خواندند. هومر بارون به زودی با همه اهل شهر آشنا شد. هر جا، نزدیکیهای چهار راه، می شنیدی که صدای خنده زیادی می آید، می دیدی که هومر بارون میان جمعیت است. همین روزها بود که کم کم او را با میس امیلی در یک گاری اسبی زرد رنگ کرایه ای، که یک جفت اسب بور آن را می کشید، می دیدیم. اوایل، ما از اینکه میس امیلی بالاخره دلش یک جایی بند شده بود دلمان خوش شده بود. مخصوصا از لج اینکه خانمها می گفتند:« هرگز یک فرد خانواده گریرسن محل سگ هم به یک نفر شمالی نخواهد گذاشت آن هم یک کارگر روز مزد.» اما غیر از اینها، عده دیگر هم، پیرتر از اینها، بودند که می گفتند حتی غم و غصه زیاد هم نباید باعث شود که یک خانم واقعی قید اصالت و نجیب زادگی را بزند. می گفتند: « بیچاره امیلی خویش و قومهاش حتما باید به سراغش بیایند.» میس امیلی چند تا خویش و قوم در آلاباما داشت. اما سالها پیش، پدرش سر نگهداری خانم یات، پیرزن دیوانه، با آنها به هم زده بود؛ و دیگر روابطی بین دو خانواده موجود نبود. و آنها در تشییع جناره هم شرکت نکرده بودند. و همینکه مردم گفتند « بیچاره امیلی ،» پچپچه های در گوشی شروع شد. به همدیگر می گفتند « یعنی فکر می کنید که واقعا اینطور باشد؟ ... البته که هست ... جز این چه می تواند ...» و از پشت دستهایشان، و خش خش لباسهای ابریشمی و ساتین، و حسادتها، و آفتاب بعدازظهر یکشنبه، وقتی که آن یک جفت اسب بور رد می شدند و صدای سبک و نازک سم آنها به گوش می رسید، در گوش همدیگر می گفتند « بیچاره امیلی.» میس امیلی همیشه سرش را بالا بالا می گرفت، حتی وقتی که دیگر به نظر ما پشتش زمین خورده بود. انگار بیش از همیشه انتظار داشت که به اصالت و نجابت او، به عنوان آخرین فرد خانواده گریرسن، سر فرود بیاوریم. انگار همینش مانده بود تا صلابت و غیر قابل نفوذ بودن خود را بیش از پیش به ثبوت برساند. مثل وقتی که رفت مرگ موش بخرد. این بیش از یکسال پس از زمانی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند « بیچاره امیلی» - همان زمانی که دو تا دختر عمویش به دیدنش می رفتند. میس امیلی به دوا فروش گفت« من مقداری سم لازم دارم.» در آن موقع بیش از سی سالش بود. هنوز یک زن معمولی بود؛ گو اینکه از حد معمولی کمی لاغرتر بود. چشمهای خرد و خودپسند و تحقیر کننده ای داشت. گوشت صورتش دور و بر شقیقه ها و کاسه چشمش کیس شده بود. آدم خیال می کرد کسانی که تو مناره های چراغهای دریایی زندگی می کنند باید این شکلی باشند. به دوا فروش گفت « من مقداری سم لازم دارم.» « بله چشم، میس امیلی. چه نوع سمی؟ برای موش و این چیزها به عقیده من ...» « من بهترین سمی را که دارید می خواهم به نوعش کار ندارم.» دوا فروش چند سم را اسم برد. « اینها که عرض کردم حتی فیل را هم می کشد. اما آنکه شما لازم دارید ...» میس امیلی گفت « ارسنیک است. ارسنیک خوب سمی است؟» « ارسنیک؟ ... بله بله خانم. اما آنکه شما لازم دارید ...» « من ارسنیک لازم دارم.» دوا فروش از بالا به صورتش نگاه کرد. میس امیلی هم، رک، نگاهش را به او میخکوب کرد. صورتش مثل پرچمی بود که از چهار طرف آن را کشیده باشند. دوا فروش گفت « بله چشم اگر این را لازم دارید ... ولی قانون ایجاب می کند که بفرمایید آن را به چه مصرفی می خواهید برسانید.» میس امیلی فقط نگاهش را به او دوخت. سرش را به عقب میل داد که راست به چشمهای او چشم بدوزد. دارو فروش نگاهش را به جای دیگر انداخت و رفت ارسنیک را پیچید. اما خودش برنگشت. پاکت را داد دست شاگردش که پسرک سیاهی بود. او پاکت را آورد داد به میس امیلی. وقتی که میس امیلی، در منزلش، پاکت را باز کرد، روی جعبه، زیر نقش جمجمه و استخوانهای چپ و راست علامت خطر، نوشته بود « برای موش». روز بعد ما همه می گفتیم « خودش را خواهد کشت»؛ و فکر می کردیم که این بهترین کار است. اوایلی که میس امیلی با هومر بارون دیده می شد ما می گفتیم که با او ازدواج خواهد کرد. می گفتیم « هومر بارون را به راه خواهد آورد.» چون خود هومر بارون گفته بود که از مردها خوشش می آید. و مردم می دانستند که تو کلوب الک با مردهای بچه سال مشروب خوری می کند. خلاصه آدم زن بگیری نبود. بعدها، بعدازظهر های یکشنبه که آنها تو گاری اسبی براقشان می گذشتند، ما از روی حسادت می گفتیم « بیچاره امیلی.» میس امیلی سرش را بالا نگاه می داشت. هومر بارون لبه های کلایش را بالا زده بود و سیگار برگی میان لبهایش گذاشته بود و تسمه اسب را با دستکشهای زرد رنگش گرفته بود. آن وقت چند نفر از خانمها کم کم سر و صداشان بلند شد که: برای شهر قباحت دارد، برای جوانها بد سرمشقی است. مردها نمی خواستند دخالت کنند. اما خانمها کشیش را که غسل تعمید می داد مجبور کردند ( کس و کار میس امیلی همه اهل کلیسا بودند) که برود میس امیلی را ملاقات کند. این کشیش هرگز آنچه را در این ملاقات گذشته بود فاش نکرد. ولی دیگر به دیدن میس امیلی نرفت. یکشنبه دیگر باز میس امیلی و هومر بارون تو خیابان پیدا شدند. و روز بعد زن کشیش موضوع را به اقوام میس امیلی، که در آلاباما بودند، نوشت. آن وقت دوباره خویش و قومهای میس امیلی تو خانه او پیداشان شد. و ما دست روی دست گذاشتیم و ناظر جریانات شدیم. اولش چیزی رخ نداد. آن وقت ما یقین کردیم که آنها می خواهند با هم ازدواج کنند. به خصوص که خبر شدیم که میس امیلی به دکان جواهر سازی رفته و یک دست اسباب آرایش مردانه نقره سفارش داده که روی هر تکه اش حروف « ه .ب» کنده شده باشد. دو روز بعد از آن هم خبر شدیم که یک دست کامل لباس مردانه به انضمام یک لباس خواب خریده است. ما پیش خودمان گفتیم دیگر ازدواج کرده اند، و واقعا دلمان خنک شد. چونکه دیدیم حتی دو تا دختر عموهای میس امیلی بیش از آنچه خود میس امیلی تا حالا فروخته بود واقعا « گریرسن» بودند. خیابانها مدتی بود تمام شده بود؛ بنابراین وقتی که هومر بارون رفت ما تعجب نکردیم. اما از اینکه میان مردم یکهو سر و صدا بلند نشد، کمی بور شدیم. ما خیال می کردیم که هومر رفته است که مقدمات رفتن میس امیلی را فراهم کند. یا اینکه به او مجال بدهد که از دست دختر عموهایش خودش را خلاص کند. ( در آن موقع ما برای خودمان دسته ای بودیم و همه طرفدار میس امیلی بودیم که دختر عموهایش را دک کند.) و یک هفته نگذشت که آنها رفتند. و همانطور که منتظر بودیم سه روزه هومر بارون به شهر برگشت. یکی از همسایه ها دیده بود که غروب کاکا سیاه میس امیلی از در مطبخ او را وارد کرده بود. و این آخرین دفعه ای بود که ما هومر بارون را دیدیم. و تا مدتی بعد دیگر میس امیلی را هم ندیدیم. فقط کاکا سیاه او با زنبیل بازاریش آمد و شد می کرد. اما در خانه همیشه بسته بود. گاه گاهی ما میس امیلی را برای یکی دو دفعه تو پنجره می دیدیم. مثل آن شب که موقع آهک پاشیدن او را دیده بودند. تقریبا شش ماه تو خیابان پیدایش نشد. انگار این خاصیت را از پدرش به ارث برده بود. خاصیتی که بارها روح او را به زنجیر می کشید؛ اما وحشی تر و خبیث تر از آن بود که مرگ بپذیرد. دفعه بعد که او را دیدیم دیگر چاق شده بود و موهایش داشت خاکستری می شد، و در مدت چند سال بعد، آنقدر خاکستری شد و شد تا کاملا به رنگ فلفل نمکی و چدنی درآمد؛ و همانطور ماند. و تا روز مرگش در هفتاد سالگی، هنوز به همان رنگ چدنی، مثل موهای یک مرد زبر و زرنگ باقی بود. از همان وقت به بعد، در جلو عمارتش همینطور بسته بود. به جز مدت شش هفت سال، زمانی که در حدود چهل سالش بود و نقاشی چینی تعلیم می داد. در آن موقع کارگاهی در یکی از اطاقهای طبقه پایین ترتیب داده بود و دخترها و نوه های مردم عصر کلنل سارتوریس با همان نظم و همان روحی که یکشنبه ها با یک سکه بیست و پنج سنتی برای انداختن تو سینی اعانه که دور می گرداندند به کلیسا فرستاده می شدند به کارگاه میس امیلی می رفتند. میس امیلی در آن زمان از پرداخت مالیات معاف بود. آن وقت خرده خرده نسل جدید روی کار آمد و استخوان بندی و روح شهر را تشکیل داد. و شاگردهای قدیمی بزرگ شدند و دیگر بچه ها یشان را با جعبه رنگ و قلم مو و عکسهایی که از مجلات مد بانوان بریده می شد نزد میس امیلی نفرستادند. در جلو عمارت پشت سر آخرین شاگرد بسته شد و همچنان بسته ماند. وقتی که شهر دارای سرویس پست شد، تنها میس امیلی بود که نگذاشت شماره فلزی بالای در خانه اش بکوبند و جعبه پستی به آن بیاویزند. میس امیلی حرف کسی را گوش نمی کرد. روزها و ماهها و سالها ما کاکا سیاه میس امیلی را می پاییدیم که موهایش خاکستری تر و قامتش خمیده تر می شد و با سبد بازاریش آمد و شد می کرد. ماه دسامبر هر سال که می شد یک ابلاغیه مالیات برای میس امیلی می فرستادیم، که یک هفته بعد به توسط پست پس فرستاده می شد. گاه گاهی، جسته گریخته، او را در یکی از پنجره های طبقه پایین می دیدیم. پیدا بود که اطاقهای طبقه بالا را به کلی بسته است. نیم تنه میس امیلی، مثل نیم تنه سنگی بتی که به دیوار محراب معبدی نصب شده باشد، به ما نگاه می کرد؛ یا نگاه نمی کرد؛ ما هرگز نتوانستیم این را تشخیص بدهیم. به این ترتیب میس امیلی، میس امیلی عالیمقام، حی و حاضر، نفوذ ناپذیر، آرام، سمج، نسلی را پشت سر می گذاشت و به نسل دیگر می پیوست. آن وقت مرگ او اتفاق افتاد. در میان خانه ای که پر از سایه و تاریکی و گرد خاک بود، مریض شد؛ در جایی که غیر از سیاه پیر مرتعش کسی بر بالینش نبود. ما حتی از مریض شدنش هم با خبر نشدیم. مدتی بود که دیگر از سیاه خبر نمی گرفتیم. سیاه با کسی، شاید حتی خود میس امیلی هم، حرف نمی زد. چونکه صدایش انگار از ماندن و به کار نرفتن خشن و زنگ زده شده بود. میس امیلی در یکی از اطاقهای طبقه پایین، روی یک تختخواب چوب گردوی پرده دار، مرد؛ در حالی که موهای خاکستریش میان بالشی که از ندیدن نور خورشید زرد شده بود فرو رفته بود. سیاه اولین دسته زنها را که صداهاشان را در سینه خفه کرده بود و با هیس! هیس! همدیگر را خاموش می کردند و نگاههای سریع و کنجکاو خود را به اطراف می انداختند، از در عمارت داخل کرد؛ و خودش ناپدید شد. مستقیما رفت داخل عمارت و از در پشت آن خارج شد و دیگر کسی او را ندید. دو تا دختر عموهای میس امیلی فورا حاضر شدند و روز بعد تشییع جنازه را ترتیب دادند، و اهل شهر آمدند که میس امیلی را زیر توده ای از گلهای خریداری شده تماشا کنند، که تصویر مدادی پدرش روی آن به فکر عمیق فرو رفته بود. و خانمها نیم صدا زیر لب پچ پچ می کردند، و مردهای خیلی پیر، بعضیهاشان با اونیفورم زمان جنگ داخلی، که آن را ماهوت پاک کن کشیده بودند، روی سکوی جلو کلیسا و چمن ایستاده بودند و درباره میس امیلی با هم گفتگو می کردند. که حالا یعنی میس امیلی همدوره آنها بوده و با او رقصیده اند و شاید زمانی دلش را هم برده اند. و مثل همه پیرها حساب حوادث گذشته را با هم شلوغ می کردند گذشته برای آنها مانند جاده باریکی نبود که آنها در انتهای آن قرار داشتند و دنباله آن از آنها دور می شد، بلکه مثل چمن وسیعی بود که هرگز زمستان ندیده بود و همین ده سال آخری مثل دالانی آنها را از آن جدا کرده بود. ما در آن موقع متوجه شده بودیم که در طبقه بالا اتاقی بود که چهل سال بود کسی داخل آن را ندیده بود و می بایست در آن را شکست. اما قبل از آنکه در آن را باز کنند، تامل کردند تا میس امیلی به طرز آبرومندی به خاک سپرده شد. به نظر می رسید که شدت شکستن در اتاق را پر از گرد و خاک کرده است. اتاق را انگار برای شب زفاف آراسته بودند. غبار تلخ و زننده ای، مثل خاک قبرستان، روی میز توالت، روی اسبابهای بلور ظریف و اسباب آرایش مردانه که دسته های نقره ای تاسیده داشت و نقره اش چنان تاسیده بود که حرف روی آن محو شده بود نشسته بود. پهلوی اینها یک یخه کراوات گذاشته بود. گویی تازه از گردن آدم باز شده بود. وقتی که از جا برداشته شد، روی غباری که سطح میز را فرا گرفته بود، هلال کمرنگی از خود جا گذاشت. روی صندلی یک دست کت و شلوار بود که با دقت تا شده بود، و زیر آن یک جفت کفش و جوراب خاموش و دور افتاده قرار داشت. خود مردی که صاحب این لباسها بود روی تختخواب دراز کشیده بود. ما مدت زیادی فقط ایستادیم و لبخند عمیق و بیگوشت او را که تا بناگوشش باز شده بود نگاه کردیم. جنازه ظاهرا زمانی به طرز در آغوش کشیدن کسی اینطور خوابیده بوده است. ولی اکنون، این خواب طولانی، که حتی عشق را به سر می برد، حتی زشتیهای عشق را مسخر می کند، او را در ربوده بود. بقایای او، زیر بقایای پیراهن خوابش، از هم پاشیده شده بود و از رختخوابی که روی آن خوابیده بود جدا شدنی نبود. روی او و روی بالشی که پهلویش گذاشته شده بود، همان غبار آرام و بیحرکت نشسته بود. آن وقت ما متوجه شدیم که روی بالش دوم اثر فرو رفتگی سری پیدا بود. یکی از ما چیزی را از روی آن برداشت. ما به جلو خم شدیم، همان گرد تلخ و خشک بینی ما را سوزاند. آنچه دیدیم یک نخ موی خاکستری چدنی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

عصرهاي يكشنبه

 

 

علی خدایی

 

 

عصرهاي يکشنبه مهمان مادام آنا بودم . هميشه ، بسته به فصل ، دسته گلي کوچک از گل فروشي پالاس برايش مي خريدم . وقتي در را باز مي کرد ، گونه اش را به طرفم پيش مي آورد . او را مي بوسيدم و گل ها را به او مي دادم . مادام آنا گل ها را مي گرفت و مي گفت : « چقدر قشنگ ! » و بعد مي رفت تا گل ها را در گلدان بگذارد . از راهرو کوتاهي ميگذشتم ، تا به اتاق خواب او که اتاق پذيرايي اش نيز بود ، مي رسيدم . کنار ميز گرد قهوه مادام آنا ، که رويش رو ميزي گردي انداخته شده بود ، مي نشستم . رو ميزي ها هر هفته عوض مي شدند . روي آنها گل رز ، بنفشه يا داوودي يا به گفته مادام ، خريزانتن گلدوزي يا شماره دوزي شده بود . کنار ميز، تخته خوابي بود که صبح ها به جاي کاناپه از آن استفاده مي شد . روي رو تختي مادام آنا ، که هميشه آهار زده و چين دار بود ، هميشه پر از بالش هاي رنگي و عروسکهاي جورواجور بود و به قول خودش عروسک نگرو زيباتر از همه عروسک ها بود . هيچ وقت روي تخته خواب يا کاناپه مادام آنا نمي نشستم . هميشه از خراب کردن رو تختي و گرد و خاکي شدن بخش چين دار روتختي که آويزان بود مي ترسيدم . جاي تنم روي رو تختي مي ماند . عروسک هاي آرام نشسته ، مدام مي افتادند و کله پا مي شدند . هميشه روي صندلي پايه کوتاه مادام آنا مي نشستم و به راديو مادام آنا که دکمه هاي عاجي داشت ، يا به گرامافونش نگاه مي کردم ، تا مادام آنا با سيني و دو فنجان قهوه ترک داغ وارد مي شد . روي قهوه را کف غليظي گرفته بود . کنار فنجان ها دو ليوان آب سرد بود . مي گفتم : « ببخشيد؛ باز جاي شما نشستم. » مي گفت : « عيبي ندارد جوان! براي شما روي رو تختي نشستن کار ساده اي نيست . » مي خنديد و فنجان ها را روي ميز مي گذاشت و در کنار هر فنجان يک ليوان آب . - نوش جان کنيد . اولين بار ، چند هفته پيش ، وقتي که فنجان قهوه را براي فال گرفتان بر مي گرداندم ، متوجه شدم که مادام دوست داشت برايم فال بگيرد . قطره اي قهوه روي يکي از گل هاي گلدوزي شده رو ميزي چکيد . دست پاچه شدم . دنبال دستمال مي گشتم . مادام گفت : « عيبي ندارد جوان . » و از زير سر آستين بلوزش دستمالش را بيرون مي آورد . با زبانش تر کرد و لکه قهوه را پاک کرد . معذرت خواستم اما متوجه شدم که اين گل شبيه گل هاي ديگر و در رديف گل هاي گلدوزي شده نيست . گل کوچکي بود مثل اينکه بعد از رفوي يک پارگي کوچک ، گلدوزي شده بود . بعد ها دقيق تر نگاه کردم؛ گل هاي کوچک ديگري نيز يافتم . مادام گفت : بعد از قهوه ، چاي و کيک بايد بخوريم . مارمالاد هم درست کرده ام . مربا هم دارم . اصلا همه را مي اورم . کنار فنجان مادام آنا ، جهبه سيگارش بود و در کنار آن ، زير سيگاري ؛ که يک صدف شکسته بود . پشت تخت ، ديوار سبز رنگي بود که مادام آنا عکس بزرگي از دوران جواني خانمي را زده بود که گويا دوستش بوده يا نمي دانم کس ديگر . يک بار که از او پرسيدم« اين عکس شماست ؟» گفت : نه ؛ اين عکس دوست دوران جوانيم نيناست . خيلي دوستش داشتم . و بلافاصله گفت چاي مي خوريد ؟ و يا يک چيزي شبيه به اين . گفتم : «بسيار زيبا هستند .» گفت : « بودند . » مادام خانه کوچک دو طبقه داشت . من مستاجر طبقه بالا بودم . تازه به تهران آمده بودم . خانه در يکي از کوچه هاي قوام السلطنه بود . مادام طبقه پايين بود . کلاس رقص داشت ، کلاس زبان فرانسه ، کلاس زبان روسي ، فال قهوه مي گرفت و اين آخري ها که بيمار بود ، همه کلاس ها را تعطيل کرده بود . اجاره کمي از من مي گرفت . و پولي هم احتمالا از يکي دو نفر که مي آمدند تا يکي دو جلسه فرانسه ياد بگيرند يا فال قهوه اي بگيرند . صبح به صبح زنگ خانه اش را مي زدم . در را باز نمي کرد . مي گفت : « پوزيسيون خوبي ندارم . » مي پرسيدم : « به چيزي احتياج نداريد ؟ » اگر چيزي مي خواست ، عصرها که بر مي گشتم ، مي خريدم . تشکر مادام آنا براي اين کارهاي کوچک من ، که ابتدا خريد براي او بود و بعد کم کم خريد چيزهاي جزيي و حتي جابجا کردن يک جعبه از يک طرف اتاق به طرف ديگر ، عصر هاي يکشنبه بود . بايد با چاي حتما مارمالاد مي خوردم ، و حتما بعد از آن مرباهاي گوناگون را مي چشيدم . به صورتم خيره مي ماند ، تا اينکه مي گفتم : « نه، واقعا عالي و جا افتاده شده است . » ابروهاي مداد کشيده اش بالا مي رفت . چين هاي کنار استخوان پلک و شقيقه اش باز مي شد و رديف دندانهاي مصنوعي مادام از ميان لب هاي قرمز ديده مي شده و مي گفت :« اوه .» و بعد با قاشق چاي خوري نوروبيلينش ، که در مربا مي کرد ، مي گفت : خودم هم امتحان مي کنم . بعد از چاي و مربا نوبت حرف هاي عادي مي شد . مثلا مي گفتم نامه اي از خانواده ام برايم رسيده ، يا امسال چقدر هوا سرد و پر سوز شده ، يا سينما ماياک چه فيلمي را اکران کرده است . وقتي حرف هاي عاديمان هم ته مي کشيد ، مادم آنا مي گقت: بيا کمي ورق بازي کنيم ؛ حوصله ام سر رفته . بلند مي شد و ار کنار آينه قدي اتاق مي گذشت و از کنار گرامافونش که هميشه برق ميزد . لحظه اي تامل کرد و گفت : « نه ، بعدا. » و از کمدش يک دسته ورق بازي مي آورد و مي گفت : «حالا... » گرامافون را کوک مي کرد .سوزن نو بجاي سوزن کهنه مي گذاشت و يک صفحه . « گوش کنيم .» اما آن روز بود که گفتم : مادام ؛ اين گل هاي کوچک رو ميزي هاي شما ، مثل اينکه بعدر از گلدوزي اول گلدوزي شده . مادام گفت : « چطور جوان ؟ » گفتم : همين طوري . چون مثل اينکه ... اين ها... نمي دانم! انگار قديمي ترند ... رفو شده اند ؟ مادام گفت : اين رو ميزيها مال دوستم نيناست ؛ اما گل هاي ريز را خودم گلدوري کرده ام . همه وسايلش را به من بخشيد و رفت . و بعد گفت : فلوت که بلد نيستي . رامي دو نفره بد نيست . سرم را برگردانده بودم و عکس نينا را نگاه مي کردم . دست اول را من بردم . مادام سيگاري را از جعبه سيگار بيرون آورد . برايش کبريت کشيدم . دست دوم را او برد . پرسيد : چاي مي خوري ؟ گفتم : نه . - بروم پيراشکي بياورم . بلند شد . سيگارش را در جا سيگاري که مي گذاشت ، خاکسترش ريخت . با سرباز پيک ، خاکسترها را از روي روميزي جمع کرد . - فردا بايد بشويمش . در انگشتان مادام آنا هيچ انگشتري نبود . سيگار را خاموش کرد . با سر ناخن از روي پرزهاي نوک زبان دو سه پر توتون مانده از سيگار را برداشت و با ناخن ديگر به طرف زير سيگاري انداخت . - بروم پيراشکي بياورم . صداي موسيقي مي آمد. آب تا نيمه در ليوان بود . ورق ها روي ميز ولو بودند . يک تکه خاکستر سيگار ، رو ميزي را کثيف کرده بود . دود باريکي هنوز از سيگار بالا مي آمد و کاغذ سفيد سيگار، روشن و خاموش مي شد . صداي خش خش وصداي خوردن سوزن گرامافون به ميان صفحه ، به گوش مي رسيد . بلند شدم به طرف گرامافون رفتم . کنار گرامافون عکس قاب شده مادام آنا ، يا به گفته خودش : دختران کلاس رقص فوکستروت ، ديده مي شد . سوزن را برداشتم . صفحه هاي زيادي در کشو کنار گرامافون بود . صفحه ها را يکي يکي برداشتم : آلبرتا آلبرتا ، براي رقص فوکستروت ؛ لوپانزا ، براي کساني که رومبا مي رقصيدند ؛ و مامي دريم و سرتسا ، براي کساني که مي خواستند تانگو برقصند . مادام آنا گفت : موقع تانگو رقصيدن ، آقايان پاي خانم ها را لگد مي کنند . سرم را بر گرداندم . مادام گفت : « بيايد تا داغ است تمامش کنيد . اين رقص ها را ديگر کسي بلد نيست . شايد امروز فرد آستر و استر ويليامز در آن سر دنيا و من ، اين جا توي ايران بلد باشم . » من هم حوصله ياد گرفتن نداشتم و اين مادام را خوشحال مي کرد . خيلي خوب بود . تمام ، به گفته مادام آنا پانسيونرها رقص هم مي خواستند ياد بگيرند ، به جز من . براي همين من يکشنبه عصرها را داشتم . گرامافون را خاموش کردم . دوباره سيني ديگري روي ميز گذاشت . بشقابي براي من ، بشقابي براي خودش . پرسيد : « با دست مي خوريد يا چنگال و چاقو ؟ » پيراشکي پنير ، پيراشکي گوشت ، پيراشکي پنير و اسفناج . از هر کدام که ميخواهي بردار . اين سه گوش ها پيراشکي گوشت است . تا سرد نشده بخور . هوا خيلي سرد شده . بخور تا يک دست ديگر بازي کنيم . گفتم : باشد . گفت : « نه ، ببخشيد. » و فنجان ها و ليوان ها را در سيني گذاشت . سيني ها را برداشت و روي تخت گذاشت . ورق ها را جمع کرد و رو ميزي را برداشت و برد . چند لحظه بعد با روميزي ديگري برگشت . گفت : « ببخشيد .» روميزي را پهن کرد . سيني ها و ورق ها را روي ميز گذاشت . گفت : « نينا ناراحت مي شد . تمام اين ها کار نيناست . » پرسيدم : مثل اينکه نينا را خيلي دوست داشتيد . پيراشکيم را گاز زدم . مادام گفت : « خيلي . خاطره هاي زيادي از او دارم ... تا زماني که گم شد . » - گم شد ؟ گفت : « وقتي که شوهرش مرد ، گم شد و هيچ نشاني از او ندارم . » پرسيدم: « حتي نامه اي ، خداحافظي ، يادگاري ، چيزي ؟ » مادام گفت : « هيچ چيز . وقتي به ايران آمد ، تهران کار گرفت. يک د ختر جوان و خوشگل . صبح ها تا ساعت پنج بعد از ظهر ،توي لاله زار ، پهلوي د کتر مامدف که از باد کوبه آمده بود ، کار مي کرد .مريض را با پر منگنات شست و شو مي داد يا سوزن را مي جوشاند . بعضي مريض ها را ماساژ مي داد و بعد مي رفت کافه ژاله . آن جا پر از خارجي بود .فارس ها کمتر مي آمدند . بلغارها بود ند ، مجارها و روس ها . همان جا با ميلا آشنا شد. ميلا جوان بود . انژنيور بود . کاري به کار کسي نداشت . با شرکت اشکودا به تهران آمده بود و معلوم نبود براي کار کجا بايد برود . نينا به دوستا نش مي گفت که او هميشه ته کافه مي نشست . پشتي صند لي اش را آن قد ر عقب مي برد که فقط دو پايه پشتي صند لي روي زمين بود . پاها و دو پايه د يگر ميان زمين و هوا مي ماند . سيگارش را روشن مي کرد و به همه مي خند يد . به خصوص به نينا که زبانش را مي فهميد . کم کم شب ها شام ميلا را بايد نينا مي داد . تا اينکه يک شب وقتي که نينا شام ميلا را روي ميز گذاشت و بعد از گفتن "ديگر چيزي نمي خواهيد ؟" خواست بر گردد، ميلا مچ د ست نينا را گرفت . ميلا تعاد لش را از دست داد و دو پايه صند لي محکم به زمين خورد . دو سه ميهمان ميزهاي کناري بر گشتند و به آنها نگاه کردند . ميلا گفت :"با من مي آيي دشت مغان ،؟ " نينا گفت :"چرا بايد با تو بيايم ؟ " ميلا گفت: " براي اين که از تو خوشم مي آد ." نينا گفت : " مي آم." آن شب تا صبح يا تا صبح بعد چه گذ شت ، گفتن ندارد ؛ چون خيلي خيلي خسته مي شوي ، جوان . پيراشکي ها هم سرد مي شوند . اما براي نيناي بلا کشيده ، فرار کرده از مملکتش ،شانس بزرگي بود . به دکتر گفت که فکر يک خانم ديگر باشد و تا عصر توي نادري ، توي چي مي گويند امروز ،علاءالدوله ،فردوسي ، توي اسلامبول دنبال وسايل زندگي گشت . سماور خريد ،منقل خريد، دو تا ديوار کوب خيلي خوشگل خريد که مال اسکند ريه بود . خيلي نرم بود : " مثل ابريشم ." قرمز بود با آدم هايي که لباس بلند سفيد پوشيده بودند و کلاه منگوله دار سبز و قرمز روي سرشان بود . ارينتال ارينتال بود . وقتي سوار ماشيني شدند که قرار بود آنها را به دشت مغان ببرد ، با هم عروسي کرده بودند.» پرسيدم :« کليسا رفته بودند ؟» گفت :« عروسي کرده بودند ؛ با يک صندوق که حالا يادم نيست نينا توي آن چه چيزهايي گذاشته بود و دو تا چمدان لباس . خداحافظ، نينا . اما تو جوان ؛از اين پيراشکي ها بخور . توي صندوق به جزآنها که گفتم ، کتان سفيد روسي بود. نخ رنگي و سوزن و جعبه دکمه بود . سوزنهاي سر شيشه اي بود . چنگال و قاشق » گفتم :« مادام ؛ دير وقت شده . اگر اجازه مي دهيد ...» گفت :« امشب دير بخوابيم ، عيبي ندارد . تا وسط هاي راه آمده ايم . ياد دوستم ، نينا ، قيافه اش ، دستهايش که رگ هاي آبي آن پيدا بود ،همه اين ها الان آمده اند اين جا.» حرفي نزدم . مادام گفت :« تا به دشت مغان برسند ، کلي راه بود . نينا سرش روي شانه هاي ميلا مي افتاد . به خواب مي رفت. بيدار مي شد و مي گفت :" نرسيد يم ؟ " از قزوين، زنجان ، تبريز و ميانه ،از کجا و کجا خواب بودند که گذشتند تا به دشت مغان رسيدند. ميلا گفت :"رسيديم ." نينا گفت:" کجا رسيديم؟ "ميلا گفت :"همان جا که بايد مي رسيديم ." نينا گفت :"پس خانه مان کجاست ؟ "ميلا گفت:"هنوز خودم هم نمي دانم ."ماشين جلوي ساختمان چوبي ايستاد. ميلا گفت."همين جا بنشين تا بيايم ." از ماشين پياده شد و به طرف خانه چوبي رفت . چند دقيقه بعد چند زن جوان و چند تا بچه که مي خنديدند با کلي ادراک و بو قلمون و مرغ وخروس به طرف نينا آمدند . گفتند:" زن آقاي نيکلا فسکي تو هستي ؟ بيا پايين ببينمت." نينا نميدانست چه کار کند . موهايش را مرتب کند ،يا به صورتش دستي بکشد ؟ فقط خند يد . در را باز کرد و به زنها گفت :"اين جا کجا ست که من آمده ام ؟ " توي يکي از اتاقهاي ساختمان جوبي که وقتي راه مي رفتي تق و توق صدا مي کرد ،جايشان دادند .صندوق را وسط اتاق گذاشتند . يکي از خانم ها گفت :" کبوترها ؛ کاري که نداريد؟ " در را بست و رفت . اتاق کوچک بود . نينا گفت:" تختخواب که نداريم ."ميلا گفت:" مي دهم درست کنند ." نينا صندوق را باز کرد .د يوار کوب ها را بيرون آورد. گفت :" قفسه هم نداريم که ليوان و بشقابها را ، جهبه سوزن و نخم را بگذارم ." در صندوق را بست . نشست روي صندوق و به ميلا گفت :" که کاش اينجا نمي آمديم و هاي هاي گريه کرد . ميلا گفت: "د ست کم د يوارکوب ها را بکوب ."به طرف نينا رفت . موهايش را نوازش کرد . د يوارکوب ها را از نينا گرفت و روي زمين پهن کرد . دو تايي روي ديوارکوبها خوابيدند و همديگر را بغل کردند . با صداي در از خواب بيدار شدند .خانم هاي همسايه بودند. مي گفتند :« نينا جان ؛ هنوز جاي آشپزخانه ،حمام و توالت را ياد نگرفته اي ؟ کي بيرون مي آيي، کبوتر جوان ؟» شب که شد ، مردها از سر کار آمدند . روي يک ميز دراز چوبي با نيمکت هاي چوبي ، بيرون ساختما ن ، همه نشستند و به افتخار کبوترهاي جوان ، همه خوردند و نوشيدند . سرها که گرم شد ، يادشان رفت مرغ ها و ارداک ها را توي لانه کنند . لاي دست و پا مي لوليد ند . نوبت گارمون و ويلن و آکارد ئون و خنده و رقص شد . ليوان ها که بالا مي رفت ، به سلا متي زوج جوان به هم مي خورند . کازاچوک و راسبال تما م شد و نوبت والس رسيد . بچه ها گوشه نيمکت ها خوابشان برد و مرغ ها با چشم باز خوابيد ند . دست مردان روي شانه هاي همسرشان بود . چشم زن ها به نقطه اي دوردست خيره مانده بود . انگشتان شوهرشان را آرام آرام لمس مي کردند . نينا به ميلا گفت : " باز هم برقصيم ." شب از نيمه گذشته بود که هر کسي به طرف اتاقش رفت . هر کسي به نينا و ميلا متلکي گفت. نينا مي خنديد وسرش را در سينه ميلا پنهان مي کرد .دو زوج به نينا و ميلا گفتند که ما شما را همراهي مي کنيم و پشت سر کبوترها آواز خواندند تا کبوترها به اتاقشان رسيدند . ميلا گفت : " خوب ديگه ؛ شب به خير ." نينا در را باز کرد . وسط اتاق يک تختخواب بود . زوج ها گفتند :"شب به خير کبوتر ها ؛ تا صبح نخوابيد ."در را بستند و رفتند . صبح زود نينا چشم هايش را باز کرد . صداي رفت و آمد ، يالا زود باش بيا بيرون، صبحانه من کو ، همه جا را پر کرده بود . ميلا را بيدار کرد و گفت :"وقت کاره ، ميلا." در را که باز کردند ، همه برايشان دست زدند . يکي گفت : " چه خبر ؟ " و قاه قاه خند يد . مردها را که صبحانه دادند ، نينا به اتاقش رفت. رختخواب را مرتب کرد ،ديوار کوب ها را کوبيد ، و با زن هاي همسايه حرف زد ؛ غذا پخت، تا عصر که ميلا برگشت . همه خسته و کوفته بودند . هوا هم سرد بود . نينا گفت:"صورتت را نمي شويي؟ وسايل ريش تراشي ات را آماده کرده ام ."وقتي ميلا صورتش را شست و ريشش را تراشيد و با حوله صورتش را خشک کرد ،به نينا گفت :"حالا مي خواهم تو را تما شا کنم .امروز چه کارها کرده اي ؟ " نينا روي پاهاي ميلا نشست. گفتند و شنيد ند تا موقع خواب.» مادام ساکت شد و بعد گفت : « مثل اينکه خيلي حرف مي زنم .اما خاطرات نينا وقتي مي آيد جلو چشمم ، مثل پرده سينما تا آخر پيش مي رود ؛ بدون لحظه اي آنتراکت . تو را خسته مي کنم ، جوان.» گفتم : «حالا خاطرات نينا براي من هم جالب شده . بعد چه شد؟» مادام گفت :« تا يک هفته بعد ، توي اتاق هم تختخواب بود ،هم يک ميز کوچک با دو تا چهار پايه ، يک قفسه کوچک ، يک صندلي راحتي براي نينا .هوا سرد بود .کنار ديوار بخاري گذاسته بودند که لوله اش از پنجره بيرون مي رفت .شب ها زير نور فانوس ، روي صند لي راحتي ، نينا روي کتان هاي روسي گلدوزي و شماره دوزي مي کرد و ميلا هم روي تختخواب دراز مي کشيد و کتاب مي خواند و سرفه مي کرد و نينا چاي و سولوکامفر براي سينه ، که آن موقع تازه آمده بود ، به ميلا مي داد. شب ها حوله داغ روي سينه اش مي گذاشت . از اوايل پاييز که تازه آمده بودند ، دو ماه مي گذاشت . آخرهاي پاييز بود . کتان هاي روسي نينا ته کشيده بود . سه تا رو ميزي گرد با گل هاي رز و بنفشه ، چند تا د ستمال کوچک با گل هاي ياس ، شش تا سالفت با گل هاي پنج پر صورتي براي کنار بشقاب ،چند تا د ستمال کوچک با گلدوزي حرف اول اسم نينا و ميلا وچند تا شماره دوزي . ديگر کتاني باقي نماند ه بود . نينا گفت :" ميلا ، کاري بکن . حوصله ام سر رفت." از سر ناچاري نينا روي کلاه منگوله دار ديوارکوب ها گلدوزي مي کرد ،که ميلا تب کرد . هر کاري که زن ها بلد بودند کردند. حتي دها تي آمدند ، نشادر دود کردند . نشد . ميلا مرتب نفس نمي کشيد . خس و خس و سرفه ها و تب بيشتر شد . بايد ميلا را به شهر مي بردند.» پرسيد م :«کجا ؟» مادام گفت :« تهران .» پرسيدم :« تا مي رسيد ، با اوضاع آن موقع ، حتما مي مرد .» مادام گفت :«گوش کن ،جوان . با ما شيني که يک زوج جوان را آورده بود، به تهران آمدند. ماشين که نبود ؛ کاميون بود. چند روز هم توي گردنه ها و پشت راه گير گير کرده بودند . نينا گفت :" ميلا ؛ مي رويم و ديگر بر نمي گرديم . يعني من که برنمي گردم ."بشقا ب ها و ليوان ها و صندوق را به زن هاي همسا يه بخشيد . تختخواب را به زوج بخشيد . ديوارکوب ها ،گلدوزي ها و چند تا وسيله شخصي و لباس ها را برداشت و انداخت توي يک چمدان . ميلا را توي ماشين گذاشتند . زير پايش منقل روشن کردند تا گرم شود . نينا نشست کنار پنجره . راننده ماشين را روشن کرد . نينا سرش را از پنجره بيرون آورد و براي زن هاي همسايه دست تکان داد . بچه ها دنبال ماشين دويدند و مرغ ها و خروس ها ، بوقلمون ها و اردک ها اين طرف و آن طرف بال زدند و دويدند . تا ميانه جاده بد نبود . خيلي ناراحتي نکشيدند . اما ميلا تب داشت . نينا مدام صورت ميلا را با حوله خيس مي کرد و موهايش را شانه مي زد . دست هاي گرم ميلا را به صورتش مي چسپاند تا خنک شود . مدام مي پرسيد : " خوبي ميلا؟ خوبي ميلا؟ "و بعد گونه هاي گرمش را به پنجره يخ زذه ماشين مي چسپاند . ميانه دکتر نداشت . تا تبريز برف يک ريز مي باريد . يک روز توي راه ماندند تا به تبريز رسيدند . آن روز تا ظهر با ناخن هاي ميلا ور رفت . کوتاهشان کرد . گوشت هاي دور ناخن را کند . انگشت هاي دست را ماساژداد . با مداد روي ناخن ها چشم و ابرو کشيد . ميلا خند يد . نينا گفت :"خوبي ميلا ؟ ميلا گفت:" خوبم ؟ " دکتر هاي تبريز گفتند که بهترين جا بيمارستان شوروي تهران است . گفت که مي برم و دوباره راه افتاد تا زنجان . روي منقل چا ي درست مي کرد . مدام از راننده تشکر مي کرد .» پرسيدم :« ميلا مرد ، مادام ؟ نينا هم حتما مرد .» گفت :« حوصله کن . معلوم نيست . مي خواهي باز برايت قهوه درست کنم ؟ مي خواهي يک يکشنبه ديگر بقيه داستان را بگويم ؟ » گفتم : « حوصله مي کنم مادام . اما سرد شده . ما هم پشت برف مانده ايم . مي نوشم ، مادام . » گرم شد . مادام گفت : « هر روز نينا روي منقل حوله را با آب داغ خيس مي کرد و به صورت ميلا مي کشيد . بعد با آب و صابون و فرچه کف درست مي کرد و با تيغ ريش ميلا را مي تراشيد . بعد آينه را جلوي صورت ميلا مي گرفت و مي گفت : « ببين چه قدر جوان شده اي ! حالت بهتر شده ، نه ؟ » يک شب هتل قزوين ماندند . زير بازوي ميلا را گرفت ، تا از اتاقشان سر ميز غذا بروند . صورت نينا از حرارت ميلا داغ شده بود و قرمز . ميلا سوپ هم نخورد . چشمانش باز نمي شد فقط مي گفت : « بخوابيم . يک جاي خنک نينا جان . » از تهران تا قزوين ميلا هذيان مي گفت : از سگي مي گفت که دنبالشان پارس مي کرد . دامن نينا را مي کشيد . مي گفت : « برو، برو . » نينا پنجره جلو ماشين را با دست پاک مي کرد و مي گفت : « نگاه کن . ببين کسي نيست . الان مي رسيم . همه جا سفيد شده . » با هر تکان ماشين سر ميلا تکان مي خورد و او آرام مي گفت : « آخ سرم، نينا جان .» يک شب مانده به سال نو به تهران رسيدند . کاميون جلو در بيمارستان ايستاد . تهران هم مثل تمام جاده سفيد بود . نينا در را باز کرد . تا مچ پا در برف فرو رفت . گفت : « چه قدر سرده.» مادام بلند شد و از کمد شال دستبافش را برداشت و روي شانه هايش انداخت و گفت : « آقاي راننده به کمک نينا آمد . دوتايي ميلا را که دندان هايش به هم مي خورد ، پايين آوردند. مواظب بودند سر نخورد . ميلا مدام مي گفت : " ني ني ني نا جان " . تا در ورودي عمارت بيمارستان فقط صداي دندان هاي ميلا مي آمد . در که باز شد ، يولکاي بزرگي که چراغ هاي رنگي زرد و قرمز و سبز داشت . خاموش و روشن مي شد . عيسي مسيح و فرشتگان و ... زير يولکا بودند . يک ستاره درخشان بالاي يولکا بود . دو پرستار به کمک آمدند . چند لحظه بعد ميلا را لخت لخت در وان آب داغ سبز رنگي انداختند تا هم گرم بشود و هم ضد عفوني . بعد ميلا را خشک کردند و پيژامه پوشاندند و در تخت بيست و دو خواباندند . ميلا گفت : " من خوب مي خوابم ، برو نينا جان ." و چشم هايش را بست . اما نينا چه کار کرد ، جوان ؟چمدانش را گرفت و يک راست رفت به کافه ژاله . همان جايي که با ميلا آشنا شده بود . پاهايش را کنار پا دري کافه پاک کرد . در را که باز کرد ،دور ميزهاي گرد کافه پر از مشتري بود . باز همان مشتري ها . يک ارکستر از هنگري مجارستاني چارداش مي زد . نينا احساس کرد جوراب ها يش از برف خيس شده و موهايش از برف ميان راه خيس و نمناک به هم چسپيده است . مردها به نينا نگاه نکردند. نينا خوشحال شد . تهران بود . ميلا را هم به بيمارستان رسانده بود . خدا کمکش کرد . اتاقي هم طبقه بالا خالي بود . کليد را گرفت ،از پله ها بالا دويد . در را باز کرد . چراغ را روشن کرد . چمدان را وسط اتاق گذاشت . يک تختخواب ، يک ميز کوچک ، يک آينه در پشت در ، يک کمد و يک پنجره را ديد . به طرف پنحره رفت . پنجره پرده هاي پشت دري سفيد و آبي داشت . از پشت شيشه خيابان پيدا بود که گاه گاه ماشين يا درشکه اي ، سفيدي يک دست خيابان را خط مي انداخت . به طرف آينه رفت . صداي آدم ها و به هم خوردن ليوان ها را شنيد . نفس راحتي کشيد . چمدان را باز کرد . ديوار کوب ها را بيرون آورد . دو تا آدم مصري با کلاه منگوله دار، که رويشان را گلدوزي کرده بود ، روي ميز گذاشت . تصميم گرفت آن ها را براي ميلا ببرد تا احساس د لتنگي نکند . بعد کفش ها يش را بيرون آورد . انگشتان پايش را مالش داد. دست هايش خيس شدند . بلند شد ، چرخي زد . شب سال نو و تهران . از چمدان لباسي بيرون آورد . لباس چروک شده را، که در تمام راه پوشيده بود ، د رآورد و روي تخت انداخت . لباس تازه را پوشيد . انگشتان د ستش را توي موهايش فرو برد. آن ها را جمع کرد و سنجاق زد . بهتر شد . آرايشي کرد و از اتاق بيرون آمد . از پله ها پايين رفت . روي آخرين پله ايستاد . جاي خالي نبود . همه جاهاي خوب را گرفته بودند . ارکستر مي زد و عده اي مي رقصيد ند . هما ن جا روي پله ها نشست و از گار سون ها که دوستانش بودند ، نوشيدني خواست و بعد جايي که مثل آدم بنشيند . از دوستان ميلا کسي آنجا نبود . خواست سري به بيمارستان بزند ؛ اما چه کار مي توانست بکند ؟» گفتم :« هيچ کار ،مادام ؟» _ همين طور ماند و ماند ، تا نصف شب و بعد از آن . از آخرين پله ها ، با خالي شد ن ميزها ، رسيد به جايي که فقط او مانده بود و ارگستر هنگري . نوازنده ويلن سل روي ميز نشسته بود و ويلنش را روي پا گذاشته بود. نوازنده فلوت توي فلوتش دنبال چيزي مي گشت که پيدا نمي شد . آکارد ئون چي خوابش برده بود. اما نوازنده ويلن همچنان مي نواخت و نينا روي صندلي لهستاني ، جلو نوازنده ويلن ،نشسته بود و پا روي پا انداخته و کفش ها از پا بيرون آمده و روي هم افتاده ،سرش را آرام آرام تکان مي داد . نوازنده ويلن گفت:" مادام، خسته نشد يد ؟ ما همه از حال رفتيم . صبح پشت در کافه است ." نينا گفت:" ها ؟ " و به پشت سرش نگاه کرد . صند لي ها روي ميزها جمع شده بودند . يکي از گا رسون ها روي يکي از ميز ها ، ته سالن ، خوابيده بود و تنها دو چراغ روشن بود . نوازنده گفت :" باز هم بزنم ، مادام ؟ "نينا گفت :" بگو نينا. تازه آمده ام . از سرما فرار کرده ام ." مادام شال را بدور خودش محکم پيچيد . _نوازنده گفت :" باز هم بزنم ، مادام نينا ؟ " نينا گفت :"هر چه دلتان مي خواهد . مدت هاست صداي ويلن را نشيده ام . کم کم داشت شکلش هم از يادم مي رفت . خوب شد که دوباره ويلن را ديدم ." نوازنده گفت :" پس براي شما مي زنم . آهنگي را که خودم خيلي دوست دارم . بعضي وقتها وقتي ياد بچگي ام مي افتم ، زير لب با سوت مي زنم ." نينا گفت :" آهنگ سر تسا را بلدي ؟ "نوازنده گفت :"شايد . شما بايد سوت بزنيد ."نينا با سوت زد . اول آرام ؛ بعد گفت که اشتباه کردم ،از اول . بعد دو سه نت پشت سر هم . بعد صداي ويلن درآمد . نينا گفت :"حالا اين طور ."انگشتانش را در هوا از اين سو به آن سوبرد . نوازند ه گفت :"حالا بهتر شد ؟" نينا گفت : " نه من درست بلدم ، نه شما ." نوازنده گفت :"مي رقصيد مادام ؟" نينا گفت : "خسته ام." نوازنده گفت: " تنها هستيد ؟ " نينا گفت:" تنها هستم ."خواست از ميلا بگويد که از دشت مغان گفت و از ميانه و از تبريز و از ... و بعد متوجه شد که نوازنده آهنگ سرتسا را مي نوازد . نينا گفت :" خسته شد يد ؟ " نوازنده گفت :" نه، مادام . شما را همراهي مي کردم . هر کسي بالاخره داستاني دارد . مهم نگفتن داستان است . بامن مي رقصيد ، مادام ؟ " نوازنده و نينا با سوت ،آهنگ سرتسا را زدند و رقصيد ند . نوازنده گفت :" اسم من لوکاست ، مادام نينا. از اينکه امشب اين سرد دنيا با شما مي رقصم بسيار خوشحالم ."صبح روز بعد وقتي نينا از خواب بيدار شد ، به بيمارستان رفت . از مغازه ترک هاي خيابان اسلامبول پرتقال و ليمو ترش و قيسي گرفت و از مغازه مادام شيبراوا، که چشمش لکه هاي قرمز داشت و مي گفتند بد يمن است ،مرغ و خروس و ماهي شکلا تي گرفت و ليکور پرتقال که ميلا دوست داشت . از پله هاي بيمارستان که بالا رفت ، کنار اتاق بيست و دو به خانم پرستار ارمني شکلا ت تعارف کرد خانم پرستار دو تا ماهي شکلا تي ،که در زر ورق هاي زرد و قرمز پيچيده شده بود ، برداشت . ميلا روي تخت خوابيده بود . از کنار در گفت :" ميلا ، من آمده ام ." از پرستار حالش را پرسيد . منتظر جواب نشد . به طرف ميلا رفت . ميلا نينا را که ديد ،ملافه را روي سرش کشيد . نينا ملافه را کنار زدو گفت :"ميلا ، منم نينا؛ شکلات عيد آورد م . "و بعد پيشانيش را بوسيد ." ريشت را که هم نتراشيده اي ." داغ بود . ميلا گفت :" سردمه." نينا گفت: " همه جا سرده." و خنديد . ميلا گفت: " آب مي خوام. توي حلقم بريز ؛ قطره قطره . دارم آتش مي گيرم." نينا آب خواست و با قاشق آرام آرام آب در دهان ميلا ريخت . ميلا دست نينا را گرفت . گرم بود. چشم هايش را بست . پرستار آمد . نينا گفت :"دستم را گرفت و چشم هايش را بست ." پرستار به نينا گفت که بيرون باشد . دور تخت ميلا پاراوان کشيد . وقتي که پرستار از اتاق بيرون آمد، انگشتر ميلا را به نينا داد . گفت :"مال شماست . خيلي راحت و بي سر و صدا تمام کرد ." نينا به اتاق و پاراوان سفيد نگاه کرد و گفت :"ماهي شکلا تي اش را نخورد ." خواست گريه کند . پرستار گفت :"اين جا نه. مريض هاي ديگر را ناراحت نکنيد ؛ و همين طور خودتان را . مي دانستيد که مي ميرد." از بيمارستان بيرون رفت و به کافه و اتاقش رفت . چشمانش را بست و روي تخت افتاد . گفتم :"« يعني ميلا را نمي خواست ؟» مادام گفت :« چرا. نينا مي خواست که ميلا باشد . تمام راه مي خواست که باشد . حتي آب داغ کرد . با فرچه صورت ميلا را کف صابوني کرد . ريشش را تراشيد. آينه را جلوي صوت ميلا گرفت و گفت :" ببين؛ حالت بهتر شده ." ادکلن به صورت ميلا زد . اما صورت ميلا داغ بود . صورتش را به پنجره يخ رده مي چسپاند. گرماي صورت ، يخ هاي آن طرف را آب مي کرد. آب مي شد . صداي صندلي ميلا بود . دست هاي ميلا بود که مچ هاي دست نينا را رها کرد: "با من مي آيي دشت مغان ؟ " کاش نگفته بود که با او مي آيد . چشم هايش را که باز کرد ، شب بود . دوباره صداي خنده و همهمه تا اتاق نينا مي رسيد. پنجره را باز کرد . هواي سرد توي اتاق ريخت . صداي ارکستر ،صداي دست زدن ، اتاق را پر کرده بود . نينا از اتاق بيرون رفت . پيش از آنکه در را ببندد ، در آينه نگا ه کرد . چه کسي مي داند ميلا مرده ؟ از پله ها پايين رفت. روي پله ها نشست. نو شيدني خواست . وقتي که آوردند و نوشيد ، گرم شد. چشم هايش داشت خيس مي شد ، که دستي دست نينا را کشيد و گفت :"شب سال نو تنها ،مادام ؟" همه مي رقصيد ند . نينا هم . چارداش و بعد هر رقصي که مي دانست يا نمي دانست ؛ تا رقص ها تمام شدند و رقصندگان رو ي صندلي ها ولو شدند . يک دقيقه به ساعت دوازده مانده بود . سکوت شد . بعد ده ثانيه ، بعد نه ثانيه ... بعد دو ثانيه ، بعد يک ثانيه. چراغ هاخاموش شد. سال نو شد . هر کسي دست کسي را گرفت . صداي خنده ، تکان خوردن صندلي ها ، جا به جا شدن آدم ها ، افتادن ليواني روي زمين ، قهقهه و بعد سکوت . چراغ ها که روشن شد ، لوکا روبروي نينا بود . لوکا گفت :" سال نو هم رسيد ، مادام. " نينا گفت : " سال نو مبارک ." لوکا گفت :" مبارک." نينا گفت:" ميلا مرد." لوکا گفت:" سا ل نو رسيده ، مادام. با من مي رقصيد؟ " چرا غ ها ساعت چهار صبح خاموش شد. لوکا يک موتور سيکلت زپرتي سايد کار داشت که کنار دست آن جاي يک نفر بود. ساعت چهار صبح ، لوکا موتور سيکلت را روشن کرد و با نينا بيرون رفتند . لوکا گفت : " براي ما ، کولي ها، همه جا عشق است ." نينا چشمهايش را بست و گفت :" فقط تند نرو ؛ همه جا يخ زده ." و ديگر کسي آن ها را نديد . » نزديک هاي صبح بود . راحت شده بودم . مادام گفت:" « ديدي پسر جان عاقبت چي شد ؟ دو تايي رفتند .» عکس هاي نينا را نگاه کردم. مادام گفت :"«چه قدر دلم مي خواست اين قصه ، قصه نينا را مي گفتم . فقط تو متوجه گل هاي گلدوزي روميزي شدي . شب ها وقتي سيگار مي کشم و به نينا فکر مي کنم، چشم هايم را مي بندم و خاکستر هاي داغ سيگار روي روميزي مي ريزد و آن ها را سوراخ مي کند. بگذريم ؛ پسر جان چاي مي خوري با يک ماهي شکلاتي خوشمزه ؟» گفتم :« بله ، مادام.» مادام چاي آورد . با ماهي هاي شکلاتي ، با زرورق هاي رنگي . گفتم :«چه جالب ، مادام! مثل داستاني که گفتيد.» مادام گفت : « اما این قصه هنوز تمام نشده ، پسر جان » گفتم : « چرا ، مادام . » و چايم را نوشيدم . مادام شالش را که باز شده بود، دوباره روي شانه هايش مرتب کرد و گفت:« نه، پسرم . وقتي که با لو کا رفتم ، ديدم هيج جا مثل جايي که عشق شده م نيست . کسي که مرا نمي شناخت . لوکا هم کولي بود . ويلنش را مي گرفت و دوره مي افتاد ؛ کنار ولگا يا دانوب . اما من از وسط راه برگشتم . ديوارکوب ها را توي چمدان گذاشتم و گم شدم . تا اينکه شدم مادام آنا . کسي نينا را نمي شناخت . کسي هم به جرتو مادام آنارا نمي شناسد. من اين داستان را براي کسي نگفته ام ، پسر جان. دلم مي خواهد پيش از اينکه بروي... » بلند شد . گرامافون را کوک کرد . صفحه اي برداشت ؛ روي گرامافون گذاشت. - بلند شو، برقصيم . - چراغ را خاموش کرد. بيرون برف مي باريد . - لوکا ، تا کجا مي رويم؟ - هر جا که تو بخواهي ، نينا. - ميلا، تا کجا مي رويم؟ - هر جا تو بخواهي نينا . صداي گرامافون همه جا را پر کرده بود.

 

پاييز 70

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

ويران

 

ابوتراب خسروی

 

 

همه چيز را بايد ويران كرد،همه آن لحظات را و تو را كه از قاب پنجره به پرچين آن حياط درندشت نگاه مي كني بايد ويران كرد و«سعيد سپهر» را كه در كنارت نشسته است و اسبي كه به افرا بسته شده و سر به سوي آسمان شيهه مي كشد و كبوتراني كه روي پرچين بال بال مي كنند.بايد آسمان و آن اسب و شيهه ها و كبوترها و بال بالهايشان را ويران كرد.حتي لبخندي را كه من برروي لبهايت نوشتم و برق شادي را كه من در چشمانت نوشته ام بايد ويران كرد،هر چند كه آن لبخند و برق شادي در صورتت غايب بودند. پيكرهايي را كه در برابرتان پيچ و تاب مي خورند بايد ويران كرد،و صداي سازها را. زنها به سعيد سپهر مي گفتند كه تور صورت«توبا»را كنار بزن،تو در گوش سعيد سپهر مي گفتي،به حرفشان گوش نكن،ولي سعيد سپهر تور صورتت را كنار زد و من شكل لبهايت را نوشتم،هر چند كه بر بوسه غبار نشسته و دهان تو پر از خاك مي شود و تو حالا براي آن زنها فاتحه مي خواني و مي داني كه آنها هفت كفن پوسانده اند.بايد آن لب ها را ويران كرد.بايد همه چيز را ويران كرد.بايد همه چيز را ويران كرد،بايد شكل پيكرت را ويران كرد،فارغ از داستاني كه بود،كه تو در شكلي كه نوشته بودمت پير مي شدي،در شكلي ديگر و در داستاني ديگر مي نوشتمت،هر چند كه نياز به ويراني همه چيز نيست،مكانها هميشه شكل معين دارند و تو با هر شكلي كه نوشته شوي،در زير آسماني مثل همين آسمان آبي خواهي بود و خورشيدي مثل همين خورشيد بر سرت مي تابد و رودخانه اي مثل همين رودخانه را خواهي ديد و بر جاده اي مثل همين جاده به سفر خواهي رفت. آن بچه هاي چشم خاكستري از نسل سعيد سپهراند،كلماتي بازيگوشند كه بر صفحات كاغذ مي دوند و سكوتي را كه بايد باشد مي شكنند.به دامنت مي آويزند و زوزه مي كنند. تنها تو عاصي نمي شوي،صدايشان خوانندگان داستان مرا هم كلافه مي كند.چه تقدير شومي برايت نوشته شده بود كه حامل چشمان خاكستري شروري از نسل اجدادي شرور باشي. زنانگي مكتوب تو خصوصيت غريبي دارد كه بايد حامل بذر چشمهاي خاكستري مردي باشي كه به اجبار نويسنده در كنارش نوشته شده اي. داستان تازه اعاده زندگي تو خواهد بود،بگذار كه تجربه كنم كه طرح پيكرت را فرو بريزم و با هيئت جديد بنويسمت. در آن داستان ويران شده،سروان شيباني سوار بر اسب از «تنگ بوالحيات» مي گذشت.به كوهي كبود نگاه كرد كه در پشت آن «كوشك ماه كرد» است و تو در قاب يكي از پنجره ها ايستاده بودي كه كلمه اي از جنس آتش مثل يك پرنده بر سينه اش نشست. سروان مي خواست آن را از روي سينه اش برگيرد كه كلمه اي ديگر بر سينه اش نوشته مي شود. سرش را از روي يال اسب كه از جنس كلماتي افشان و پريشان بود گذاشت تا از اسب بپرسد كه آن كلمات مهلك از كدام سمت آمده و بر سينه اش نشسته اند. اسب سر بر طرف صخرة سنگي روبه رو مي بَرَد و شيهه مي كشد.صخره سنگي دور نبود،نزديك بود و چشمان خاكستري مردي را كه پشت آن كمين كرده بود،خواند. تو ساعت ها در قاب آن پنجره ايستادي.نوكرهاي كوشك كه جنازة سروان را برب روي اسب آوردند و در حوض بزرگ عمارت مي شستند،تو همچنان ايستاده بودي و از قاب پنجره در هواي گرگ و ميش صبح،تن برهنه سروان را مي ديدي كه در آب جيوه اي حوض شناور بود.تو گريه نمي كردي.من ننوشتم كه گريه مي كني.گيسوانت در باد پريشان بود و من نوشتم ننننزكه فكر مي كني كه چه دستها و پاهاي كشيده اي دارد.اين احساس تو نسبت به آن كلمه شناور بود. اگر نوشته نمي شد كه سروان مرده است،در نور چراغهاي خيابان اصلي كوشك مي ديديش كه مي ايد،و بعد در كنار تو در قاب آن لحظه مي نشست و تو لبخند مي زدي و برق شادي در چشمانت مي نشست و براي من فرقي نمي كرد،من آنها را مي نوشتم،حتي بوسه را بر لبهايت مي نوشتم ولي يادت باشد كه هميشه هر بار،دهانت پر از طعم خاك مي شود. چيزهاي ديگري هم هست كه بايد ويران شود،رفتار موهايت وقتي كه«جيران»آنها را شانه مي كشد.به جيران گفتي روزي موهايم را با روبان سرخ دم اسبي بستي.جيران موهايت را شانه كشيد و با يك روبان سياه دم اسبي بست.جيران گفت و تو مي دانستي كه سعيد سپهر قاصد فرستاده كه خواهان كوشك ماكُرد است،تو گفتي فروختم،ديگر چه.و تو مي دانستي و جيران گفت كه سعيد سپهر،كوشك و صاحبش را با هم مي خواهد. و بعد من نوشتم كه شب مي شود و شب شد.جيران لباسهاي سروان را آورد،و گفت مبادا شيون كني.و تو شيون كردي،بايد ان شيون را ويران كرد،رنگ چهل روزة خوني كه بر سينة فرنج نشت كرده بر پوتينهاي غبار گرفته اش چكيده بود.و من نوشتم كه تو مي گويي و تو گفتي آويزش كن به ديوار. و بعد سعيد سپهر با عمع ها و نوكرهايش از دروازة كوشك وارد شدند.صداي لگام اسبهايشان آمد. سعيد سپهر را نوشتم كه از پله‌ها بالا مي‌آيد و در شاه‌نشين نشست. ساعتها منتظرش گذاشتي،و پايين با عمه ها صحبت كردي،عمه ها گفتند لباس سياه را از تنت در بياور ولي تو سوگواري،سوگ را ويران مي كنم. آفتاب از نقاب پنجره ها برچيده مي شد كه با قباي ساتن سياه از پله ها بالا آمدي،سعيد سپهر صداي پايت را شنيد،صداي طنين قلب سعيد سپهر را نوشتم.سپيدي ات را از پشت زلال ململ تيره در چشمان سعيد سپهر نوشتم كه مثل عبور نور سپيده جاري بود.بر لبهايت سرخي تيره اي بود و مردمكهايت بايد سياه مي درخشيد.صداي سايش گالشهاي مخملي ات بر سطح ابريشم فرش سكوت را مي ساييد. سعيد سپهر هميشه آن كت چرمي را پوشيده،هميشه شلوار سياه چسبان و چكمه هاي بلند را دارد. پرسيد:خانم هنوز عزادارند. گفتي:بايد رنگ لباسم اين را بگويد. گفت:ولي شما هنوز گفت:فرقي نمي كند،فرقي ندارد. سعيد سپهر گفت:شما مرا فراموش كرديد. تو گفتي:گويا قصد خريد كوشك داريد؟ سعيد سپهر گفت:مهريه شماست،در قبالتان مي نويسم. تو خنديدي،مكث كردي،و من نوشتم،كه تو بگويي حتماًبايد قاتل سروان را به كوشك بياوري. سعيد سپهر گفت:ممكن است خلف وعده كني. صورتت شكل تراش سنگ شد.نور چراغ كه بر نيمرخت مي تابيد،شكل سنگ مي شدي،بخصوص كه پلك نمي زدي،طره اي از موهاي رهايت را گرفتي و ضامن خلف وعده كردي. سعيد سپهر قدم مي زد.روبه روي فرنج خوني سروان ايستاد و گفت:اه از دست ژاندارمها،سينة مادرشان را هم به دندان مي گيرند. روبروي تو ايستاد.زانو زد و گفت:الساعه با پاي خودش آمده است. و بعد تو خلف وعده نكردي.من نوشتم كه توبا خلف وعده نمي كند و كوشك پر شد از صداي ساز.مطربها نخوابيدند.من صداي تام تام دهلها و جيغ سر ناهار را نوشتم تا خواب را از چشمها برماند. و تو به او خو كردي.اين آسان نبود،آسان نيست كه من بنويسم كه تو به او خو كرده اي.تو به او خو كردي بي آنكه من بنويسم.اين حتماً از خصوصيات زنازنكي توست كه مي تواني به آساني با هر مردي خو كني.و من مرگ سعيد سپهر را نوشتم،براي نوشتن واقعه مرگ سعيد سپهر نياز به شرح توضيحات نيست.نويسنده مي تواند مردي مثل سعيد سپهر را در مهلكة جملات خود بنويسد و تراژيك تر از اين واقعه چه واقعه اي مي تواند باشد كه تو بي آنكه بخواهي با دستهاي خود او را مسموم كني.شايد اگر نوشتن واقعه آن مرگ به فرجام مي رسيد،تو كشف مي كردي كه زني مثل تو عاشق ديگري دارد كه در بيرون داستان ايستاده تا در فرصتي كه ديگر هيچ كس نيست و تو تنها در شاه نشيني نشسته اي و از پنجره به شكوفه هاي گيلاس و آلبالوي باغ نگاه مي كني از يكي از معبرهاي داستان وارد شود و بگويد كه او مردي واقعي‌ست كه تو را دوست دارد. براي اين چيزها بود كه مرگ سعيد سپهر به دقت نوشته شد.سبويي مينا لبالب از شهدابه اي مسموم نوشته شد تا تو جامي را پر كني،هراسان شدي و به كلماتي كه تو را فرا مي گرفت،خيره ماندي. جملات همه چيز را به دنبال مي كشد،توقف صف بلند كلمات ممكن نبود،و تو خود كلمه اي بودي در بين گرداب كلماتي كه سعيد سپهر را فرو مي كشيد.صداي ريزش شهدابه كلمه كلمه نوشته شد كه از گلوگاه سبو مي ريخت و جام را پر مي كرد،تو به كلمات مهتابي صورت سعيد سپهر خيره شدي و من كلمات صورت تو را خواندم كه آرزو مي كردي فرجام مرگ بر صورت او نوشته نشود.اگر بر تن سعيد سپهر فرجام مرگ نوشته مي شد تو در ميان دوران كلمات هول آور آن جمله محبوس مي ماندي. و اين اصلاً منطقي نيست،منطقي نبود،و كلمه كلمه سكرات مرگ از تن سعيد سپهر پاك شد و مستي شفافي بر تنش نوشته شد و درخشش اشك‌ها و حباب‌هاي چلچراغ‌ها به نگاهش درآمد. بايد تن تو ويران شود، تا از حرف‌هاي وجودت، جسميتي بي‌بديل نوشته شود، براي همين است كه صفحات آن فصل بي‌معناست. براي همين است كه بايد همه چيز را از نو نوشت. تو را با همان حرف‌ها به شكلي ديگر مي‌نويسم و نامگذاري مي‌كنم. تو در كوشك ماه كُرد نشسته‌اي. صداي مردي را كه به دنبالت مي‌آيد نمي‌شنوي، صداي زني است. به دنبال صدا از پنجره‌هاي كوشك سر مي‌كشي و آذر سپهر را مي‌بيني كه بر اسبي نشسته، مي‌گويد: از كوشك بيا پايين و بگو كه كجا برويم. و تو با دست سمت رودخانه كُر را نشان مي دهي.حضور شما در ساحل كُر با هيئتهاي جديد آغاز داستان جديد ماست.بر ساحل«كٌر»گلهاي گاوزبان و ختمي نوشته شده كه در باد مي چرخند،آذر سپهر زن تازه نوشته شده تفنگي دارد كه به سمت فوجي تيهو كه بر آسمان نوشته شده،نشانه مي رود.تيهوها شباهت به تيهوهايي دارند كه در آسمان داستان ويران نيز نوشته شده،آسمان هم همان شباهت را دارد،تنها كمي بوم سبز دارد.تيهوها خردلي نوشته شده اند،دوتا،سه تا،چهارتا،با نوشتن شليك گلوله ها مثل سنگ پايين مي افتند. چه شباهتي در رفتار آذر سپهر و سلف ويران شده اش سعيد سپهر است،اين شباهتها ناگزيرند.يادآوري مي شود كه آذر سپهر با حرفهاي تن ويران شده سعيد سپهر نوشته شده.هيزمهاي خشك جلو پايت شعله ور مي شوند،در ساحل«كُر»آذر سپهر كلمه عرياني مي شود،كلمه اي زيباست.زيبا وصف مي شود،همرنگ سپيدار است،باد از هرم آتش دور مي شود،به ريشه شعله ها نگاه مي كني كه سبز و آبي نوشته شده،آذر سپهر از آب بيرون مي آيد.چشمانت پر مي شودازسپيدي كلماتي كه او را مي نويسند.تيهوهابر شاخه هاي انجيرهاي كبود كشيده مي شوندوبا باد وقتي حتي كه كلمه است مي وزد و بوي صمغ سوخته وانجير وچربي تيهو را مي برد. آذر سپهرهمچنان كه سعيد سپهر در داستان ويران شده مي گويد،مي گويند:تو حتماً بايد به سفر بروي و تو همچنان كه در آن داستان فراموش شده،مي گويي،ميگويي:تو كه مي داني بايد بروم.درس چند سال طول مي كشد. و آن تقويم داستان مي گذرد و تو همچنان كه توبا سپهر در آن داستان ويران به خانه بازگشت،به خانه باز مي گردي. مي بيني كه با حرفهاي وجود ويران شده آن زن عاصي،جسم مردانه‌ات نوشته شده،بنابراين همچنان كه سالهاي مديد آن داستان ويران شده،فراموش شده،كلمات تن شما نيز بايد خاطره اي از آن حيات ويران شده نداشته باشند.حروف اجسام همانهايي هستند كه بوده اند و تنها كلام جنسيت تو جابجا شده و مكانهاي خلوت ويران شده و فوج كلمات تن كودكان چشم خاكستري كه بر صفحات كاغذ سفيد به دنيا آوردي،قد كشيدند و در ويرانة آن داستان سرگردانند،شكل تن كلمات آنها بر صفحات كاغذ پاك مي شوند و ذرات اجساد تن آنها در هوا منتشر مي شود. اين از عادت كتابها هستند كه در چمدان جاي مي گيرند و فراموش نمي كنند كه حالا كه مي خواهي به سفر بروي،دستهاي تو را صدا كنند،كه در دستهايت غايب نباشند.آنها حتي مي دانند كه در زمستانها وقتي بخاري مي سوزد،بايد در برابر تو باز باشند،هر چند كه در هر صورت،حتي اگر بسته باشند،حتي اگر باز باشند و خوانده نشوند،حتي اگر حرف حرف آنها خوانده شود،زمستان سپري خواهي شد. اگر تو همچنان توبا نوشته مي شدي،همسفرانت در كنار تو جملات آشنايي بودند،ولي حالا تو مردي نوشته شده اي و در بين همسفرانت آن شكل آشنا نيستي،هر چند كه بارها به اين جاده آمده اي و به سفر رفته اي براي همين است كه همه چيز از نو نوشته شده اتوبوسي كه در اين جمله تو را به سفر مي برد،مستهلك است،قطعاتش ساييده شده اند،شايد چون كه بارها ويران و دوباره نوشته شده اند.رنگهاي سرخ و ليمويي اش حتي در نحو آواها طيفهاي رنگ را به چشمها باز مي تابانند. راننده هم مرد جواني است كه بارها در اين سفر زاده شده،شايد اگر تو توبا بودي،در جملة آن سفر كامة آشنايي بودي.ولي ديگر در جملة آن سفر مسافر غريبي هستي كه به جاي توبا نوشته شدي در صداي مردي كه در كنار تو به سفر مي رود،زنگي از پيري دويده،مي گويد من هميشه مسافر اين سفرم،راست مي گويد،هميشه كلمه كوچكي در جمله طولاني آن سفر بوده است. آن مرد براي اين در اين جمله است كه در كنار تو يا توبا بنشيند.مي گويد:استخوانهام فرسوده شده،راست مي گويد:تنش از جنس حروف مستهلكي است و شايد به همين دليل ديگر پير نوشته مي شود،صف كلمات صورت مسافران را مي خواني،تنها دو كلمه به هيئت سربازاني خسته به خواب رفته اند و كلمه اي كه كودك است از كلمه اي به هيئت سينة زني شير مي خورد. مرد مسافر به دهانت نگاه مي كند،در جمله اي صدايش هست كه مي گويد:چه دندانهايي،چه شباهتي،كلمات دندانهاي تومثل صدف مي درخشند،و اين همان كلمات مرواريدهاي دهان توباست كه مابين لبهاي تو نوشته شده. جملة بلند رنگهاي گريزندة سنگها و درختان شانة جاده را مي خواني كه از پشت شيشه،جمله اي ناخواناست كه تا بي نهايت كش مي آيند. تو مي پرسي،ما كجا هستيم؟ پيرمرد چيزي مي گويد:دو ثلث جملة بلند سفر نوشته شده است.دو فرسخ ديگر اتوبوس در ميان جمله خواهد ايستاد.جايي كه مي ايستد،زني كه جاي تو نوشته شده بود،مي دانست،بهتر است همانجا بايستد،جاي مناسبي است،هميشه او تا آخر جملة بلند جاده مي رفت و به مقصد مي رسيد و مسافران نمي رسيدند. مقصد هميشه به شكل مكان نوشته نمي شود،گاهي به شكل وقت معين نوشته مي شود. كلمه اي سياه به هيئت دودي از اتوبوس زبانه مي كشد.راننده پياده مي شود،به آسمان نگاه مي كند،آسمان بارها نوشته شده و ويران شده و دوباره نوشته شده.حتي آن كوههاي نيلي.با يك جاده مي توان هزاران سفر كرد،نياز به نوشتن جاده ديگري نيست،ولي وقتي كه همه چيز ويران مي شود،جاده را هم بايد ويران كرد و دوباره نوشت و جاده ها هميشه به يك شكل نوشته مي شوند. از آنجا تا مقصد تو پياده،ده بيست روز فاصله است.تو وحشت مي كني،جمله اي هست،هميشه بوده با صداي تو هم مي آيد.براي پاسخ،همان جمله كافيست،در جواب تو هم نوشته مي شود،در اين صحراي سوزان بايد كه توبا به مقصد مي رسيد،بنابراين تو هم وارث آن مقصد هستي. هر چند كه خورشيد هم آن دايره سوزان نيست البته در جاي هميشگي اش بر صفحة آسمان نوشته شده و به عادت هميشه صفت سوزان دارد.دستهاي توبا خسته بودند،آن چمدان به دستهايش آويخته بود،همچنان كه دستهاي تو خسته هستند،جيپي از انتهاي جمله مي آيد،و درست جلوي پاي تو مي ايستد همچنان كه جلوي پاي تو ايستاد و سروان شيباني كه راننده اش بود پرسيد،درجاده مانده ايد؟ و توبا گفت:شما كجا تشريف مي بريد آقا؟ سروان گفت:امشب بايد به شيراز برسم. و شيراز در انتهاي آن جملة طولاني بود. اين بار هم وقتي سروان از جيپ پياده مي شود به طرف مكان معهود مي رسد كه كلمة تن تو به آنجا رسيده.سروان لباسي نظامي پوشيده،جاي سه زخم روي سينة فرنج نوشته شده و خون تا لبه فرنج نشت كرده و اين از غفلت نويسنده نيست كه بقاياي جمله اي را باقي گذارده،سماجت شيطاني كلمات است.بايد كلمات زخم را از روي سينة سروان پاك كرد،حتي زير تابش اين آفتاب كه سوزان نوشته شده بايد زخمها و نشت خون را در هيئت آن جملة سمج حذف كرد. البته سروان انتظار دارد كه زني زيبا را در هيئت كلمه اي معهود ببيند.ولي تو با شباهت او به جايش ايستاده اي. با حسرت مي گويد:شما در جاده مانده ايد؟ مي گويي:كجا تشريف مي بريد؟ مي گويد:بايد امشب به شيراز برسم. اين جملات عين جملات سلف خود هستند. در حافظه مي ماند و شايد به غير از اين شكل نبايد باشند.توبا به ساعتش نگاه مي كرد،ساعت سه بعدازظهر بود.سروان با شيطنت مي پرسيد:عجله داريد؟ اين شيطنت،صفت مرداني است كه كلمات حضور زني زيبا را با اشتياق مي خوانند. توبا گفته بود:نامزدم منتظر است.سروان نمي داند چرا دلخور است،حتماً براي اينكه در انتظار ديدار توبا بود كه مي بايستي در آن صحراي سوزان ايستاده باشد و حالا مردي با شباهت او ايستاده است.شايد براي سروان غم انگيز باشد،ولي براي نويسنده مضحك است،قبول كنيد كه نتيجه مقدرات جملات است. سروان به توبا سپهر گفته بود كه سعيد سپهر را مي شناسد و شنيده است كه شكارچي خوبيست و گويا نرد هم خوب بازي مي كند و چقدر دلش مي خواهد كه با او بازي كند.حلقة دست توبا را كه بر انگشتش مي بيند،مي گويد:چقدر خوب خواهد بود كه در عروسي شما شركت كنم.توبا چيزي نمي گويد:سرخي شرم بر گونه هايش نوشته مي شود و سروان از آينه سرخي گونه هايش را مي خواند. توبا سپهر گفته بود:به مقصد كه برسيم با پسر عمويم آشنا مي شويد. اين بار سروان مي گويد:شنيده است سعيد سپهر شكارچي خوبيست و گويا نرد هم خوب بازي مي كند. تو مي گويي مردي به نام سعيد سپهر را نمي شناسي ولي دختر عمويت آذر سپهر در شكار شهرت دارد و نرد هم خوب بازي مي كند. سروان مي خندد و مي گويد:چه خوب. در شبي از شبهاي آن داستان ويران شده ويران توبا از سروان شيباني براي شام دعوت مي كند و او را با نامزدش سعيد سپهر آشنا مي كند،سروان براي آنها ويلون مي زند.جمله اي بلند با انگشتان بلند و كشيده سروان آغاز مي شود كه آرشه را در طول جمله با مهارت بر روي سيمهاي ويلون مي لغزاند.و صداي سحرانگيزي از واژه واژة كلمات جمله بر مي خيزد. توبا بارها آن جملة بلند را مي خواند،صداي مواج كلمات جمله او را در خود شناور مي كند،و انگشتان بلند سروان را در متن جمله مي خواند. سعيد سپهر مي پرسد:سروان شما ويلون را كجا ياد گرفته ايد. و سروان مي گويد:در مدرسة جنگ«سن سير.» سروان مبادي آداب است،نوشته شده است كه علايق هنري دارد.همچنان كه مي خوانيد،ويلون خوب مي نوازد.و تو چقدر با او متفاوتي.آن چمدان كتاب ها هميشه به دستهايت آويخته اند.حتي حالا كه به زادگاهت بازگشته اي.روزهاي كوشك ماه كرد در تابستان بلند است.براي اين روزهاي تابستان بلند قيد شده است كه تو در همه طول روز در اتاقت مي نشيني و كتاب مي خواني. و زني مثا آذر بسيار بدوي نوشته شده. فرقي نمي كند كه با چه كسي به شكار برود،تو يا سروان،تو كه هميشه در حال كتاب خواندن وصف مي شوي،تو چه شباهتي با آن زن ويران شده داري،دستها و اسباب صورتت شبيه ترين جملاتي است كه مي توانند در يك داستان باشند. و سروان شيباني وحشت غريبي از چشمان خاكستري آذر دارد.شايد به اين علت كه چشمهاي آذر كهن ترين كلمة جسم آذر است كه سروان آن را در غروب آن روز در تنگ بوالحيات خوانده بود. حتماً كلمه يا جملة زوال ناپذيري از بقاياي آن داستان ويران شده در سطور اين داستان باقي مانده و رذيلانه كلمات و اشياء را بر مي انگيزانند.ولي جاذبه كلمات زنازنكي كلمات جسم اذر تمهيدي است كه نويسندة آن وحشت را در پشت آن پنهان مي كند. و روزي از روزها سروان دوباره به كوشك ماه كرد مي آيد،جملات زيادي او را به كوشك رسانده.ولي اين بار مي گويد كه داشته است از سيوند باز مي گشته كه به آنجا رسيده. به نوكرها مي گويي كه زير آن آلاچيق ميزي بگذارند و غروبي زيبا توصيف مي شود كه آذر سوار بر اسبي سفيد نوشته مي شود كه از جملة خيابان وسط كوشك مي گذرد.اسب بر پست و بلند كلمات يورتمه مي رود،سروان مي گويد:چه مهارتي،يورتمة زيباي اسب نتيجة مهارت سر انگشتان سوار است. آن روز اولين روزي نيست كه سروان آذر را مي بيند. تو به سروان مي گويي آذر است. سروان از لابلاي كلمات بوته هاي گل سرخ قوس و قعر كلمات تن سوار را بر اسب مي خواند. چنان كه نوشته شد،آذر كلمه اي است بدوي با همان شلوار شكار در ميان كلمات آن غروب زيبا ظهور مي كند. شايد بهتر بود كه آن چشمهاي خاكستري كهن،زير آن ابروان گسترده نوشته نمي شد،نوشتن چشماني ديگر كار آساني بود، و نويسنده در انتخاب رنگ هيچ عمدي نداشت،همين كه چشمها نوشته شدند رنگ گرفتند.شايد آن چشمهاي كهن تناسب غريبي با حرفهاي تن آذر دارد.شايد اگر چشمان ديگري نوشته مي شد،مي بايستي خطوط زنازنگي بي بديل كه جسم او را مي نويسد،دگرگون شود. سروان رنگ خاكستري چشمان آذر را كه مي خواند،مي گويد عجيب است،آن چشمها،بوي تند عطر سروان،جمله اي بلند است و آذر در سرتاسر شب آن جمله را هجي مي كند.سروان كه ويلون مي زند،صداي ساز از متن جملة بلند انگشتان بلند سروان و سيمها بر مي خيزند.به چشمان سروان خيره مي شود و آن وحشت را مي خواند،آذر لبخند كه مي زند،كلمات حس وحشت،در حرف حرف لبخند او محو مي شود. بعد صفحات نرد باز مي شود و جملات مناظرة سر در گم تاسها تا پاسي از شب نوشته مي شود.همة اين جملات تمهيداتيداستاني اند تا تو به مهلكة آن جملات برسي،بعد از ويراني،از كلمات تن تو چه چيزي باقي خواهد ماند جز حرفهايي بسيط كه اجزاء تن تو بوده اند هر چند كه تو در بين آن كلمات بسيط ديگر نيستي،گم شده اي. تو همچنان كه ترجيح مي دهي كه در اتاقت بشيني و كتاب بخواني در اتاقت بنشين و از پنجره به باغ نگاه كن. و به شكوفه هاي سيب و گيلاس نگاه كن.كتاب بخوان و شعري بنويس ولي براي آذر نخوان.آذر زني نيست كه شعر بخواند،وقتي كه تو آن شعر را خواندي،آذر خنديد و گفت:چهار ساعت در پناه سنگي كبود نشسته و آهو بچه اي را با سه زخم بر شانه گذارده،و از دامنه كوه پايين آمده،از شانه هاي زنانة آذر بعيد است كه آهويي هر چند كوچك را حمل كند.ولي فراموش نكن شانه هاي نيرومند او از جنس شانه هاي ويران شدة سعيد سپهر است كه آن زنانگي چون آستري بر او نوشته شده است. چقدر انتظار تا غروب تا دوباره آن جملات سردر گم آن جشن را بخواني.تا آن جمله بلند سروان و آرشه و صداي ساز را بخواني.تو مثل هميشه در نوشيدن افراط مي كني،دهانت تلخ مي شود و به اتاقت مي روي. «سيروس»نازك نارنجي است،آذر مي گويد،و سروان مي گويد:عجيب است،اينها را بايد به تو گفت،تا براي ويران شدن آماده شوي. آذر مي خندد و مي گويد:امان از دست عمه ها و مي خندد،من مي نويسم كه زيبا مي خندد و او در جمله اي بلند مي خندد و زيبا مي خندد،آن قدر كه آن جملة بلند و مبهم خسته كننده نيست،زيبا مي خندد و در قطع هر واژ خنده اش،نفس تندش را مي نويسم،نالشي را در گلوگاهش مي نويسم كه بيرون مي آيد و چشمان سروان را خيره به او مي نويسم. من مي نويسم كه آذر مي گويد:سيروس عاشق من است ولي من نيستم.و براي اين مي نويسم كه همه چيز براي ويراني مهيا باشد.آذر سكوت مي كند،با آن چشمان خاكستري به سروان خيره مي شود،در جمله اي سروان نوشته مي شود كه انگشتان آذر را كه صفت سفيد و مواج دارد،بر ماهوت سرخ ميز باز نوشته شده،مي گيرد و رها نمي كند. بعد شبي از شبها تو را مي نويسم كه در انتظار سرواني،چه شباهتي مابين انتظار توبا و توست.هر دو از جنس يك انتظارند. آن كلمات شرورند،گاهي به چشمانت مي آيند و مي خوانيشان.به ساعت ديواري نگاه مي كني.ساعت چيزي به هشت مانده،همان بادي كه در اين لحظات مي ورزد و جملات بلند،پرده ها و چلچراغها را تكان مي دهد. صداي هياهوي چوپانهايي را مي شنويد كه گله هاي بي انتهايشان را از صحرا باز مي گردانند و به صفحات داستان ما وارد مي شوند و جملات را مخدوش مي كنند،آنها مثل همه برها بي آزار هستند،فقط صداي زنگوله هايشان گوشها را آذار مي دهد،گوشهايت را بگير و جملات را دنبال كن. شايد روح آن جملات ويران شده باشندكه در گوش تو زمزمه مي كنند كه تنها،جسد سروان باز مي گردد،تو به كوه كبود كه ديگر كبود نيست و به سياهي ميزند نگاه مي كني.قرص صورتت مهتابي است،خطهايي كه به وقت مصائب صورت را شيار مي كنند تا چيزي از سوگ بگويند،آرام و بي صدا مي آيند و بر سطرهاي تهي مي نشينند. دو خط مواج بر پيشاني، چارخط مورب بر كنارة لبها و خطهاي سيال بي شمار كه پيدا و ناپيدا مي شوند. به حوضي كه گرد نوشته شده نگاه مي كني،شبكه اي از خطوط ريز جيوه اي در زير تابش نور چراغها نوشته شده،طرح مبهم جسدي بلند از بقاياي جمله اي را مي خواني،اين جمله از جمله هاي شروري است كه بايد حذف شود،به سرعت همراه با بازي زنجيرهاي جيوه اي از متن آب شسته مي شود،ديگر اثري از آن جمله كه آن جسد سفيد را با خود حمل مي كند نيست،به آب خيره مي شوي،كلمه اي سمج لبهاي نيم گشوده اي را كه در آب غوطه ور است مي نويسد،دهاني كه رذيلانه باقي مانده.دهان از متن شفاف جمله هاي آب پاك مي شود. صداي لگام اسب را مي شنوي كه از پردة تاريك شب مي آيد.اسب همرنگ سايه روشن نوشته شده كه گاهي خوانده مي شود و گاه ناخواناست.ساعت دور نيست،فاصله اسبي كه مي آيد و صدايي كه به گوش مي رسد،دور نيست،چند سطر بيشتر نيست،بخصوص كه صداي لگام اسب انعكاس سنگفرش خيابان را مي نويسد. بر پشت اسب سروان است،با سه زخم بر سينة فرنجش،اين زخمها چه كلمات شرور و سمجي هستند! از چشم پنهان مي مانند،كلمات زخم مثل زنبوري سرخ از سينه سروان پرواز مي كنند. صداي پاهاي سروان كه از اسب پياده مي شود و از سنگفرش كنار حوض مي گذرد،به گوش تو مي رسد،خوشحال مي شوي،آن جملات به تو دروغ گفتند،سروان بازگشت،من مي نويسم كه سروان بازگشت. و اين خطهاي شاديست كه حتي در وقت مرگ بر سينة تو باقي مي ماند.سه گلوله براي نوشتن سه زخم،از تاريكي شاه نشيني شليك مي شود، تو از قاب پنجره به حوض پرتاب مي شود،كلمات جسد كوچك تو در متن نقره اي حوض پراكنده مي شود.مهم نيست كه چه كسي به تو شليك مي كند.تفنگ در دستهاي شكارچي داستان ماست،و شكارچي آن مرد ويران شده باشد يا آذر تمهيدي داستاني است تا جسد تو از ميان كلمات داستان به در آيد تا با حرفهاي وجودت دوباره زني به نام توبا نوشته شود تا تو،توبا دور از شرارت جملات در برابر نويسنده بنشيني و نويسنده نه با صدايي از جنس كلمات كه با صدايي از جنس صدا كه هوا را مرتعش مي كند،به تو بگويد:به برزخ داستانها نرو و در كنارم بمان،با تو من ديگر هيچ زن ديگري را نخواهم نوشت.براي همين است كه حرفهاي تن تو را در آب و هوا جستجو مي كنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

شام سرو و آتش

 

شهريار مندني پور

 

خارهاي آب،تيغه هاي نور،كينه هاي خاك و زهرهاي باد،مرا نشانه گرفته اند.از ذهن همه هلهلة خواهش مرگ را مي شنوم.مي خواهند ببينند رقص تنم را فراز سرهاشان.مي خواهند بشنوند آه دم مرگم را،مي خواهند روي جنازه ام پا بگذارند و به خانه هايشان بروند؛براي بچه هايشان تعريف كنند تا از كابوسهاي آنها بيرونم كنند.تو باورم كن بانوي خاموش.ما را نمي يابند.در امينم و امان هوش من كه خون داغ هفت روباه سرخ را نوشيده ام و آنقدر به چشم مار كبرا خيره مانده ام كه گر گرفته است.ثروتم را از همه پنهان كردم،داناييم را از همه پنهان كردم،تا مرا نبينند،اما تو،بانوي روياهاي مردان تنها و گرگ زده،روز و شب شاهدم كه باشي،باورم مي كني،و كينه اي كه شايد از من به دل گرفته اي به شادكامي يگانگي بدل خواهد شد.به سخن بيا كه اگر سكوت كني دست هايم و پاهايم،سينه ام و چشم هايم آتش مي شوند.مي سوزم و از كالبدم خاراي داغي مي ماند كه تو در آن اسير خواهي بود.پس چرا اندوه از تغيير جسم؟بانو،بانوي مار سيماب و سيب كيميا،در ذات مكان هاي بيرون،وسوسه فراموشي و خفت معبود مردان ضعيف شدن نهفته،لايقان خيانت كه ترحم مادرانه زنان را با فريب،شيدايي مي نمايند.تو سرانجام به پناه من رسيده اي و هيچ چشم درنده اي به چشم پاكت نمي افتد،هيچ كس جرئت نمي كند به من نگاه كند،چون مي ترسد نگاهم خاكسترش كند.ديگر از شر آنها آسوده خواهي بود.از كابوس آسوده خواهي بود،از خستگي آسوده خواهي بود،و از همه رنج ها،و از مادر رنج ها كه خواستن است و آرزو.حالا چه مي خواهي ببيني بانو؟آن سرو را مي خواهي يا حوض كوچك وسط حياط را؟وقتي نتواني نگاهت را سرسري و سبكسرانه روي دنيا بچرخاني،مجبور مي شوي به همه چيز خيره بشوي و آن وقت روان تولد و مرگشان را مي بيني.نگاه كنيم به آن شير سنگي،لبه حوضببين كه در سايه اش شكستگي ها و خوردگي هايش نيست.مثل روز اولش از دهان سايه اش آب مي ريزد توي حوض.پس چه حاجت به هرزه گردي در مكان هاي بي درنگ و بي انس،همين جا براي همه عمرمان ديدني است.نگو حياط كوچك است؛ديوارها بلندند دل مي گيرد.اين همه آجر در ديوارها است كه هر كدام يك دهانند و چهار قرن عمر دارند.هر كدامشان با گل رس پخته شده شان كه خاك زنده اي بوده،برايت حكايت ها دارند.نگاه كن به برگهاي درخت نارنج!تا بخواهي همه شان را ببيني و بهشان عادت كني،ريخته اند و برگهاي تازه اي سبز شده اند.سرو را هم داريم كه شعله اي منجمد است و يادي از قامت بلند بالايت كه ديگر بر سنگ و آسفالتدوزخي و زباله هاي آدم ها سايه نمي اندازد.نگو كه آن گور را ديگر دوست نداري.بي ما تنهاست زير آفتاب ستمگر و مهتاب فريبكار.نيمه شب ها كه هوا از خرخر آدم ها دم مي كند و چرك كابوس ها و لكه هاي بدبوي روياها،هوا و آسمان را كدر مي كند،من و تو كنار سرو،رو به شعشعة گور خواجه«ماه نهال»مي نشينيم،انگار همان روزهاي اول كه مي آمدي،و ساعت ها مي نشستي و من ساعت ها مي نشستي و من دورادور نگاهت مي كردم،و من دورادور سعي مي كردم از رفتارت روحت را بخوانم.

صدايت صدايت تماس مردد سرشاخه هاي بيد بود بر رواني آب زلال جوي.

-چرا اسمش را«خواجه ماه نهال»گذاشته بودند؟

-همين اسم شما را كشانده اينجا؟

-شايد آره شعرهايش هم البته مثل اسمش عجيبند شما متولي اينجا هستيد؟

-بله خانم.من دلم را براي او گذاشته ام.

چشم هايش چشم هايش آه و زمزمه دارند.سياهي وسط شقايق ها از همين چشم ها بود روز ازل تصوير خودم را مي بينم روي برق چشم هايش.يك تار مژه روي گونه اش افتاده:ردي از اهله قمر.اينجا چرا آمده؟زن هاي زيبا اعتنايي به شاعرهاي مرده ندارند.و اين سفيدي درخشان پوست هم نبايد فرصت آمدن به مقبرها را داشته باشد بس كه بايد مهياي مهماني بشود.

-صبح ها از كي در را باز مي كنيد؟

-ساعت احتياج ندارم.تابستان ها وقتي آفتاب ساية سر آن نارنج را مي اندازد پايين در ورودي،زمستان ها وقتي سنگ قبر تمتم و كمال آفتابي شود،مي فهمم كه وقتش است.

-من مي خواهم هر روز بيايم اينجا.پيش خودم قرار گذاشته ام هر روز بيايم اينجا.شايد تا آخر عمرم مي خواهم بيايم.بيرون خيلي معمولي شده،وحشت دارم آقا.ترس هايي هست كه نمي دانم چي هستند.كمين مرا مي گشند.از وقتي ياد دارم بوده اند.سايه هايي توي خواب هايم نفسم مي گيرد،انگار زير صدها متر آب يخ زده هستم.اينجا يك طور خوبي عجيب و

ساكت مي شود.خيره مي ماند.د از خودش مي پرسد كه چرا دارد اين حرف ها را مي گويد و لب هايي كه رنگ و گوشت گيلاس هاي گل بهي را دارند و گودي زير گلويش كه پرنده اي طلايي پايين آن آويزان است و زنجير ظريفش مثل خط برشي گرداگرد به پوست گلويش چسبيده.زخمي طلايي لاجرم خوني طلايي خواهد ريخت از اين گردن و برق نقره اي ساطور آفتاب مي شود.

-مي خواهم هر روز بيايم.آنجا زير آن نارنج،يا كنار گور خواجه بشينم.هر وقت اينجا مي آيم خيلي آرام مي شوم.اضطرابم مي پرد،ترس ها انگار نمي توانند باهام از در اينجا بيايند تو چرا برايم نمي گوييد اسمش را براي چي ماه نهال گذاشته اند؟

-خواجه دل سپرده ماه بوده وقتي كه بوده.گفته اند شبهاي ماه،خيره به ماه در همين حياط مي نشسته.آن قدر به ماه خيره مانده كه چشمش سفيد شده.موهاش سفيد شده.گفته و سروده و مريدها نوشته اند.بعد دم آخر گفته،گفته كه نهال را كاشتيم.شما با اشك چشم آبش دهيد.

-پس من بايد شب ها بيايم.شما تعطيل مي كنيد،ولي من كه بيايم

مطمئن است كه مي گويم بله،شما كه بيايد،در را باز مي كنم.

-به نظر نمي رسد كه شما فقط يك نگهبان ساده باشيد.كي هستيد؟انگار خيلي مي دانيد.چكار كرديد كه من يكدفعه به شما اطمينان كردم لطفاً اين طوري نگاهم نكنيد.هر كسي بايد يك چيزهايي خصوصي براي خودش داشته باشد

باد مي آمد بانو،لبخند مرا نديدي بانو.همه سال هاي تنهايي مطمئن بودم كه يك روز از دري مي آيي.اولين روزي كه اين در را ديدم دانستم كه همين جاست.اين دروازه كوچك تقدير من است.چند ماه از صبح زود مي آمدم اينجا مي نشستم منتظر تو.آن وقت پيرمردي متولي اينجا بود.بداخم و بي حوصله.عصر زود در را مي بست.ديدم اين طور شايد روزي بيايد كه من نباشم،توبيايي و من نبينمت.يا شبي بيايي و آن پيرمرد مرا بيرون كرده باشد.چاره اي نبود بانو.پيرمرد را يك روز صبح پيدا كردند،آويزان به افرايي كه آن وقت ها آن گوشه حياط بود.آرام تاب مي خورد و سايه اش افتاده بود روي ديوار.حالا هم اگر آن طور كه من مي گويم نگاه كنيم،روي ديوار،سايه اش را مي بينيم.گنجشكي آسوده از كيش كيش متنفر او،روي شانه اش نشسته و به لاله قرمز و درازگوشش نك مي زند.چهارپايه اي واژگون روي زمين بود و كليد عمارتي كه محل زندگي او بود و حالا من،در دستش.از آن پيرمرد منزجر بعيد ندانستند كه خودش را كشته باشد.متنفر بود از دنيا و دنيايي ها.كارش پيش افتاد.افرا را هم خودم انداختم.سايه اش سنگ گور را از آفتاب محروم مي كرد.آفتاب بايد باشد،بپوساند،تبديل به خاك كند و مهتاب،حسرت باشد.يك هفته بعد از مرگ پيرمرد،در روزنامه آگهي استخدام يك متولي را براي اينجا چاپ كردند.من بودم و سه خواهان ديگر.

-سواد داري؟

سرزير مي اندازم.مي فهمند از چشم ها.و مردي كه پشت ميز نشسته و با سؤظن نگاه مي كند باهوش هم هست.آقاي «مهرگيا» يادم باشد اسمش را و يادم باشد قلبش را كه چربي گرفته و همين حالا هم تند مي زند.

-زياد نه آقا خواندن يك كمي مي دانم.ديوان خواجه را ولي حفظم.حقوق نمي خواهم.من مريد خواجه ام.مي خواهم كل عمرم در خدمت او باشم.مستخدمي بهتر از من گير نمي آوريد آقا.

حالا بايد سر بلند كنم و به چشم هاي خسته اش نگاه كنم،كه حس كند كه ترس دارد اگر مخالفت كند.

و ديگر من بودم و اينجا و انتظار تو بانو.اينجا شروع شد بانو:هر شب هر شب به خوابم مي آمدي.در تاريكي قرص صورتت را مي ديدم بانو.خيره به آن،پلك ها را به هم مي فشردم تا صبح مي شد.صبح حياط را جارو مي كردم،آب مي پاشيدم كه بيايي.زمستان شد.برف روي سنگ سياه قبر نشست.كلاغ ها مي آمدند،سياهي و سايه اي را كه از روزهاي آفتابي همراهشان بود،مي دادند به برف.ساعت ها توي حياط فقط آنها بودند و من كه گوشه اي نشسته بودم.آنها و سرما را نفرين مي كردم و غروب ديگر نااميد مي شدم.روي برف يكدست فقط جاي چنگال هاي كلاغ ها بود و جاهايي برف شكل حفره اي كوچك آب شده بود از خيرگي نگاه زمستان ها هيچ كس اينجا نمي آيد.به نظرشان دلگير مي آيد اين سرو و ديوارهاي بلند و آن عمارت كهنه چهارصد ساله،مخصوصاً اگر باران يا برف هم بيايد،مگر تو بانو،كه با همه فرق داري برويم تو.خسته اي و ما ديگر تا ابد با هم هستيم

چقدر خسته است عزيز من.بخواب بانو!بخواب همين جا،زير اين درخت نارنج.من خواندن شعرهاي ماه نهال را ادامه مي دهم تا فكر دنياي بيرون به ذهنت هجوم نياورد.مطمئن باش بانو.گور خواجه چند متر آن سوتر،سرو،شمشير نگهبانت،صورتي اطلسي هايي كه برايت كاشته ام روبرويت و من گرگي كه بره هاي خوابت را به چرا مي برم.پلك هايش دارند روي هم مي افتند.سايه نارنج براي اين پوست سفيد و لطيف زمخت است.مي خراشدش.صداهاي وحشي خيابان كه معلون ها از اين ديوارهاي بلند هم رد مي شوند،براي گوشهاي صدفي او مثل اره اند.يادهاي گذشته اش اگر به ذهنش بيايند،ياوايكابوس ها اگر به خوابش حمله كنند؟چكار كنم برايش؟بايد راهي پيدا كنم كه حفظش كنم از چنگ اين دنيا.شوهرش پير و خسته مي كند اين گل را.چه زشتي هايي كه خواهيد ديد در اين دنيا.چه تلخي ها كه خواهيد چشيد از عبور آدم ها بر زندگي اش.ستم است كه اين لبخند بنفشه اي هميشگي از اين لب ها ورچيده شود.حيف است كه ذره اي غصه لابلاي اين تام تام قلبش فرو برود.چكار كنم كه حفظش كنم؟مي بيني خواجه؟پشت پلك هايش مثل گلبرگ اطلسي است.سفيدي زير ابروهايش سفيدي ياس است در شب مهتابي.لب هايش چه برگشتگي رندانه اي دارند به سوي چشمي كه از كمي بالاتر به آنها نگاه كند.و گونه هايش را باش!انعكاس گل سرخ بر برف.خواجه!چشم بر هم بگذار كه طاقت ندارم حتا نگاه تو به او بيفتد.خوابيده است حالا.چقدر آسوده خوابيده.از من است كه اين طور راحت خوابيده اين زني كه كابوس سقوط بچه اش،كابوس غرق شدن در آب،كابوس زلزله راحتش نمي گذارد.فكر گم شدة نامعلومش راحتش نمي گذارند.فكر گم شدة نامعلومش راحتش نمي گذارد،ترس از بيدار شدن در جايي ديگر،در مكاني ناشناس،مه گرفته و پر از زوزه هاي جنوبي خوابش را مردد و ماليخوليايي مي كند و حالا نازنين من آرام خوابيده.من اين آسودگي را به او داده ام.آيا قدر مي داند؟

-برايم بخوانيد شعرهايش را،شما خيلي خوب و آرام مي خوانيد.انگار شعر خودتان است.صدايتان توي گوشم مي ماند.مي شود بهتان اعتماد كرد.بعد از مرگ شوهرم من ديگر طاقت شنيدن صداي هيچ آدمي را نداشتم،مخصوصاً صداي مردها را.شما فرق داشتيد.مي شد بهتان اعتماد كرد.از همان روز اول كه ديدمتان مطمئن شدم كه مي فهميد،اگر شما نبوديد نمي توانستم مصيبت كشته شدن او را تحمل كنم.همه مي گويند تصادف بوده.ولي هر زني شوهرش را و سرنوشت شوهرش را بهتر از بقيه مي شناسد.من مطمئنم كه امير كشته شده،فقط نمي دانم چرا.حرفهاي شما خيلي تسلايم مي داد.با امير درباره شما حرف زده بوديم.برايش گفته بودم كه چه نگاه مهرباني داريد.او مرا درك مي كرد.مي فهميد كه مثل زنهاي ديگر نيستم،بهم اعتماد داشت،مي گذاشت وقت بي قراري بزنم بيرون،بدون اين كه سؤظن مبتذل مردها را داشته باشد دخترم همه اش سه سال دارد.نمي فهمد.او مادر مي خواهد.افسردگي را نمي شناسد.نمي فهمد فهميدن اين دنيا چه غمي دارد،پيري،فكر سرما و سنگيني خاك او همه اش سه سال دارد و مادر مي خواهد،يك مادر خوشحال.ولي من خوشحال نيستم.دلم مرده فقط حرفهاي شما،همين محبتتان كه اينجا را برايم باز مي گذاريد نمي گذاريد كه يادم بيايد دلم مرده كي هستيد؟اين كه نشان مي دهيد نيستيد.اينجا چه كار داريد؟انگار رازي داريد.بقيه را شايد توانسته باشيد گول بزنيد،ولي من فهميدم كه زير اين جلدتان شخصيت ديگري است.همان طور كه من به شما اعتماد كردم،شما هم مي توانيد به من اعتماد كنيد.

و من مي خوانم،شعرهايي را مي خوانم كه چهارصد سال پيش ماه نهال آنها را از دل من سروده.به او گفتم من زمان ندارم.حالا زمانه توست،وقت توست،بسرا،تا اراده آمدن بيابم.و مي خوانم:«الا بانو الا بانو »و مي خوانم:«دل صنوبري ام در ماه نهالي است كجايي بانو؟» درد پاييز صدايم را گرفته و بي زبان كرده است.خودت خواستي بانو،پس گوش كن.صدايم از پس كلمات با تو سخن مي گويد.مي پرسد چقدر ياري،تا كي ياري،تا كجا ياري.يا تو هم مثل آدمها هر وقت كه ديگر سودي نداشته باشم رهايم ميكني.يا تو هم مثل آدم ها دلت پرنده كوچكي است كه مي شود توي مشت گرفتش و فشارش داد،و ضجه اش را گوش داد.اما من نمي توانم تحمل كنم كه بي قراريت از اين جا به جاي ديگري بكشاندت.آن همه انتظار كه برايت كشيده ام،اين همه نقشه كه مي كشم كه باز اينجا بيايي،بهانه كه جور مي كنم كه شرم نكني از هر روز آمدنت،تو را از آن من كرده است.شتابي ندارم.آرام آرام شيفته ات مي كنم.آرام آرام به صدايم،به تسلاي كلمه هايم عادتت مي دهم،تا زماني كه ديگر دلت نخواهد از اينجا بروي.آن گاه براي هميشه يگانگي ما بي خلل خواهد شد دلدلر من

-اينها را بيرون كن.خواهش مي كنم بيرونشان كن.

باران مي بارد.سه جهانگرد ژاپني،پير،چاق،كوتوله و سمج دور قبر ايستاده اند.مي گويم:بيرون!به زبان خودشان مي گويم.حتماً در چشم هايم كه حالا زرد شده اند،نقش آشنايي مي بينند كه وحشت زده بيرون مي روند.كج بار،رگبار،مي بارد باران.بانو خيس شده.موهاي بلندش به هم چسبيده اند و رشته رشته آويزانند.از دم مارها قطره هاي آب مي چكد.زانو مي زند پايين گور.مي دانم مي خواهد چكار كند.باران از صورت مهتابي اش مي چكد.دست ها را مشت مي كند و رعشه اي جيغ مي كشد

دست مي گذارم روي سنگ سياه قبر.خنك است.خنكي تني را دارد كه ديگر خون تمنا و سرسام تصاحب ندارد.همهمة شهر،هور هور عبور ماشين ها روي آسفالت،صداي اصطكاك و كوبش و سقوط مي شنوم.مهاجم است و مي خواهد هر كسي را كه مثل خودش نباشد بيابد و له كند.تو را هم مي جويد بانو.پس قبول كن كه در واقع نجاتت داده ام از زجر يافته شدن.

-وقتي امير زنده بود،با اين كه خوشبخت بودم،توي سرم،توي دلم،هميشه يك حسي بود.نمي گذاشت آرام باشم،كه يك ساعت يك جا بنشينم از خوشبختي ام لذت ببرم.از بچگي اين طور بوده ام.مدام حس مي كنم كه جايي هست كه بايد بروم و نرفته ام،كاري هست كه نكرده ام و يادم رفته چي بوده.من نمي خواستم مثل زنهاي ديگر عمرم را توي آشپزخانه سر كنم.مي خواستم بتوانم يك چيزي بسازم.چيزي را درست كنم،كه خيالم راحت باشد كه من كه نيستم،هستش.پيدا نكردم كه چي مي خواستم،دخترم بود،ولي كم بود.براي همين بود كه پناه آوردم به اين خواجه.مي آمدم اينجا كه خودم را به نااميدي‌ام عادت بدهم،كه شما را ديدم.

موقع حرف زدن چشمهايت به زمين بود،آرام سربال مي آوردي،به پيشاني من نگاه مي كردي و بعد نگاهت مي رفت دور،انگار دنبال پرنده اي در آسمان مي گشتي،يا به ردش ديدن را مي راندي سمت افق،آنجا كه حقيقت به رنگ سراب هاي تابستاني غوطه مي خورد و عاشقان را امدوار مي كند.نگاه كن!سر سايه سرو روي زمين درست دارد به قبر اشاره مي كند.هميشه در اين ساعت غروب،من در آرامگاه را مي بندم و مي آيم تو و آماده مي شوم كه به سردابه بروم.قبل از اولين بار و آخرين باري كه تو را به آنجا بردم،بارها قصد كردم كه راز آن را براي تو فاش كنم.شايد اگر اين كار را كرده بودم،وقت تقديرت آن قدر آن قدر نمي ترسيدي و زودتر به حكم تسليم مي شدي بانو گمانم سرايدار قبلي از راز اين سردابه خبر نشد و مرد. خودم تصادفي اينجا را پيدا كردم. به كف اين پستو نگاه كن! اصلاً به نظر نمي‌آيد كه چيزي غيرطبيعي اينجا باشد. روز بعد از استخدامم با خودم قرار گذاشتم كه همه جاي عمارت را بشويم. آجرهاي كف اتاق را با آب شستم و رسيدم به پستو. هر چه آب مي‌ريختم از درز اين چهار آجر فرو مي‌رفت. برداشتن اينها لم مخصوصي داشت. بالاخره اين‌طور برشان داشتم و اين حفره پيدا شد. سخت است فرو رفتن. كمي تمرين مي‌خواهد. حالا مي‌توانم خيلي سريع بيايم يزر زمين. تاريك است اينجا، ولي چشم‌هاي من در تاريكي به خوبي مي‌بينند. نگاه كن! احتمالاً آن دفعه دلهره و از اين حس‌هاي بدوي به تو اجازه ندادند كه خوب اينجا را نگاه كني. تأثير دارو هم بوده كه اين كوره لابد برايت ناآشناست؟ گفتمت كه شايد كيمياگري اينجا تلاش مي‌كرده كه به طلا برسد، تو هم طلاي من هستي. لابد اين جمله را گفتم حدس زدي چه اتفاقي دارد مي‌افتد اين سرداب حتماً مال ماه هلال بوده. وقتي اينجا را پيدا كردنم به راز آن غيبت‌هاي مرموز ماه نهال كه تذكره‌ها نوشته‌اند پي بردم. خودش را تنها حبس مي‌كرده اينجا. نگاه كن، روي ديوار گذشت روزها را نشانه گذاشته. نه رديف چهار ماه. موادي هم توي تاقچه‌ها جا مانده. سرب، زرنيخ، جيوه، گوگرد، چيزهايي كه نمي‌شناسم، و اين گيسوي بريده شده. ماه نهال هم مثل من عشقي داشته و به خود پناهش داده. در اين سايه‌روشن نمناك كه ما را به ياد رحم مادران مي‌اندازد، من آن‌قدر فرصت دارم كه ترا قانع و راضي كنم. به ياد داشته باش كه من تو را از اندوه پيري زيباييت و سرما و سنگيني خاك گور تا ابد رهانده‌ام. آسان نبود بانو. ديدي كه آن شب دست‌هايم چطور مي‌لرزيدند. خودت پرسيدي كه دست‌هايت چرا مي‌لرزند. خودت نخواستي حدست باور شود كه دست‌هايم همان سمي است كه بايد در جام تو بريزيم خدا را شكر ديگر آن نگاهت تكرار نمي‌شود. چه بود در نگاهت؟ سرزنش بود؟ خشم بود؟ يا تسليم آميخته با تنفر؟ من هم مي‌ترسيدم. ترس از اين كه اشتباه كرده باشم. همين ترس را هم وقتي كه با شوهرت روبرو شدم داشتم. مطمئن نبودم كه درك خواهي كرد بي‌قدري اندكي اندوه مرگ او را در مقابل گوهر جاودانگي. او حرامت مي‌كرد، بي‌ستايش مدام، بي‌تمناي مدام و بي‌شوق يگانگي مدام هر بار كه اينجا مي‌آمدي، تا صدايم گرم مي‌شد خواندن شعرهاي ماه نهال را، بايد مي‌رفتي به خانه تا براي او شام تدارك ببيني، يا كه او تنها نماند. من از حسادت و توقع‌هاي مضحك آدميان تهي‌ام. باور كن كه براي خلاصي تو بود و آسودگي‌ات. براي آسايش امير هم بود. او رنج مي‌كشيد و به ت نمي‌گفت. همان نخستين و آخرين باري كه او را ديدم اين را فهميدم. تو ساده‌اي كه فكر مي‌كردي به اينجا آمدنت حسادت نداشت. هيچ مردي بي‌حسادت نيست. مخصوصاً اگر آن احساس مردانه‌اي كه به فريب اسمش را عشق نهاده‌اند داشته باشد. شايد حتي گاهي نهاني پشت در هم مي‌آمده و ما را نگاه مي‌كرده. من بعضي وقت‌ها حس مي‌كردم حضور بيگانه‌اي را اين نزديكي. يادت هست كه يكدفعه ساكت مي‌شدم، دهانم را باز مي‌گذاشتم تا حرارت ساطع از تني ديگر را احساس كنم به خم‌ها نگاه كن. همه با اميد تو آنجا هستند. بر آنها خم مي‌شوم. هر گاه چون آينه شده باشد سطحشان، كه چهره خودم را بر آن ببينم، آن‌گاه شيرة جان من رسيده است و دوباره من به اندازة كافي آتش سيال تسلاي هميشگي‌ام را خواهم داشت، چرا كه امروز آخرين جامم را با طلوع اولين ستارهع شب سر خواهم كشيد. ولي براي تو تا نه رنجي بكشي و هم ترست به خوشي بدل شود، قدري ترياك به زرنيخ سفيد افزودم. حالا من اين فرصت را يافته‌ام كه به تو ثابت كنم كه بر خلاف مردان ديگر از حضور مدام معشوق، تا ابد هم كه باشد سير نخاهم شد.

- امير خان! من متولي آرامگاه خواجه ماه نهال هستم. خواهش مي‌كنم نگران نشويد. مهم نيست، همسر شما امروز كه آنجا آمدند كمي كسالت داشتند.حالا هم آنجا منتظرند كه شما دنبالشان برويد، ببريدشان خانه.

چشم‌هايش گرد شده‌اند از نگراني ابلهانه زميني. بيا با من بيا كه آرامش ابدي با خيال او در انتظار توست. به ماشينت گاز بده. اين خيابان‌هاي مدفن عشق و زمان را تندتر بران كه مي‌برمت به دشتي كه هيچ انتهايي ندارد. در ميانه‌اش بنشين و در حيراني بي‌كرانگي غرقه شواي مرد بيچاره كه هيچ گناهي نداري الا اين كه صاحب گوهري هستي كه قدرش را نمي‌داني و قدرش نيستي.

- مطمئن باشم كه حالش خوب است؟

- بله. فقط يك كمي سردرد داشتند. من خواستم كه ودم به خانه برسانمشان، نخواستند.مي‌خاستند حتماً شما دنبالشان برويد بهتان تبريك مي‌گويم، شما بهترين همسر دنيا را داريد. زن عجيب و بي‌بديلي است.

ناراحت مي‌شود. از چشمش مي‌خوانم. راحت حدس مي‌زنم كه هر چه بگويم جواب نمي‌دهد.

- در اين يك سالي كه ايشان به آرامگاه خاجه ماه نهال مي‌آيند، من كليه رفتارهايشان را درك كند. حالا همه انديشه‌ها و مكتوبات پيچيدة خواجه را به خوبي فرا گرفته‌اند. اين از يك زن بعيد است. ديگر به كلام حقيقت و كلام هستي و كلام كلام آگاهند. هر كس كه به اين وادي راز برسد تا ابد دوام خواهد داشت. مرگ نخواهد داشت حتي اگر جسم نداشته باشد. دارد پوزخند مي‌زند به حرف‌هاي من، و از خشم، خشمش را با تند راندن جبران مي‌كند. بوي بانو از او مي‌تابد. همين مصمم‌ترم مي‌كند. نگاهي بيندازم به خيابان‌ها. چندين ماه است كه از آرامگاه بيرون نيامده‌ام. مضحك است اين دنيايي كه كوركورانه خودش را تغيرر مي‌دهد. كجا مي‌آورد؟چه مي‌كند؟ خوش ندارم بوي گند ماشين‌ها را. خوش ندارم اين درخت‌هاي بيمار و خاك گرفته كنار خيابان را. مفلوكند، واين آدم‌هاي پياده‌روها چه مي‌دانند از من و عشقي كه ساخته‌ام؟ اينها فقط به درد اين مي‌خورند كه آدم لابلايشان خودش را پنهان كند و ديگر هيچ. مثل همين مرد كه حالا نمي‌داند دارد به سوي چه سرنوشتي اين طور تند مي‌راند. بر خلاف پيرمرد متولي، كينه‌اي از اين مرد به دل ندارم. فقط چون كند مي‌كند عشق را و چون

نمي‌داني براي رسيدن به اينجا چطور ديوانه‌وار مي‌راند. وقتي از تو تعريف كردم ديگر يك كلمه هم با من حرف نزد. جلو در آرامگاه كه رسيديم به او گفتم كه تو كنار قبر نشسته‌اي. ماشين را خاموش نكرد بس كه عجله داشت. كار مرا پيش انداخت. دويد داخل و وقتي حيران بيرون آمد فرصت نكرد كه بپرسد پس كو بانو، آنجا مه نبود. مرا پشت فرمان ديد. دهانش باز شد از تعجب و گمانم هيچ نفمهيد. رانندگي من زياد خوب نيست بانو. آنجا كه نبود. مرا پشت فرمان ديد. دهانش باز شد از تعجب و گمانم ديگر هيچ نفهميد. رانندگي من زياد خوب نيست بانو. متنفرم از ماشين. ولي سعي كردم طوري به او بكوبم رنج كشد. يا حتي در ذهنش فكر اين كه اين توطئه‌اي دو نفره است پديد نيايد. نكشيدم كه بل آهي هم بكشد. صداي خفه‌اي از ضربه شنيدم و او كوفته شد به ديوار. بقيه كار زياد سخت نبود. او را سوار ماشين كردم و بردم در خياباني خلوت جلو ماشينش، آسوده گذاشتمش. اندوه داشت بانو. دلم نمي‌خواست تا زماني كه كسي او را پيدا كند، اين مردي كه فخر و شرف همنفسي تو را داشته، رها شده و تنها بماند. براي تسلايش همان اطراف چرخيدم تا اينكه عابري از آنجا رد شد و او را ديد. وقتي آدم‌ها دورش جمع شدند ديگر خيالم راحت شد و آمدم اينجا. چكار مي‌كردي تو آن وقت؟ داشتي در آن آشپزخانه‌اي كه مي‌گفتي ازش متنفري برايش غذا مي‌پختي؟ جلو آينه بودي و موهايت را برايش درست مي‌كردي؟ حرف بزن! من به عمرم التماس نكرده‌ام. اين سكوت تو رنج‌آور است. حرف بزن بانو، من صدايت را خواهم شنيد. مي‌شنوي؟ طنين تپش‌هاي قلبت به قلبم افزوده شده. حرارت تنت به تنم افزوده شده چرا باور نمي‌كني كه حالا عشق ما يگانه و كامل شده است. گردن آويزت را نمي‌دانم چه كنم. اين پرنده طلايي با بال‌هاي باز كجا مي‌خواست بپرد بيندازمش توي كوره تا آب شود. وگرنه ديگر مي‌خواهمكوره را پر كنم و با زمين يكسانش كنم. بعد از تو اين كوره نبايد افروخته شود انگار در مي‌زنند برويم ببينيم كيست كه به خودش اجازه داده كه مزاحم خلوت ما شود. ببين چطور مثل ما را از اين حفره بيرون مي‌آيم. چرا بايد نگران باشيم كه گير بيفتم. به موهاي جو گندمي و چروك‌هاي صورتم نگاه نكن. جسم من نيروي بيست سال چشم بر بستن بر زنان را دارد. با همين دست‌ها، گردن هفت روباه سرخ را پيچانده‌ام. با همين مشت دنده‌هاي دو مأمور را كه از من كارت شناسايي مي‌خواستند خرد كرده‌ام، بيهوش بودي و نديدي كه چطور تو را آرام چون برگ گلي به اين سرداب آوردم. اما سكوتت اميدها و قدرتم را مأيوس مي‌كند مي‌بيني پشت نرده‌هاي در كيست؟ تعجب مي‌كني كه مي‌شناسمش. برادرت همان نگاه سرگشته‌اي كه تو در زندگي پيشينيت داشتي دارد. ولي من او را از تعقيب تو مي‌شناسم. فكر مي‌كني در اين مدت اينجا فقط انتظار تو را مي‌كشيدم.

- بفرماييد!

- من برادر خانم

- افتخار آشنايي با حضرتعالي را بنده دارم. بفرماييد تو.

لذت مي‌برم از چهره غافلگير شده آدم‌ها. اين يكي علاوه بر خط‌هاي باز شدة غافلگيري در صورت، تيرگي سؤظن را هم در چشم‌ هايش دارد. كاش نداشت، تا مي‌شد يكبار ديگر نگاه تو را در جسمي ببينم.

- خواهرم از پريروز كه از منزل بيرون آمده، برنگشته. به دخترش گفته كه اينجا مي‌آيد. مي‌خواستم ببينم

- قرار بود تشريف بياورند، ولي نيامدند آقا. خدا نكرده نكند براي خانم اتفاقي، قضا بلايي افتاده. دلم شور افتاد آقا. حالا شما حتم داريد كه خانم يك جايي ديگري، خانم قوم و خويشي، آشنايي، چيزي زبانم لال نكند كه

بايد بمانم در جلد متولي بي‌سواد. حالا كه تو با مني متنفرم از اين جلد. اين آخرين بار استبانو كه مرا متظاهر به حقارت مي‌بيني.

- همه جا رفته‌ام. او جز اينجا هيچ جاي ديگري نمي‌رود.

خوشم نمي‌آيد از اين نگاه جستجوگرش به اطراف. من به احترام تو بانو، او را راه داده‌ام. بهش الهام برسان كه مرا معطل نكند. برود. زودتر برود.

زل زده به صورتم. بيچاره مي‌خواهد به خيال خودش چهره مرا بخواند. خنده‌ام مي‌اندازد.

- تو اينجا تنها زندگي مي‌كني؟

- بله آقا.

- خواهر از تو كه حرف مي‌زد فكر مي‌كردم يك پيرمرد از كار افتاده باشي. خوب سرپايي. توي آن ساختمان زندگي مي‌كني؟

- بله.

- دعوت نمي‌كني بيايم تو؟چ

- بفرماييد.

به و بگو در كار من فضولي نكند. اگر با من حرف نمي‌زني، لااقل به او نصيحت كن برود، برايش بهتر است. اگر من بگويم، نمي‌فهمد كه حرف توست.

با كفش آمد توي اتاق. خوشم نمي‌آيد.

- چايي بياورم آقا؟

- نهع. مي‌خواهم اينجاها گشتي بزنم و بروم. خواهرم تعريف قشنگي اينجا را خيلي كرده. چيه اينجا؟ اين خشت و گل ديوار و آن قبر نحس

حالا مي‌فهمم كه چرا اين اواخر روحيه‌اش خراب شده بود. اينجا تمامش انگار يك قبر قديمي. بوي نا مي‌دهد. ديگر اجازه نمي‌دهم بهش پايش را توي اين خراب شده بگذارد.

- عقوبت دارد.

اين خندة تمسخر است. من اخطارم را به او كردم. بگو ساكت بشود، برود. اگر دوستش داري بگو برود.

- خوب دكاني باز كرده‌اي!؟

تحمل مي‌كنم كه اين طور توي اتاق و پستوي من سرك بكشد، ولي توهينش را را به ماه نهال نمي‌بخشم بانو. خودت خواستي با اين سكوتت. خودش مي‌خواهد با اين حرف‌هايش. ولي هنوز هم برادر توست، براي همين رنجش نمي‌دهم. فراموشي خجسته را نثارش مي‌كنم. دواي زبان بي‌افسارش روي رف پستوست. ديگر زبان از يادش مي‌رود، مدام براي اطرافيان هوهو مي‌كند.

- بفرماييد بنشينيد آقا. اجازه بدهيد با يك شربت شيرين پيرايي بكنم. حين اين كه ميل مي‌فرماييد راجع به ماه نهال جسارتاً چند كلمه‌اي عرض مي‌كنم. حتماً تا نصفه شربتتان را سر نكشيده‌ايد نظرتان عوض مي‌شود. بلكه هم حرف‌هاي بندة حقير را بشنويد احترام اينجا به دلتان بيفتد. مطمئن باشيد حضرت آقا.

- نه، وقت

وق زده به گردن من چرا؟ عصبي‌ام كرده اين احمق پر حرف. گردنم اي ملعون فرصت نداد. گردنبند توست توي چنگش، چنگش خراشيد گردنم را. رنگ خونم

- اين گردنبند خواهرم توي گردن كثيف تو چطور؟

خودش مي‌خواهد بانو. مي‌خواهد كه من من كه بهش هشدار در چشم‌هايش ديگر نگاه تو نيست. خشم ابلهانه است، ترس است. لابد فهميده فهميده كه نه نگاه تو نيست توي بيشتر فرو كنم كه تهشان تهشان هم نيست. ته‌ته اين چشم‌ها هم نيست وگرنه سر انگشت‌هايم حسش مي‌كردند. نگاه تو خنكي مهرباني داشت. ولي سر دو انگشتم گرم شده از خون اين نادان. بگو نعره بگو نعره‌اش اين زوزه‌ها خشم مرا بيدار مي‌كنند نمي‌خواهم تو ببيني. نبايد ببني. مي‌خواهد فرار كند بيچاره كجا مي‌روي بدبخت؟ آنجا ديوار است. كور چطور مي‌خواهي در بروي؟ بيا بيا توي چنگم آرام بگير توي چنگ ملعون آنجا در نيست. بگذار راحتت كنم. خودت را به در و ديوار نكوب نمي‌خواهم ببيني بانو. چشم‌هايم را اگر ببندم كه نبيني، اين يك جا نمي‌ايستد كه چشسم بسته احمق هنوز باور نكرده كه نمي‌ايستد يك جا كه چشم بسته بتوانم بگيرمش تمامش كنم. ببخش بانو. ببخش زياد درد نمي‌كشد. تيغه درست توي قلبش ببخش بانو. خودش خواست. خودت خواستي با سكوتت. حالا آرام مي‌شود. حالا تمام مي‌شود. حالا رعشه‌اش آرام شد. خونش روي دست‌هايم با خون تو يكي است. مهر دارم به بويش، به طعمش بگذار يك كمي بنشينم، نفسي تازه كنم.بايد فكر كنم. از سر احتياط هميشگي‌ام در آرمگاه را بسته‌ام، ممكن نيست كسي بي‌خبر توبيايد. بايد زود اينجا را بشوييم. بايد خدا كند به كسي نگفته باشد كه اينجا مي‌آيد، وگرنه باز بايد حتماً گفته. فردا باز آن در را مي‌كوبند و يكي ديگر مي‌آيد. خسته‌ام بانو. امان نمي‌دهند مدتي، حالا كه با تو يكي شده‌ام، آرام بنشينم كه با تو تو بگويم راز اين وحدت را كه كينه‌اي كه لابد داري از ته حياط، چاهي قديمي است. مي‌اندازيمش توي آن، رويش آهك مي‌ريزيم. با من حرف بزن بانو. بگو كه مي‌فهمي همه اينها براي توست. بگو كه قلبم را مي‌شنوي در وجودم كه هستي. بگو كه داري خاطراتم را توي سرم مي‌خواني. بخوان آن همه انتظار و تنهايي آن همه سال كه تو را نمي‌ديدم. بخوان رنجم را محصور در ميان آدم‌ها، بي آنكه خودم باشم، كه هميشه مجبور باشم كه در جلدي باشم. جلدهاي ناهمخوان با روانم، نه چون اين جلدم، مهمان پرست. بخوان اندوهم را شامگاه‌هايي كه از اينجا مي‌رفتي به خانه‌ات، و من تنها مي‌ماندم با بوي تو پراكنده ميان برگ‌هاي نارنج، خليده در سايه سرو، و ياد قدم‌هايت بر زمين و سنگ. با من حرف بزن بانو تا داريم اين جنازه را مي‌پيچيم توي اين گليم. مي‌رويم در چاه را بر مي‌داريم و مي‌اندازيمش توي آن. صداي تو به من قدرت مي‌دهد. مي‌توانم مثل پر كاهي بلندش كنم درست است. روان شده‌اند بانو بر گونه‌ام.همين‌ها هستند؟ چه خنكي گوارايي دارند اين قطره‌ها. ببارانشان بانو. بگذار بريزند بر صورتم. اگر مي‌خواهي، بگو، همين جا مي‌نشينم، كمي كه با او باشي حالا كه مي‌خواهي برايش اشك بريزي بانو. ممنونم كه چشم‌هاي مرا قابل اشكت دانستي. ممنونم كه اشك مرا لايق خودت دانستي. من هيچ وقت به عمرم گريه نكرده بودم بانو. از توست اين اشك‌ها، چه مات و محو مي‌شود دنيا پس از اشك. انگار زير آب است دنيا. خوب است بانو. اين تجربه را نداشته‌ام بانو. خوب است. مهربان است با دلم. مي‌فهمد توي دلم را، از قدم توست كه دلم حالا اگر لايقم بداني به نشانه درك كردنم، حرف هم بزني من خوشبخت‌ترين موجود زمين خواهم بود، با اينكه از چشم‌هايم اشك مي‌ريزد. سبك دارم مي‌شوم از آن همه سنگيني باطل رنج‌هاي تنهاييم. گاه كه جفت‌ها را در خيابان مي‌ديدم كه چطور خوش و كامياب مي‌گذرند‌در وجودم ضجه‌اي بلند مي‌شد كه چرا اين لقمه‌هاي كوچك مرگ بايد جفت باشند و من تنها. خوشحالم كه با تو يگانه‌ام حالا. حتي اگر با اين سكوتت شكنجه‌ام دهي نگاه كن! اولين شب يگانگي ما آغاز شده است.

- به نظرم عشق از نظر خواجه صدايي است كه طرف‌هاي بيهوده نمي‌رود. اين طور كه گفته، آن صدايي كه طرف ماه برود و آنجا به صداي جفتش برسد، همان عشق است. بقيه‌شان هوس و دروغ و حرصند. تو ي شعرش وقتي از نهال تو يماه مي‌گويد، منظورش عشق است كه آنجا تبديل به دانه شده و سبز شده. درست فهميده‌ام؟

- بله بانو. مي‌ترسم حالا كه ماه نهال را اين قدر خوب فهميده‌اند ديگر برايتان معمولي و ملول بشود.

- راستش را بخواهي يك كمي چطور بگويم؟ آره. تصميم داريم با امير به يك مسافرت طولاني برويم. خود او پيشنهاد داده. مي‌گويد مسافرت براي من خوب است. بي‌قراري‌ام را آرام مي‌كند. سفر را دوست دارم. آدم مي‌تواند با خودش قرار بگذارد كه دارد دنبال گمشده‌اش مي‌گردد. جاهاي تازه، آفتا بم مهتاب تازه، رنگ‌هاي تازه. خوشحالم. شما هم خوشحال هستيد از اينكه مي‌بينيد شاگردتان لبخند مي‌زند؟ شما هم سهم داريد توي اين خوشحالي. شما دل مرا زنده كرده‌ايد. اميدوارم كرده‌ايد كه تمام نشده. راستي خوشحاليد؟

- بله بانو. كي مي‌رويد؟

- همين زودي‌ها. برايتان حتماً نامه مي‌نويسم.

- ممنونم بانو. حالا بياييد به اين اطلسي‌ها نگاه كنيم. به اسم شما اينها را كاشته‌ام. مي‌بينيد چطور گلبرگ‌هايشان جلو نسيم خم مي‌شوند. اين رنگهايشان

- رنگ دل شما هستند. اصلاً دل خود شما هستند.

- نه بانو. شما كه دل مرا نديده‌ايد.

- هستند. من مي‌گويم بوده باشند، هستند. مگر ماه نهال نگفته بگو باش، مي‌باشد. شما گاهي فكرهايي داريد. مي‌بخشمتان. آنها اصل شما نيستند. لازم هم نيست راجع بهشان حرف بزنيم. ما كه احتياج نداريم به زبان بياوريم همه چيز را. درست مي‌گويم؟

- شما فكر مرا خوانده‌ايد؟

- نه هميشه. گاهي

مي‌خواستي كجا بروي بي‌من؟ نمي‌ترسيدي از گزند تصادف‌ها و آدم‌ها؟ نمي‌داني تقدير كمين مي‌كشد كه جايي فرصتش بدهي بازي‌اش را آغاز كند؟ حرف بزن! مي‌خواهم اين را توي چاه بيندازم. بياحتياطي است اين طور توي حياط، با آن در نرده‌اي. اگر چيزي نمي‌گويي، بيندازمش داخل چاه لعنت به اين سكوت. من مجبور بودم. اين توانايي عشق است، خواستن عشق. چرا نمي‌فهمي؟ پس گوش كن! اين صداي سقوط، همه جاي دنيا، براي همه چيزي همين طور است همه وقت چه سقوط از آسمان به روي خاك،‌ چه سقوط از روي خاك به اعماق به همين راحتي تمام شد. برويم. خسته‌ام. فردا هم مي‌توانم آهك بريزيم. نه فقط براي او، كه شايد يكي ديگر هم كنارش برود. و تا كي؟ نمي‌دانم برويم تو، به سردابه‌مان. آنجا در تاريكي بي‌ستاره و بي‌ماهش آرامش بيشتري دارم. مي‌خواهم دست‌هايم را بشويم، گوشه‌اي چهار زانو بنشينم و در خود فرو روم تاتو را ببينم. شب براي من پر است زوزة گرگ‌ها، فرياد دادخواهي ارواح، زوزة اولين پشيمان‌هاي زمين و ضجه‌هاي زخمي‌هاي رها شده. اما امشب اگر صداي تو را داشته باشم اين نفيرها به من نمي‌رسند. انگار كه تازه به دنيا آمده باشم تهي مي‌شوم از يادها و رانده‌شدگي مقرر. مي‌خواهم اين گردنبندت را كه تنها اشتباه من بوده در اين سال‌ها، غبار كنم تا در جام‌هايي كه فردا روزهاي شادماني‌مان سر خواهيم كشيد، طلا را هم بنوشيم. بانو، حالا در خودم آن توانايي را حس مي‌كنم كه كلام را به رشته رگ‌هايت شعر كنم. اين همه سال انتظار كشيده‌ام و يك كلمه را هم در زنجير شعر نينداخته‌ام تا چنين روزي برسد. در ستايش تو و در ستايش عشقمان زيباترين شعرها را منتظر باش بانو. سروده‌هاي ماه هلال نظم‌هاي آزمايشي من بوده‌اند. كسان ديگري هم بوده‌اند. شاعراني كه به تلقين‌ها نام الهام گذاشته‌اند. ارزانيشان. بهتر كه راز را ندانند. وقتي كه خودنمايي مي‌كردند، من در دشت‌ها براي روباه‌هاي سرخ دام مي‌گذاشتم. يا در برف آبه‌هاي دوردست غوطه‌ور بودم و در چشم‌هاي غريقان، مرواريد مي‌نشاندم. در شعر شاعران آن همه معشوق زن سوخته‌اند تا تو پديد آيي. مي‌خواهم كوره را آتش كنم. سكوت تو از برف هم سردتر است. قلبم آتش است اما تنم بعد از آن اشك‌ها، سرماي يخ‌هايب هزار ساله را گرفته. باورم كن بانو. بر من خشم نگير. يادت هست بهار كه بود، تو در حياط غريق عطر بهار نارنج كه بودي، باد كه برايمان عطر شكوفه‌هاي سيب و گيلاس را آورد از باغ‌هاي بيرون شهر، برايم شعري از ماه نهال را خواندي و آنگاه با صداي تو آه ماه نهال را شنيديم:

- با اين آه حرف بزنيم، ولي من مي‌خواهم حرف بزنم كه صدايم همراه او باشد. اين طور انگار با او، همزمان بوده‌ام تا حالا. انگار او شعرها را براي من گفته. چقدر خوشبخت بوده زني كه ماه نهال برايش اين شعرها را گفته. من باشم. بگويم باش، مي‌شود. پس حرف مي‌زنم.

- صدايت روي بوي بهار نارنج مي‌لغزد. از جنس همان مي‌شود. صدايت در بهار بهاراست، صدايت در زمستان بهار است. حرف بزن، منتا ابد به صدايت گوش مي‌دهم تا نقطه‌اي شوم در خط كاتبي كه صداي تو را مي‌نويسد

- و تو گفتي و گفتي و در نگاهت تعجب از ستايش من كه نخستين ستايشم بود، بود. برايم خيلي طول كشيد بانو تا ستايش مرا پذيرفتي و عادت كردي. حالا سكوتت حس مي‌كني كوره چقدر داغ شده؟ اگر تو در وجودم نبودي، دستم را در آتش فرو مي‌كردم تا ببيني كه چگونه رنجم از جنس گدازه‌هاست، بي آنكه فرياد درد را از دهانم بشنوي، شعله‌ها را خواهي ديد كه از سر انگش‌هايم سر مي‌كشند و فرو مي‌روند و گوشت تنم خواهند شد. ندايي در سرم سر نمي‌دهي و پس خواهان تبديل مني. بگو شو، مي‌شوم. و اين آخرين باري است كه اين كوره روشن شده است. لباسهايت را در آن خواهم انداخت، تا ديگر هيچ نشاني از تو بر روي اين زمين بر جا نمانده باشد. مي‌سوزد و مي‌سوزم و تو مي‌خواهي به من بفهماني كه قانع نشده‌اي از عشق؛ و يگانه شدن ما را نپذيرفته‌اي. چرا دلبستة آن تن خاكي هستي؟ مگر فنايش قطعي نبود. زمان در برابر تو ماضي است و چه فايده برايت چند سال ديگر زندگي در آن تن، كه فقط لحظه‌اي است پيش زيباييت در اينجا هنوز قدري ديگر از خاكستر تن تو مانده است. آنچه به پايسرو ريختم، آنچه به رودخانه ريختم كه به دريا يروي و ابر شوي و بباري و آنچه سر كشيدم، همه يكي بوده است. شام آب و درخت و آتش شده‌اي و من هنوز سرمستم. بايد به انتظار كسي كه به جستجويمان در را مي‌كوبد، بنشينم. نمي‌خواهم مرگ ديگري را بيدار كنم، چرا كه ديگر دستم دست تو هم هست، امان امان نمي‌دهند و تو در تنم چشم اشك را هم گشوده‌اي، انگار كه هر رنجي مي‌خشكد، رنجي ديگر در ماهمان مي‌رويد. و اينك دلخوش به سرو و نارنجم، گور و اطاسي‌هايم، محاط اين سرداب و محيط وجود تو، هلا اين دُرد جام را مي‌نوشم، آتشم، گو خاك آتش شو، خاكستر مي‌شوم.

 

 

شيراز تيرماه 1376

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

 

 

 

شرق بنفشه

 

 

شهريار مندني‌پور

 

 

«... حالا كه دانسته‌اي رازي پنهان شده در سايه‌ي جمله‌هايي كه مي‌خواني، حالا كه نقطه نقطه اين كلام را آشكار مي‌كني، شهد شراب مينو به كامت باشد؛ چرا كه اگر در دايره‌ي قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد داده‌اند، رندي هم به جان شيدايت واسپرده‌اند تا كلمات پيش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبكباري كن و بخوان. در اين كتاب رمزي بخوان به غير اين كتاب: من اين رمز را از «ذبيح» و «ارغوان» آموختم. به روزي باراني، باراني ... نگفته بوديم ببار، اما مي‌باريد. چنان مي‌باريد تا به استخوان‌هاي برهنه برسد و جان‌هاي لولي را مجموع كند. سرگشته‌ي «حافظيه»، به سنگ مرمر گور كه بالاي آن صفه‌ي بي‌معنا هم نيست، نگاه نينداختم. گفتم با آن گنبدي كه بر تو ساخته‌اند، دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت كرده‌اند ... توبه و تكرار دلشده‌اي است كه ساختمان كتابخانه‌ي اينجا مثل هفتصد سال پيش است. نعمت اندوه است. آمدم و همين كتابي را كه تو در دست داري از قفسه درآوردم. بختياري گشودمش تا بخوانم. باران، خشكي و تشنگي مرا آرام مي‌كند، خلل گل هنوز تمام نبسته‌ي تنم را پر مي‌كند. مثل الهامي، ناگاه، ديدم كه زير بعضي از حرف‌هاي كلمه‌هاي كتاب نقطه‌اي گذاشته شده. نقطه‌ها به رنگي ميانه‌ي بنفش و نيلي بودند. رنگي كه فقط بنفشه‌ها مي‌شناسند.

 

گمان كردم كه كار يكي از بيكاره‌هاي تهي دل است كه بيهوده به كتابخانه مي‌آيند. ولي چرا؟ اين زحمت، خيلي حوصله مي‌خواست. بيرون، اشباح باران روي سروها و گنبد مسي گور مي‌باريدند و خرقه‌پوش‌هاي شفاف كنار طاقنما‌ها كز كرده بودند. حرف‌هاي نشانه شده را يكايك روي كاغذ نوشتم. چند، چند به هم چسباندم. گاهي، يكي را جدا كردم، به حرف پيشين چسباندم، اگر جلوه‌ي آشنايي نداد، فرقتش را به حرف پسين وصل كردم. ناگهان نامه آشكار شد. نوشته بود: «سلام ارغوان. خيلي دعا كرده‌ام كه رمز مرا پيدا كني. مي‌خواستم يك نامه به دستت بدهم ولي ترسيدم ببينند، از حافظيه بيرونم كنند يا به مأموري كه اينجاها مي‌گردد بگويند. هر وقت به كتابخانه آمده‌اي من به تو خيره بوده‌ام. تا در را باز كني، نديده مي‌فهمم تو هستي. وقتي نور شيشه‌هاي رنگيِ در، روي شانه و روسري‌ات مي‌افتد من دارم به تو نگاه مي‌كنم. به غرفه‌ي پسرها نگاه نمي‌كني كه مرا ببيني. مي‌روي به قسمت دخترها. برگه‌دان‌ها را ديوار قسمت ما كرده‌اند، ولي نمي‌دانند پسرها از زير آن‌ها كفش‌هاي دختر‌ها را مي‌بينند. آن كفش پاي راست كه رويش يك خراش است، مال توست. انگار از خار گل يا سيم خاردار يك خراش افتاده رويش. اسمم را هنوز نبايد بنويسم. آن روز كه «بوف كور» را از كتابدار مي‌خواستي، صدايت را شنيدم. اين كتابخانه بوف كور ندارد. من توي خانه داشتم. نفهميدي چرا از فرداي همان روز، يك كسي، عصرها، بغل در حافظيه، پنجاه شصت كتاب روي زمين چيده مي‌فروشد، بوف كور هم دارد. چند روز گذشتي و اصلاً نديدي. هر كس آمد خواست، گران گفتم. بعضي از كتاب‌هايم را خريدند. مجبور شدم تكه‌هاي جگرم را بفروشم كه كسي شك نكند. روز هفتم بود كه ديدي. براي شما ده تومان خانم. پول يك نخ سيگار «وينستون». با دقت بخوانيدش خانم. خيلي با دقت بخوانيدش خانم. حتا مي‌خواستم بگويم با دقت خوب خيلي نگاهش كنيد خانم. نگفتم، پيش خودم گفتم اگر ارغوان اهل باشد، اگر نيلوفري براي من داشته باشد، خودش مي‌فهمد. ولي پشت من قوز در آورد بس كه پشت آن بساط نشستم.

 

حالا كه اين نقطه‌ها را مي‌گذارم، دعا مي‌كنم، از حافظ هم مدد مي‌خواهم كه نقطه‌هاي زير حرف‌هاي بوف كور را فهميده باشي كه رمز بهت گفته باشد كه اين كتاب را بخواني. نمي‌داني چقدر آرزو دارم كه يكبار با آن چشم‌هايت، به خاطر من به من نگاه كني. يك گلدان گِلي مي‌شوم كه نقش چشم‌هايت روي آن كشيده شده. مي‌روم زير خاك كه هزار سال ديگر برسم دست آدمي‌كه بدون ترس بتواند بگويد دوستت دارم. «شازده كوچولو» را امانت بگير.» صداي باران از بيرون نمي‌آمد. شايد رندي ريا كرده بود. به پسرها نگاه كردم. كدامشان بود؟ نتوانستم بدانم. از غرفه‌ي دخترها، صداي پچ پچي مي‌آمد. برگه‌دان‌ها، مثل پرده پنهانشان مي‌كند. روي مخمليِ بنفشه‌اي را نمي‌توان نظر كرد، همدم رازنامه را.

 

شازده كوچولو را در قفسه‌ي ادبيات پيدا كردم. همان نقطه‌ها، همان رنگ، زير كلمه‌هايش بودند. دوباره حرف‌ها را به هم چسباندم. من به باور عشق ديگران محتاجم. غبار متفرق تنم را بازگردانده، مجموع مي‌كند ارواح تنم را. اگر مهر نورزيد، مي‌ميرم باز و پراكنده مي‌شوم به كوزه‌ها در سردابه‌هاي مخفي شراب. «سلام ارغوان. به پسرها نگاه كردي ولي مرا نشناختي. نمي‌داني همه‌ي عصرها دورادور دنبالت مي‌آيم كه برسي خانه‌ات. نترس نزديك نمي‌آيم. نمي‌ترسم بگيرندم، مي‌ترسم طوري بشود كه تو بترسي. از پنجره‌هاي خانه‌تان كدامشان مال اتاق توست. من همه‌ي آن پنجره‌هاي چوبي را كه به شكل پنجره‌هاي خانه‌هاي قديمي ايران بالايشان قوس دارند دوست دارم، چون بالاخره پشت يكي‌شان تو مي‌خوابي. پنجره‌ات همان سياره‌ي كوچكي است كه رويش يك گل سرخ روييده، ميان همه‌ي ستاره‌ها و معلوم نيست كدامشان است. ولي چرا نوارچسب‌ها را از شيشه‌ها نمي‌كنيد. حالا كه بمباران نيست ديگر. اگر چسب‌هاي پنجره‌ي اتاقت را بكني، مي‌توانم بفهم توي كدام اتاق مي‌خوابي. شب‌ها، نصف شب‌ها اگر درست به پنجره‌ي اتاقت نگاه كنم، دعايم قبول مي‌شود كه خواب خوش ببيني. بهت نمي‌آيد كه مثل بعضي از دخترها، طره‌ها را از زير روسري بريزي روي پيشاني‌ات. پيشاني‌ات مثل ماه است كه وقتي عصر باران آمده و ابرها رفته‌اند، درآمده. راز را روي ماه نگذار، همه مي‌بينند.

 

كاشكي من در زمان يكي از پيغمبرها بودم. جلو پايش زانو مي‌زدم و رازم را مي‌گفتم. آدم‌ها حالا دوست دارند رازها را خوار و خفيف كنند. «بي بي عطري»، مادرم، يك چيزهايي حس كرده. مريض است ولي مدام از من مي‌پرسد چه دردي دارم. ديشب، خواب بدي ديدم. توي كوچه‌ي باريك و تاريكي بودم مثل كوچه‌ي خودمان. آسمان سياه بود. ديوارها آن قدر بلند بودند كه سرشان پيدا نبود. بعد، صداي افتادن سنگ آمد. دويدم. سنگ مي‌آمد. از پشت‌بام‌ها مي‌آمد. سنگ‌ها مي‌خوردند كف كوچه مي‌تركيدند. به سر و شانه‌ام مي‌خوردند. ديوارهاي دو طرف كوچه به هم نزديك مي‌شدند. با دست‌هاي خوني‌ام زور مي‌زدم به دو طرف كه آنها را از هم باز كنم، چرق چرق صداي حركت ديوارها مي‌آمد. صداي خنده و صداي سنگ مي‌آمد. گير كردم لاي دو ديوار. داد زدم. ديوارهاي دو طرف به هم چسبيدند.

 

كاشكي زودتر بهار بشود. بهارنارنج‌ها در بيايند. اين كتابخانه سه تا «ليلي و مجنون» دارد. آن كه چاپ سنگي است امانت بگير.» گفتم: اي پير! مي‌بيني چه رويايي مي‌بافد اين جوان. همه‌شان همين طورند. دستشان به دانه‌ي گندم نمي‌رسد و آن وقت ... نشنيد پير. سايه شد در سايه‌ي نارنج. گفتم اين جوان هم روشنايي فراقش خاموش مي‌شود همين كه كام بگيرد، وگرنه، من صاحب سايه خواهم شد. نوشته بود: «از بي‌بي عطري پرسيدم اگر توي خواب ببينم زير پايمان دندان ريخته، همه جا، مثل دانه‌هاي شن، صداي شكستن‌شان بيايد هر قدمي‌كه بر مي‌داريم، يعني چه. گفت شگون ندارد. من مي‌ترسم ارغوان. چرا نوارچسب‌هاي پنجره‌ي اتاقت را نكندي. خيلي زياد بود اين خواهش من. من از ته شهر، از اتاقكي كه به كوچه پنجره ندارد مي‌آيم. شما توي آن خانه‌ي بزرگ قشنگ‌تان اصلاً نمي‌فهميد يعني چه. ساعت‌هايي كه از خانه در مي‌آيي بروي دانشكده، مي‌دانم. آمدنا، دورادور مواظبت هستم ولي تو انگار نه انگار كه اين نامه‌ها را خوانده‌اي و مي‌داني. يكي از كتابدارها فهميده كه هر وقت تو مي‌روي من پشت سرت راه مي‌افتم. گفته اگر يك بار ديگر از اين غلط‌ها بكنم كارتم را پاره مي‌كند. حالا صبر مي‌كنم، هفت دقيقه بعد از تو بيرون مي‌آيم و مي‌دوم تا نزديكي‌هايت برسم.

 

كجا هست توي اين دنياي بزرگ كه من بتوانم بدون ترس، سيري نگاهت بكنم و بروم. بروم، همين طور با خيال صورتت بروم و نفهمم به بيابان رسيده‌ام. و توي بيابان زير سايه‌ي كوچك يك ابر كوچك بنشينم. ديروز كه آمدي از كنار قبر حافظ رد شدي، سايه‌ات افتاد روي پله‌هاي صفه‌ي قبر. وقتي دور شدي. زانو زدم دست كشيدم به جاي سايه‌ات. نترس، كسي شك نمي‌كند. سر قبر حافظ زانو زياد مي‌زنند. هر كه ديده باشد خيال مي‌كند تربت جمع كرده‌ام.

 

«خيام» را بگير. بعد از «ليلي و مجنون» توانستم اسمشان را پيدا كنم. از برگه‌ي سررسيد كتاب‌ها كه اسم امانت گيرنده و تاريخ برگشت كتاب را بر آنها مي‌نويسند، آسان شد مشكل. دو اسم در آن چند كتاب مشترك بود. «ذبيح الله مريخ»، «ارغوان سامان». بيشتر دلم مي‌خواست ارغوان را ببينم. يك نظر ديدن دارد دختري كه الهام چنين رمزي را به مردي برساند. يك نظر از آن گونه كه ازل بود. به كمين نشستم. هرگاه، دختري به حجره‌ي كتابدار مي‌رفت تا كتابي تحويل بدهد، به آنجا مي‌رفتم. «سلام. ببخش. لابد براي گرفتن رباعيات آمده‌اي و نبوده. ببخش. پهلوي خودم بود، چون اين نامه ناتمام مانده بود. چون بي‌بي عطري مرد. رطوبت اين خانه كشتش. آن قدر نحيف شده بود كه از تنش يك كوزه هم در نمي‌آيد. كاشكي مرا به جايش خاك مي‌كردند. چه پياله‌هاي قشنگي، چه گلدان‌هاي قشنگي مي‌شود ساخت از گِلم. رنگِ لعاب لازم ندارد. خودش رنگ دارد. رنگ خون دل، رنگ چشم‌هاي تو. رنگ گيلاس لب‌هاي تو. بي بي عطري مي‌گفت بگو اگر كسي به دلت هست، بگو كجاست بروم خواستگاري. مي‌گفتم تو با اين پاهاي عليلت كجا مي‌خواهي بروي. دنيا خيلي دور است از خانه‌ي ما. ديگر صبح‌ها نمي‌توانم دنبالت بيايم دانشكده.

 

صبح كه بلند مي‌شوم بساط چاي آماده نيست و يادم مي‌آيد كه بي‌بي نيستش. مي‌روم قبرستان. حالا يك قبر كوچك دارم كه كنارش صبر مي‌كنم تا سبزه در بيايد و باهاش حرف مي‌زنم. تو با كي نگفتني‌هايت را مي‌گويي؟ تازگي، يك «غزليات شمس» چاپ امسال براي كتابخانه آمده. بگيرش. اگر خواستي، با همين رمز خودم برايم چيزي بنويس. هر چي به جز تسليت. باقي بقايت.» من، هيچ وقت كنار گوري حتا قدم هم سست نكرده‌ام. مرده‌ها در خاك تنها نيستند. به وصال درنگ بر وصال‌ها رسيده‌اند. وقتي فرصت كم است، بهتر آن كه ناز نرگس‌هاي نزديك بين و بي‌افق را خريد، سپرد به جواني خُرد خِرد و راز نديده كه فقرش نمي‌گذارد تلخيِ شهود جسم را بر هزار و يك بستر بچشد. اما از نفس آن خام، سپيدي موهايم، مو به مو به ياد سياهي شباب مي‌افتاد. روي زييايي ديدم. پرسيدم: «خانم اسم شما ارغوان نيست؟» هنوز عطر حلول بيست سالگي را در‌هاله‌اش داشت. گفت: «نه.» گفتم: «ارغوان هستي، نمي‌داني.» چون صدايش مثل غزلي بود، قافيه‌اش، رديفش «آه». انگار كه ديوانه‌اي باشم نگاهم كرد. گفتم: «نمي‌داني، اگر بداني هستي. رمزي به روبت لبخند مي‌زند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت ارغواني مي‌شود.» رياضي مي‌خواند. روي برگرداند از صدايم. گفتم: «آيه‌اي بخوان؛ آيه نيست اين كه گفته‌اند دو با دو مي‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق مي‌شود يك.» يكي از كتابدارهاي اين كتابخانه مدعي درويشي است. همه‌ي شعرهاي ديوان را بهتر از من حفظ دارد. هميشه كت و شلوارهاي گراني هم به تن دارد. پرسيدم: «شما ذبيح الله مريخ را مي‌شناسيد؟» گفت: «عضو مزاحمي‌است. همين روزها اخراجش مي‌كنم. حرمت آرامگاه خواجه را مي‌شكنند اين جوان‌هاي لاابالي.» اين درويش سبلت، هميشه از پايين پاي گور مي‌آيد و مي‌رود. ديگران را هم تشويق مي‌كند كه به احترام خواجه حافظ، هرگز از بالاي سر او نروند. گفتم: «ممكن است ذبيح را به من نشان دهيد؟» گفت: «لازم نيست شما دخالت كنيد. اگر يك بار دست از پا خطا كند او را تحويل مأمورين مربوطه مي‌دهم. آرامگاه خواجه جاي اين كثافت‌كاري نيست كه پسري دنبال دختري باشد.» گفتم: «عاليجناب! شما امروز صبح صبوحي زده‌ايد؟!» گفت: «شوخي‌اش هم براي من چندش آور است آقا. برويد سرجايتان، در كتابخانه نبايد صحبت كنيد.» گفتم: «پس اين لكه‌هاي ارغواني را پاك كنيد از سينه‌ي پيراهن.» ناباور و حيرت‌خوار به دو لك تاز ه نگاه كرد. انگشت زد. هنوز نم داشتند. انگشتش را بو كشيد. رنگش پريد. شتابان به خانه شتافت.

 

«ممنون كه آمدي. خاك قبرستان كجا و كفش‌هاي شما كجا. هر چه خاك اوست عمر شما باشد. لابد حساب كرده‌اي اول صبح توي قبرستان، بالاي يك قبر تازه‌ي فقير، خودش است. اگر تا ديدمت جا نخورده بودم شايد نمي‌شناختيم. خوش آمديد سر سفره‌ي من. ولي دير شده. خيلي خاك ريخته‌ايم روي چشم‌هاي پيرزن. چطور ببيندت؟ شايد، چه مي‌دانم، شايد صدا از خاك رد شود، صدايت را شنيده باشد. گل‌هايي را كه آورده بودي براي بي‌بي نگذاشتم. آورده‌ام خانه. دارند پژمرده مي‌شوند. بدم مي‌آيد از اين دست‌هاي بي معجزه‌ام. با حرف‌هاي «آناكارنينا» حرف هايي برايت جدا كرده بودم، همه شان را پاك كردم. اصلاً نمي‌خواهم دلسوزي‌ات را. آمدي چون بي‌بي مرده بود. بعد هم حرف‌هاي من با حرف‌هاي «آنا» نمي‌خواند. اينها با ريخت و پاش عشق را حرام مي‌كنند. خواهش مي‌كنم توي همين كتاب برايم چيزي بنويس. اصلاً بنويس چرا آمدي، چرا فقط گل را گذاشتي و رفتي زود. بعد، اگر حالا كه من لو رفته‌ام باز هم مي‌خواهي حرف‌هايم را بخواني، «‌هشت كتاب » را بگير. همين يك شعر نو توي اين كتابخانه هست. اگر رمزي‌اش كني قول مي‌دهم هيچ وقت حسودي نكنم به آن نامزد پولدارت. گاهي كه مي‌آيد درِ حافظيه دنبالت، من عزا مي‌گيرم. تا نفس دارم دنبال ماشينش مي‌دوم. از چهارراه به بعد خيلي تند مي‌راند. عقب مي‌افتم. فقط مي‌خواهم ببينم وقتي توي ماشين نشسته اي با او چطور هستي...» ... سرانجام ارغوان را ديدم. كم زياد زيبا نبود. چشمانش، آنِ چشماني را داشت كه دزدانه به قدر عبور نسيمي سهم دو بنفشه، پرده را باز كرده به بيرون اندروني نگاه مي‌كنند. زير و ميان ابروها را بر نداشته بود: دو قوس كماني از صدها سال پيش كه محل وصلشان جاي نهادن تير است. نگاه خيره‌ي مرا كه ديد، به اخم ابروها در هم كشيد. درست در واقعه‌ي نيكوي اتصالشان، چين عتاب افتاد. از خراشي كه روي كفشهايش بود حدس زدم كه اوست. بعد ديدم كه هشت كتاب را پس داد. نبايد به انتظار نشسته‌اي را آزرد. كتاب را نگرفتم. نيم ساعت بعد جواني بلند شد و كتاب را امانت گرفت. روز بعد آن را برگرداند. در آن به جز نقطه‌هاي خودش هيچ نشانه اي نبود. دختر سكوت كرده بود.

 

«پس چرا آمدي قبرستان؟ جاي خوبي است براي ملاقات، نه؟ اگر بالاي سر قبر بي‌بي روبروي هم بنشينيم، هيچ كس به ما شك نمي‌كند، نمي‌آيد بپرسد شما چكاره‌ي همديگر هستيد. توقع ندارم خيلي نزديك تو بنشينم. با‌هاله‌ي تو كه مماس باشم برايم بس است. دوباره بايد سركار بروم. پس اندازم تمام شده. رنگ‌كار خوبي هستم. چند ماه پشت سر هم كه كار كنم خرج پنج شش ماه را در مي‌آورم. فقط عصرها اگر بتوانم بيايم اينجا. ممنون كه چسب‌هاي شيشه‌ي پنجره ات را كندي. نصف شب‌ها، فكر بعضي‌ها مثل شاپره، پشت شيشه پر پر مي‌زند. ديشب كه آمدي كنار پنچره، نديدي مرا توي تاريكي. نديده مي‌ديدمت. رفتي لبه‌ي تختتت نشستي. يك آينه هست روبروي تختت، يك قالي ابريشمي‌هم مي‌بينم كف اتاقت. نشستي يك طره از مويت را دور انگشت پيچيدي، بعد ولش كردي. طره پيچ افتاد، شد طناب دار شب‌پره. سايه ات آبي‌ست. آبي افتاد روي آبيِ رنگ اتاقت. بلند شدي رفتي آب بخوري. صداي ريختن آب توي ليوان، نصف شبي پيچيد توي شهر. برق برق شره‌ي آب افتاد روي ديوارها. سركشيدي. سفيدي زير گلويت شد مهتاب. نصفه آب را آوردي توي اتاقت. گذاشتي جلو آينه. خوابيدي. وقتي به پهلو مي‌خوابي، رو به ديوار نخواب، من به چشم‌هايم نجيب بودن را ياد داده‌ام. فقط به قرص ماهت نگاه مي‌كنم. سحر كه شد، از پايين تخت خوابت بلند مي‌شوم و مي‌روم. مگر چقدر سخت است چند تا نقطه گذاشتن توي كتابي؟ «دن كيشوت» را امانت بگير.» وجد و ترس پيدا شدن آني ميانِ اين دو خام كه من ندانم چيست، آسوده‌ام نمي‌گذاشت. يقين داشتم كه از عهد هابيل و قابيل هميشه سايه اي از فراق فراقِ ازل مكرر شده. مكان‌ها و زمان‌ها حجابند. حرف‌ها و وصال‌ها حجابند و چهره‌ها و پيكرها. روزي دنبال ذبيح رفتم. ارغوان، دورها، خرامان از دانايي به تعقيبي بي آزار، والا بلنديش سرو، شيوه‌ي پيكرش سر بركشان زير روپوش، مي‌رفت. ذبيح، به آن سوي خيابان دويد. دويد و دور كه شد به اين سو آمد. سر راه ارغوان ايستاد، كنار ايستاد، خيره ماند تا ارغوان بگذرد. باز دويد از عرض خيابان بگذرد. جيغ ترمز ماشين‌ها و بوق‌ها را نشنيد. باز دورها به اين سمت آمد. به جرز يك عطاري تكيه داد، دست در جيب كه آمدن ارغوان را به سوي خود ببيند. هاله‌ي پر سياوشان، حنا، سدر، زردچوبه ... كنارش بود. نزديك شدن ارغوان را چندين بارآزمود، نفس نفس زنان و عرق نشسته ... ارغوان بي‌اعتنا به اين پريدن‌هاي بام به بام، به خانه رسيد. در را باز كرد و اما ... در باز كرد و اما رو گرداند به سمت راهِ آمده ... رو گرداند به راه آمده. ذبيح مزد دويدن‌ها را گرفت. سرخوش، راهي خانه‌اش شد.

 

كوچه پس‌كوچه‌هاي قديمي شيراز، هنوز هم، به هواي دل كوچه پس‌كوچه‌هاي سحرگاهِ «ابواسحاق» به بهار، و پاييز «شجاع» خانه و پنجره‌هاي قديمي دارند. تنگ و طولاني، پيچ‌هاي ترسِ محتسب خورده‌اند و باريك راهِ مستقيم عاشقاني كه فرصت ديدارشان با هر قدم به سوي هم، كوتاه‌تر مي‌شود. آه‌شان را نه باد برده، نه نسيم ... سالك! مي‌تواني در اين كوچه‌ها، جهت را از كف وانهي. اژدهاي خود را گم كني و آن سوي خمِ پيچي، معجزه‌ي خود را ببيني كه مي‌آيي مي‌آيي و پسربچه‌اي بي‌اعتنا به تو، بر ديوار فواره مي‌زند.

 

خانه‌ي ذبيح كژ و مژي بود فشرده شده بين دو خانه‌ي ديگر. درون رفت. در بست. بعد، پشت ديوار بلند و نم كشيده‌ي حياط، فرياد كشيد: «ارغوان ...» سمتِ آسمان آبي شيراز. هفتصد سال پيش هم، دهاني تلخ صبوحي، همين نزديكي‌ها، سوي همين آسمان، «شاخ نبات» را نعره كشيده بود ... صداي خزشي آمد از حفره‌اي زير تيرهاي چوبي سقف خانه ... معشوق چنان مي‌نمايد كه انگار سرگشتگي وظيفه‌ي عاشق است و ديگران هم. ارغوان، هر روز از دانشكده‌ي ادبيات مي‌آمد. وارد كه مي‌شد، نگاهي دزدانه به قسمت پسرها مي‌انداخت. لبانش شكنج گزيده شدن از شرم داشتند. مي‌نشست و كتابش را مي‌خواند. گفتم: «خاتون! جام سرت را پر نكن از تذكره‌ي شاعراني كه دُردند.» گفتم: «آنها كه مجبورت مي‌كنند مفاعلين مفاعيلن حفظ كني نباشان گورهاي پوكند.» گفتم: «خاتون! نخوان قصيده‌اي كه پيمان نشكسته است.» حيرت شد. روي گرداند. نديد كسي را پشت سر. دور، كنار در بودم. رنگارنگ از نوري كه از شيشه‌هاي رنگي در برِ من مي‌تابيد. اندكي هم سايه دار شده بودم. گفتم: «گوش كن صداي پاي آب! آب بپاش در كوچه تا باز «خضر‌» درآيد. كشتي سوراخ كند، كودكي بكشد، ديواري بر آورد و اما هيچ مپرس.» مي‌شنيد و وحشت زده به اطراف نگاه مي‌كرد. دور نمي‌ديدم به خود كه زماني فكرهايشان را هم بخوانم. ترس هم دارد اين اميد. مي‌ميرم اگر باز در فكر عاشقي ريا بخوانم. گفتم: «خاتون! نقطه‌اي بگذار پاي كلامي. خالي زير لبِ حرفي. آواها براي طواف، نقطه‌اي مي‌طلبند.» داس زلف را زير روسري رانده بود ...

 

بهار پيمان‌شكن سر رسيده بود. از عطرهايش در امان نيستم. ناگهان، خيالي، از سايه روشني گريبانم را مي‌گيرد. به دست‌هايم مي‌گويم: چه فايده، چه فايده؟ وصال سمت ابد است و فراق سمت ازل. ولي براي من، در همه بسترهايي كه خفته‌ام، گوهر يكدانه‌اي نبوده است. خاطرم نهيب مي‌زند كه با آن همه غوغاي فراق، با آن همه زمزمه‌ي وصال، حجاب كه افكنده مي‌شد، هيچ كدام حواي من نبود. حالا كه عشق ذبيح و ارغوان رنگ انار شيرين داده به غبار تنم، وحشت دارم. شكست آنها دورتر از هميشه پرتابم مي‌كند به آينده و تا مغز استخوانم مي‌رسد مرگ، اين بار ...

 

«چكار مي‌كني؟ چكار مي‌كني؟ من مي‌ترسم.»

 

ارغوان سكوت را شكست ولي فقط همين بيست و شش حرف را نشانه گذاشت در صفحه‌اي كه دن كيشوت براي نجات عروسكِ نيك به عروسك شرور خيمه‌شب‌بازي حمله مي‌كند. ذبيح در پاسخ او نوشت: «ديروز يك مار خانگي گرفتم. سال‌ها بود توي خانه‌مان بود. گاهي ديده بودمش. بزرگ است. انداختمش توي قفس يك قناري كه خيلي وقت‌ها پيش داشتيم. دور ميله‌هاي قفس را توري آهني كشيدم. شب‌ها، تا نصف‌شب‌ها مي‌نشينم، چشم در چشم مار. خيلي چيزها مي‌داند ولي نمي‌خواهد بگويد. آخر ازش مي‌فهمم. حتماً جفتي هم دارد. اين را فهميده‌ام ...» جمعه‌ي بعد از اين، به فكرم رسيد كه امروز حتماً همديگر را خواهند ديد. چون آسمان مصرفانه آبي بود. «حلاج» را ديدم. خرقه و تن شفاف، مستامستِ عطر گل‌هاي صحرايي كه از «دروازه قرآن» به شيراز مي‌آمدند، مي‌رفت به سمت باغ‌هاي «قصر الدشت». چهار مريد همراهش بودند. اندكي رنگ ازرق داشت خرقه‌ي مريدها. دانه‌هاي بالدار افرا، با باد مي‌رفتند به سوي درنگِ حق. با باد مي‌آمدند از درنگ حق. و گرده‌ي گل‌هاي بهاري را كسي در هوا نمي‌ديد.

 

آنها را در قبرستان ديدم. دو طرف پشته‌اي نشسته بودند. ارغوان، سر را پايين انداخته بود، ذبيح سر انگشت بر خاك مي‌كشيد. قبر، سنگي نداشت. قطعه‌اي سيماني، عمود، بالاي آن در خاك نشانده بودند. از كنار آنها گذشتم و اسمي را كه با رنگي سياه روي سيمان نوشته شده بود خواندم. با خطي سرسري نوشته بودند: بي بي عطري ... كمي‌دورتر، پايين پاي قبري با سنگ مرمر اعلا نشستم. گفتم: «هزار كلمه داريد،‌ هزار حرف حرف كه زيرشان نقطه است. براي شما طمع خام‌ها هزار و يك غنيمت است. زبان بياييد، زمان همان كهنه شدن عشق است، مي‌گذرد.» ذبيح به ارغوان نگاه كرد. ارغوان سر بالا كرد.

 

ذبيح به دورِ غروب نگاه كرد. آن سمت، كوه «استسقا» ته رنگي سبز داشت از بهار. بعضي مي‌گويند كه شكل مردي است كه مرض استسقا دارد و آن قدر آب نوشيده كه شكمش برآمده. بعضي مي‌گويند شكل مادري است، خوابيده، زندگي نه ماهه‌اي در شكم دارد براي اين شهر؛ اگر دريابد. ذبيح و ارغوان هنوز ساكت بودند. گاهي چشم در چشم مي‌شدند، مدتي. شايد با نگاه حرف مي‌زدند. ارغوان، بعد سرخ مي‌شد رويش. سر زير مي‌انداخت. خيلي طول كشيد، به اندازه‌ي بر آمدن كوزه‌اي از خاك نگاري، كه سرانجام لب‌هاي ذبيح به قد چند كلمه جنبيدند. ارغوان هم كوتاه جواب داد. معلوم بود كه هر دو از اين وضع معذبند. هر از گاهي، اطرافشان را مي‌پاييدند. انگار اين كار تنها مفرشان بود. بر زمين بي بهار قبرستان، گورها يك رنگند. گفتم: «مرده‌اي بين شماست. يكي‌تان بلند شود كنار آن ديگري بنشينيد.» تكان نخوردند. مطمئن بودم اين حرف فكر مرا در ذهن مي‌شنوند. ولي ... گفتم: «نترسيد، كي به فكرش مي‌رسد كه بر سر قبر محل ديدار دو عاشق باشد ...» پس از دقيقه اي نگاهشان يك چشم شدن، ارغوان بلند شد. در باد، مانند پرچمي‌بود. در سياهي چشم‌هايش برق نشاط نبود. گود افتاده بودند. صداي شيون مي‌آمد از دور. كاش هيچ وقت در بهار بهار كسي نمي‌مرد ... ارغوان به زمزمه حرفي گفت. ذبيح سر زير انداخت. ارغوان به راه افتاد. تنداتند رفت. غبار قبرستان بر او مي‌وزيد. ذبيح نگاه او مي‌كرد. مويه بر او مي‌وزيد. پسركي ژنده‌پوش روبرويم درآمد. يك قوطي حلبي دستش بود. پر از سيماب بود از آفتاب آفتاب. گفت: «قبر را بشويم؟» گفتم: «آبي بريز كف دست‌هام.» پرسيد: «مگر اين قبر مال مرده‌ي تو نيست؟ قبرش را بشويم؟» گفتم: «راست گفتي. بشوي ...» آب ريخت روي مرمر. جزه‌ي غبارِ نشاط گرفته از آفتاب بهاري بلند شد. پسرك دستش را براي مزد پيش آورد. دست بردم به خاك پاي گور. مشت كردم. مشت را كف دستش باز كردم. حيرتي و وحشتي به تلألو‌هاي كف دستش نگاه كرد. گفت: «تقلبي است.» گفتم: «بله.» گفت: «نه ... اين همه سنگين؟ تقلبي نيست.» گفتم: «نه.» مشتش را بست و دويد. قوطي اش را انداخت و دويد ...

 

«چكار كنم؟ چكار كنم؟ نگهبان‌هاي حافظيه فهميده‌اند. عصر، مجبوري بيرون، سر چهارراه منتظرت مي‌مانم. خيلي دوست دارم وقتي از روبرو مي‌آيي. حالا هر وقت اتاقي را رنگ مي‌زنم اول روي ديوارهايش، بزرگ با قلم‌مو مي‌نويسم ارغوان، بعد با رنگ اسمت را قايم مي‌كنم. پدرت هم انگار فهميده توي كوچه‌تان مي‌گردم. با نوكرتان مي‌آيد دم در. چپ چپ نگاهم مي‌كند . اگر نخواهي نمي‌آيم. ماشين نامزدت به نظرم يك ديو است. كاشكي شمشير و نيزه داشتم حمله مي‌كردم بهش. خردش مي‌كردم. به غرورتان برنخورد خانم كه نشاني خانه را برايتان نوشتم. ننوشتم كه بياييد. نوشتم كه خيالتان بيايد. اگر بيايد دور مي‌نشينم. دورتر از توي قبرستان. نيايي، خيالم خيلي قوي شده ... «منطق الطير» را بخوان.» با گرم شدن هوا، مسافران نوروزي شيراز ناپديد مي‌شوند. نفوس بهارنارنج‌ها دود پيه‌سوز ميخانه مي‌شوند و خرقه‌پوش‌هاي شفاف زير آب آبنماها مي‌خوابند تا پري‌وش‌ها بيايند. از پيرمردي كه هميشه در طاق‌نمايي روبروي سرو قديمي حافظيه مي‌نشيند، فال مي‌گيرد، پول مي‌گيرد، فال خواستم.گفت: «نيت كن.» به دل گفتم: «گوهر يكدانه‌مان كو؟» ديوان را بوسيد. ناخن راند لاي آن. چشم بست و گفت: «اي خواجه حافظ شيرازي، تو كاشف هر رازي. من طالب يك فالم، تو را به شاخ نباتت قسم ...» پيرمرد چهل سال پيش، عصري، با معشوقش، اينجا، قرار دارد. دختر را برادران غيور، همان عصر مي‌كشتند دم در خانه. پيرمرد هنوز منتظر آمدن اوست. ديوان را با سر ناخن باز كرد. به دل خواند. سرخ شد. لرزيد و كتاب را بست. بي‌حال، سرش را تكيه داد به آجر چهارصد سال پيش. با صدايي نزديك گور گفت: «نمي‌خوانم.تا حالا نيامده بود. اين فال را براي هيچ احدالناسي نمي‌خوانم. عهده كرده‌ام ...» گفتم: «پس فهميده‌اي عاشق خيال خود بوده‌اي، نه او.» با تكان سر حاشا كرد. گفتم: « تو ديگر ريا نكن، عمري برايت نمانده.» چروك‌هاي صورتش مثل شيار يادگاري‌هاي كنده شده بر درخت درخت شدند. پرسيد: «چه نيتي كرده بودي؟» گفتم: «نيت يك سحرگاه ديگر.» راه افتادم. پشت سرم، بلند گفت: «حكماً پيمانه‌هاي زيادي شكسته‌اي؟» گفتم: «شراب هركدامشان فقط يك مستي كوتاه بدخمار داشت.» بلند شد. سايه‌ي سرو از رويش رفته بود. دستش را با انگشتي برافراشته بالا برد. گفت: «اصلت تشنه نبوده، اگر بودي با همان اولي مست مي‌شدي، تا ابدالآباد.» گفتم: «پس تو خودت چرا هزار فال گرفته‌اي ، يك فال، يك غزل براي هميشه.» تهديد كنان انگشتش را روي هوا تكان مي‌داد و فرياد كشان سر گرفت: «نماز شام غريبان چو گريه آغازم، به مويه‌هاي غريبانه ...» دور مي‌شدم. مردمان دورش جمع مي‌شدند. ... خرد ز پيري من كي حساب گيرد، كه باز با صنمي... دور دور مي‌شدم و صداي جوان شده‌اش مي‌آمد ...

 

«من مي‌ترسم چون نمي‌توانم جلو خودم را بگيرم كه نامه‌هايت را نخوانم. مي‌ترسم چون نمي‌توانم اين حرف‌ها را نشانه نگذارم. تو چطور مرا مي‌شناسي. از دور؟ نه، اين جور عاشق نمي‌شوند. از نزديك من فقط دوبار ترا توي قبرستان ديده‌ام و بعضي وقت‌ها حس كرده‌ام يك كسي پشت سرم مي‌آيد. اصلاً نمي‌شناسمت. فقط يك مقدار حرف نشانه شده از تو خوانده‌ام، به خط خودت هم نبوده. ما فقط با هم توي خيال بوده‌ايم. از كجا معلوم درست خيال كرده باشيم. اين رسمش نيست به خدا. ترا به خدا تمامش كن. ترا به خدا ديگر برايم اسم كتاب ننويس. تو را به خدا اقلاً به خودت برس. رنگت زرده شده، زير چشم‌هايت سياه شده. من همه‌ي امتحان‌هايم را خراب كرده‌ام. منطق الطير را براي امتحان بايد مي‌خواندم ولي نه فقط براي بعضي از حرف‌هايش كه هيچي از كتاب نفهمم ...» سه بار نوشته بود خداحافظ.

 

پس از اين، نامه‌ها متقابل شد. براي اين كه كسي بو نبرد كتاب‌ها را زود به زود تحويل نمي‌دادند. گاهي هم بلافاصله پس از تحويل، عضو ديگري كتاب را امانت مي‌گرفت و آن يكي مجبور مي‌شد پانزده روز صبر كند تا به كتاب برسد. «... دوستم، همدمم مثل خودم دارد جنون مي‌گيرد. سرش را مي‌كوبد به ميله‌هاي قفس تا مي‌نشينم جلويش. بعد كه مي‌بيند فايده ندارد، زل مي‌زند بهم. مي‌گويم آره، به خودت بپيچ. تمام تنم طلب شده، مي‌سوزم. از تو مي‌كوبد به جدار پوستم. تو هم بسوز. تا نگويي چكار كنم آزادت نمي‌كنم. از چشم‌هايش يك سرمايي مي‌آيد توي خونم. آرام مي‌شوم. خوابم مي‌برد. اين روزها تو همه جا همراهم هستي. مي‌بيني وقتي صاحب كار زور مي‌گويد، طاقت نمي‌آورم، چون تو مي‌بيني، وقتي با مسافرهاي ديگر مي‌چپيم توي ميني بوس، مثل گوسفند، تو داري نگاهم مي‌كني. پياده مي‌روم همه جا. تو مي‌بيني وقتي كوپن‌هاي بي‌بي را مي‌فروشم، بردم بقيه‌شان را تحويل دادم. پنج‌شنبه ساعت چهار بيا برويم با هم قدم بزنيم. برويم «باغ ارم». گاهي فقط مي‌آيم بغل دستت، زود رد مي‌شوم، كسي نمي‌فهمد. دو سه متر دورترت مي‌آيم. مي‌خواهم هر چي تو مي‌بيني ببينم.» ... «خيلي اشتباه كردي آن وقت كه از كنارم رد شدي اسمم را صدا زدي. نگفتي يكي از روبرو مي‌آيد، مي‌شنود. كار خطرناكي كرديم. اگر آشنايي مرا توي باغ ارم مي‌ديد، تو را هم كه نمي‌ديد، نمي‌گفت اين دختر تنهايي اينجا چكار مي‌كند. توي خانه به رفتارم شك كرده‌اند. ما از هم خيلي دوريم، حتي اگر كتاب «حسن و دل» را حفظ باشيم. مي‌ترسم، گاهي انگار غير از تو، يكي ديگر هم تعقيبم مي‌كند. يك سايه‌اي هست، بعضي وقت‌ها جاهايي مي‌بينمش، انگار ناقص است. دلم گواهي بد مي‌دهد، ولي حالا همه چيز برايم تازه شده. همه چيز را دوست دارم. ديشب يك گلدان قديمي توي اتاقم داشتم، شكست. گريه كردم برايش. من هم دارم مي‌سوزم. كف دست‌ها و پا‌هايم گر مي‌گيرند، صورتم ... نه، تو عاشق نيستي وگرنه دلت نمي‌آمد اين طور زندگي مثل بره‌ام را به هم بزني. خدا از سرت نگذرد. خوب كاري كردي. دلم شده تو، اي نامرد.» ... چرا پدرت مرا زد. مي‌گفت، ديگر نمي‌آمدم توي كوچه‌تان. وقتي با نوكرتان نصف‌شبي يقه ام را گرفتند، گفتم آقا من دخترشما را دوست دارم. مي‌دانم او را به من نمي‌دهي ولي وظيفه‌ام است خواستگاري كنم. مرا زد. مي‌خواست پليس خبر كند، من فرار كردم. زشت است فرار. به پدرت بگو آقا وقتي مي‌زني توي گوش كسي، مدتي صورتش مور مور مي‌كند. بعد درد خوب مي‌شود ولي يك چيز مي‌ماند. ديده نمي‌شود مثل جاي انگشت‌ها، ولي هميشه مي‌ماند ...» ... «چه صورت سنگي داري. دو تا از انگشت‌هاي بابا رگ به رگ شده‌اند. صبح و شب توي آب گرم مالششان مي‌دهد. خيلي گيجي. اصلاً نفهميده‌اي مدتي است صاحب ديو دنبالم نمي‌آيد. تاراندمش. ديوش شيشه‌ي عمر نداشت فقط پول داشت. تو قشنگ بودي وقتي پا به دو گذاشتي. من ترسيده بودم. از پشت پرده مي‌ديدمتان. خنديدم وقتي فرار كردي. زبل بودي. قشنگ بودي. به آنها گفتم نمي‌دانم تو كي هستي، هيچ وقت مزاحم من نبوده اي، به صلاح بود. ببخش كه اين طور گفتم.»

 

از خيابان‌هاي مملو از جان‌هاي ارزان مي‌گريزم و به حافظيه پناه مي‌آورم. شاد باش. تابستان، پري‌وش‌هاي بنفش در باغچه‌هاي حافظيه انگار براي صد سال، وقوع برق‌هاي بي رعدِ ابرهاي بهاري هستند. بچه‌ها، مثل جغجغه‌هاي ساقط، روي سنگ‌هاي صيقلي كنار پلكان سر مي‌خوردند. فقط جاي سنجاقك‌ها خالي است. خيلي سال است كه تابستان‌ها نمي‌آيند ... «بي بي عطري حتماً صداي پايمان را مي‌شنود بالاي سرش. ولي حتماً مدام مي‌پرسد چرا با هم حرف نمي‌زنيد. قبل از اينكه بيايي خيلي حرف‌ها توي ذهنم آماده كرده‌ام ولي تا مي‌آيي همه‌شان مسخره مي‌شوند. كاش ما بالاتر از زن و مردي بوديم. ديشب آمدي خانه‌ي ما. نشستي. من دو زانو جلوت نشستم. مار چشم ديدن ما را با هم ندارد انگار. حمله مي‌كرد به ميله‌هاي قفس. نيش مي‌زد به ميله‌ها. دست دراز كردم طرف صورتت. زمين نلرزيد. دست آوردم نزديك‌تر. آن قدر نزديك صورتت، نرسيده به صورتت، انگار دست كشيدم روي نسترن آتش. دستم را پس كشيدم. وقتي توي خواب هم دستم نجيبي‌اش را نگه مي‌دارد، بيداري چه ترسي داري خانم» ... «چرا كف كوچه‌مان آن حرف را نوشتي؟ نگفتي آبروي مرا مي‌بري؟ بابا صبح زود كه بلند شد ديد. حرف بدي به من زد. شايد او درست مي‌گويد. من حتماً هستم همان كه كسي بهم نظر پيدا كرده. مادرم مي‌گويد همه‌ي حرف‌هاي مردها يك حرف است. حتا وقتي كه مي‌گويند يا مي‌نويسند دوستت دارم، منظورشان يك چيز است. منظور تو از اينكه نوشته بودي چيست؟ با چه آبي قشنگي نوشته بودي. پدر روي نوشته‌ات يك رنگ سياه زشت زد. رنگش تمام شد. يك كلمه مانده: قسمتم. ديگر هيچ بهانه‌اي ندارم كه بيرون بيايم. چقدر بايد دروغ بگويم. با اين همه دروغ و تظاهر پس چي مي‌ماند. حالا همه جا همراهم مي‌آيد بابا. مواظب باش. توانسته‌ام راضي‌اش كنم كه بيايم از كتابخانه كتاب بگيرم. دم در حافظيه توي ماشين مي‌نشيند تا زود بر گردم. چرا آن حرف را نوشتي؟» ... «روي ديوارهاي كوچه‌تان جا نبود. اگر هم بود لابلاي شعار‌هاي انقلاب، خط بي قدرمن چي هست. يا چطور مي‌شناختيش؟ براي راحتي خيال مادرت من هر فكر مردانه‌اي را توي سرم مي‌كشم. ولي باز همه جا مي‌نويسم دوستت دارم. همين جاها يك جايي بايد براي ما باشد كه دروغي نباشيم. دلم مي‌خواهد بزرگ‌ترين عاشق روي زمين باشم. يادم بده. كارهاي قشنگ هم يادم بده. مار توي قفس سلام مي‌رساند. خداحافظ.» ... بيشتر رمان‌هاي كتابخانه‌ي حافظيه را بعضي عضوها برده‌اند. يك زماني «مندني پور» نامي، ساده لوح، براي اين كتابخانه‌ها رمان خريده بود. ذبيح و ارغوان همان چندتاي باقي‌مانده را نقطه گذاشتند. اين حرف‌هاي خام شيرين، شور عرق وصال مي‌شوند و بعد ... نمي‌دانم؛ چه مي‌دانم، شايد هم گوهر يكدانه اي است براي وصال ابد ... دو عاشق، «خمسه‌ي نظامي» را نقطه گذاشتند. «غزليات شمس» را هم و در آخر نوبت رسيد به كتاب «بار هستي» ... بعد كتاب‌ها را دوباره گرفتند. نقطه‌ها را پاك كردند. نشانه‌هاي تازه گذاشتند و رسيدند به ديوان‌هاي حافظ: ده‌ها روايت است، هر كس با ظن خود، مكرر، مكرر. دلم نمي‌خواست اين طور شود. دلم مي‌گيرد هر بار، بار. در آن زمان اگر دل مي‌دانست، يك غزل بيشتر نمي‌سرود. از فالگير فال ديگري خواستم. كنار گور نشسته بود. ديوان را باز كرد و بست. همان فال آمده بود. وحشت‌زده مرا نگاه كرد. دست پيش آورد مي‌خواست صورتم را لمس كند. عقب كشيدم. گفتم: «تو چرا مويت را رها نكردي، خرقه نپوشيدي؟ آب منتظرت است. خاك منتظرت است. هزار بار فال گرفتي و اگر فهميدي نگفتي به آنها كه فالشان را گرفتي.» عربده كشيد: «با دومي دورتر شدي، با سومي‌دورتر شدي، همين طور عشق حرام كردي و دورتر شدي ...» گفتم: «مي‌دانم. اميد دورترم كرد. ولي چه مي‌داني؟ شايد ابد دور زده باشد، از آن سو رسيده باشد به ازل. دور كه مي‌شويم از اين سمت، نزديك مي‌شويم از آن سمت.»

 

ارغوان، جلو در حافظيه منتظر پدرش ايستاده بود. نيامد پيرمرد. دختر به راه زد. ذبيح سر چهارراه ايستاده بود. هر روز عصر آنجا ايستاده بود. اميدش سبز مي‌شد، زرد مي‌شد و مي‌سوخت. هر روز، از آن ساعتي كه مي‌گويند چهار است تا آن زماني كه مي‌گويند هفت. ارغوان، بي هيچ توضيحي، يكباره، يك ماه بيشتر به كتابخانه نيامده بود. نمي‌دانم چه پيش آمده بود بين آنها. در آن قبرستان نامحرمم. ارغوان لاغر آمده بود، بي خطي بر چشم يا سرخي مصنوعي بر لب آمده بود. ذبيح را، دست‌ها بالا برده، وسط پياده رو كه ديد، خشكش زد. چند نفري از آن سمت مي‌آمدند. ايستادند. دهان ذبيح به فريادهايي بي‌صدا باز و بسته مي‌شد. او را، چرخان چرخان كه ديدند، خنديدند مردمان. خم شد. پريشان شد موي بلندش. خميده، تابي داد به گردن و تنه. و ديگر بعد وسط خيابان، آن قدر تند مي‌چرخيد بر دايره‌ي دايره‌ي هميشگي كه پاهايش ديده نمي‌شدند. ماشين‌هاي هزار و نهصد و نود و چهار بوق مي‌زدند. قورباغه‌اند، و ذبيح در هر آن، هم خميده بود، هم راست قامت. كفش‌هايش پرت شدند دور و فاصله داشت پاهايش از آسفالت. كتاب از دست ارغوان افتاد. كف دست‌ها را به سوي دهان برد. روح دفي در هوا بود، و در پرواز بود دانه‌هاي رخشان عرق از چهره‌ي ذبيح. به زانو افتاد. تنه‌اش آونگ شد، آونگ و دوار از چپ، مانند گرداب‌ها. واي ناله‌اي از دهان ارغوان درآمد وقتي ذبيح را مردمان روي دست به پياده رو آوردند. مدهوش، نفس نفس و تب سوز. «ديوانه است. ديوانه است.» همهمه بود و نگاه كنجكاو اذهان اهل عشق نديده. ذبيح را كف پياده رو خواباندند. «ديوانه است، ديوانه ...» كف به دهانش بسته شده بود. ارغوان نيامد درون حلقه‌ي تنان كه بسته مي‌شد گرد ذبيح. دست‌هايش، شايد بايد پس مي‌زدند مردمان را. جيغ كاش مي‌شد كشيد. «ديوانه است، ديوانه است.» دهان‌هاي عشق نچشيده، وراجند. ذبيح چشم باز كرد. نگاهش ارغوان را مي‌جست ميان تنان، و دختر دور مي‌شد، گريان گريان. بر سر گور باز گشتم. سروها و نارنج‌ها، پاييز‌ها، تيره‌تر مي‌شوند. چيزي كم است. چيزي كه وقتي آسمان ابري مي‌شود و نمي‌بارد نمي‌بارد، نبودش بيشتر احساس مي‌شود. بادهاي تند پاييزي شيراز مي‌وزند. پنجه‌ي برگ چناري، روي سنگ مرمر گور مي‌افتد. باد مي‌كشاندش و چنگال‌هاي خشكيده روي خط برجسته‌ي شعر گور كشيده مي‌شوند. صدايش، صداي ترك خوردن استخوان است زير خاك ... به سرو گفتم: «تو غول شده‌اي ولي توي غزل، باريك و به قاعده مانده اي.» ... گفتم: «كاش هنوز حافظيه مصلا بود، اطرافش كشتزار بود. دامنه‌ي كوه نزديك، تاكستان بود. حالا، همه جا خانه و خيابان است. دختران بر پياده رو، مردان پير بر پياده رو و ريشه‌هاي گندم و تاك زير آسفالت.» ... «تقصير احمقي من بود. معلوم بود كه گير مي‌افتيم. چرا پدرت مرا بخشيد؟ زندان مي‌مردم تمام مي‌شد. چقدر بچه‌ايم براي اين دنيا. كاشكي توانسته بوديم دورتر از پليس راه شيراز برويم. حالا باور كردي كه هيچ جا نداريم. دارم مي‌سوزم. ديروز كه زير رنگ اتاقي را مي‌زدم سعي كردم چشم‌هاي تو را بكشم. صاحبخانه آمد و داد و فرياد راه انداخت. سطل رنگ را انداختم روي سرش و بيرون آمدم. چكار كنم؟ ديوانه نيستم. چكار كنم؟ «تذكره‌‏‏الاولياء» را بگير. برايم بنويس. چون من مي‌ترسم. يكي مدام توي ذهنم مي‌گويد كه عشق‌ها به محض وصال مرده‌اند. عشق تو چي؟ چكار بايد بكنيم كه عشق‌مان همين طور بماند؟ جفت مار را هم گرفتم. هر دو در قفس به هم پيچيده‌اند.گوشت حسابي به خوردشان مي‌دهم. خانه مان خيلي موش دارد و من دو تله دارم. مي‌سوزم از تو و مي‌ترسم از خودم و مارها خاموشند. چيزي بروز نمي‌دهند، هيچ الهامي‌براي نجات ما نمي‌دهند.» به دلهره اگر بيفتيم، سايه مان تاريك‌تر مي‌شود. ارغوان تذكره الاولياء را امانت گرفت ولي نه هفته‌ي بعد و نه هفته‌اي ديگر از اين، به كتابخانه نيامد. ذبيح هم سر چهارراه حافظيه نمي‌ايستاد. آنها را گم كردم. شايد راه ديگري براي تماس و ديدار پيدا كرده بودند. يا ... در خانه‌ي ذبيح مي‌رفتم. بيرون نمي‌آمد، يا اگر هر از گاهي مي‌آمد، من نبودم. نمي‌توانم ساعت‌ها جايي منتظر بايستم. باد روانه‌ام مي‌كند. ياد، به مكاني ديگر حلولم مي‌دهد بي آن كه بخواهم. كتاب‌هاي زيادي را در كتابخانه ورق زدم. هيچ نشان تازه‌اي بر آنها نبود و مارها در يادم، هر يك، موشي را بلعيده، با تورمي در ميانه‌ي تن، به هم مي‌پيچند. زماني يكي از آنها در دنده‌هاي برهنه‌ام چنبره زده بود. گفتم: «هر دو سرماي تن داريم. يگانه نيستيم اما. فلس‌هاي تو گرماي هيچ تني را هديه نگرفته‌اند جز آن گاه كه بلعيده‌اي.» و ناگهان فهميدم كه آن مارها، چرا در قفس نگهداري مي‌شوند. سايه‌ام تاريك‌تر شد. درِ خانه‌ي ارغوان، به انتظار او ايستادم. پنجره‌اش را شناختم، تنها پنجره‌اي كه نوار چسب بر آن نبود. نبايد تو بروم. امان ندارم بروم بروم به خلوت ديگران. شامگاهي، شبح او را پشت پنجره ديدم. فرياد زدم: «مارها را منتظر بگذار. آنها نه براي فراقند نه براي وصال. عشقِ مرده بهتر است از بي عشقي.» صد بار فرياد زدم. اگر او مي‌شنيد فرياد بي‌صداي مرا، من از او هيچ نمي‌شنيدم. به در خانه‌ي ذبيح رفتم. باران گرفت. همان فرياد را باز تكرار كردم و ترسيدم كه شايد مارها را از خواب سردشان بيدار كرده باشم. گفتم: «خدايا، خدا! مارها در قفس به خواب بر. نمي‌دانم اين طور چه مي‌شود. يكي‌شان يار عشق، يكي‌شان دشمن عشق ...» در زدم. ذبيح، نحيف در را باز كرد: سر تراشيده، زير يك چشمش سياه. تحقير شده و شكسته. گفتم: «دنبال جفتي مار مي‌گردم. شنيده‌ام شما مار داريد.» كف گشودم جلو رويش. تلألو زر هيچ انعكاسي در چشم‌هايش نداشت. گفتم: «تقدير دو يار را مي‌خواهم ببرم بپاشم توي باغچه‌ي حافظيه، قوت بنفشه‌ها. فراق براي شما، مرگ براي آنها. گل مي‌دهند، برويد ببينيد. دلتان آرام مي‌شود.» آب باران از شقيقه‌هايش جاري بود. گفت: «خبرچين پدرش هستي؟ يا آمده‌اي مرا ببري؟» گفتم: «پسرك خام! فراق آن روي وصال است. مرگ آن روي عشق نيست.» گفت: «برو بگو من او را مي‌برم. ديگر نه به خاطر اين كه نمي‌گذاريد به هم برسيم. براي عشق خودمان. شما نمي‌فهميد اين را. ما بايد برويم.» و در را بست. من هيچ نيرويي ندارم در برابر درهايي كه بسته مي‌شوند. نبايد به زور حتا گرهي به خير بگشايم چون تنان بايد خود، مختاري كنند تا تن باشند. فكر داد زدم: «عشق نيست اگر زندگي‌اش را نخواهي. براي خودت مي‌خواهي. پس عشق نيست. عاشق خودي ...» صدايي از دور مي‌شنيدم. شنيده بود فرياد بي‌صدايم را و داشت جواب مي‌داد. گوش‌هايم را با دو دست بستم كه بشنوم زمزمه‌ي فريادش را. دور بود، ولي شنيدم كلمه‌هايي را: «خودش ميخواهد، خودش مي‌خواهد ...»

 

خدا را شكر كه حاضر و مجموع مي‌شدم اما نمي‌خواستم به اين بها. به حافظيه بازگشتم. به بنفشه‌ها گفتم: «شما چه مي‌گوييد؟ چه كنم؟» زمستاني، خيلي‌هاشان گل نداده بودند هنوز. نمي‌شنيدند. يكي با پيشاني بنفش و دو چشم زرد گفت: «هيچ وقت ما را روي گور عاشقي نگذاشته‌‌اند. هميشه گل‌هاي سرخ ، مريم‌ها، مريم‌ها، شاخه‌هاي مورد ...» كنار گور نشستم. باران هنوز مي‌باريد. مثل دويست سال پيش، مثل پانصد سال پيش. گفتم: «اگر ذبيح به تنهايي دست به مار بسپارد باز چيزي باقي مي‌ماند. وگرنه ...» صداي دف مي‌آمد: از سمت كوه، از لابلاي نارنج‌ها، از زير سنگ مرمر گور. گفتم: قلبت مي‌زند گور؟! خرقه‌پوشي مشرف رنگ شده، پاكشان و خسته مي‌رفت زير باران. با هر قطره باران، ذره‌ايش پاك مي‌شد. گفتم: فردا روز، باز درهاي اينجا باز مي‌شوند. مردم مي‌آيند. زوج تازه ازدواج كرده معمولاً مي‌آيند. ولي بيهوده‌اند. زن، با پوست و روي شكفته،‌هاله‌ي سبكباري در چشم‌ها، لبخند به لب، كنار گور مي‌ايستد و مرد پايين پله‌ها از او عكس مي‌گيرد. تا بعدها در شهر خودشان ماه عسل‌شان را به ياد بياورند، يا شايد فراموش كنند با همين عكس ... و همچنان به دامن حرف‌هاي اين كتاب نقطه مي‌گذارم و رمز مي‌چينم براي تو. بود كه دلت اندكي مشغول دو سه حرف عشق گردد. پس خوشا بر من اگر تو جمله‌هاي اين «تذكره‌الاولياء» را كه مي‌خواني، همراهشان حرف‌هاي رمز را هم بچيني. پروا نكن. اگر اوليا ذكر دارند تو هم ذكر خودي و زماني نقطه رمز بر كتابي ديگر مي‌گذاري. روزي شايد من و تو، در حافظيه يا در خياباني از كنار هم بگذريم و نشناسيم همديگر را. افسوس ... اما لابلاي سكون سروها و ستون‌ها گام بردار به نيت آن كه عشق تو را به ديده‌ي حيرت و حسرت بنگرند بي‌عشقان دل خشك و خشك جامه، در باران، كه گو ببارد و ببارد ... سر برداشتم از خواب. گذشته بود زماني كه شما مي‌گوييد يك شبانه‌روز. بيدارم كرد صداي پاهاي ارغوان.

 

آرام، از كنار گور گذشت: بي‌اعتنا به مريدي گران‌جان كه كنار سنگ مرمر گور نشسته بود و نياز مي‌طلبيد. خواب‌زده، حسرتي دوش وقت سحري به مريد گفتم: «مرادت نمي‌دهد اين سنگ. از آن كه بايد نياز بطلب كه اين سنگ جامي شود زير اين باران، اگر نه برو به خانه‌ات.» و رفتم به دنبال ارغوان. ناشناسي، به كتابخانه، كتاب «تولدي ديگر» را هديه داده بود. ارغوان آن را امانت گرفت و رفت. مريد نرفته بود. پيشاني بر سنگ گذاشته بود. گفتم: «مرادت نمي‌دهد اين سنگ، وگرنه خودش نياز مي‌طلبيد به پيكر تو دربيايد چون رشك آن مشت خاك ازل را دارد. برو كه خودت مرادي.» نرفت. دلم گرفت. غمگين‌تر از خودش كنارش نشستم. نگهبان‌هاي حافظيه، شامگاه بيرون مي‌كنند هر كه اين جاست. ولي سايه را باور ندارند. نماز شام غريبان پنهان مي‌كند ار چشم‌شان تن را. سايه مي‌ماند به سجود. سايه‌ي بته‌اي لاله لاله عباسي مي‌پندارش.

 

صبح، به در خانه‌ي ذبيح رفتم. هنوز در خانه بود. صداي نفس مارها را مي‌شنيدم. هر چه صبر كردم بيرون نيامد ذبيح. دلي را كه تازه تپش آغاز كرده، دشمن است نگراني. پروا نكردم. دير باز آمدم. وقت خواب آدم‌ها شد. بي‌عشقان خفتند؛ سيرسيرك‌ها نه، سرو و غوغاي يادهايش هم نه. خرقه‌پوش‌ها رو به ماه بي‌ميخانه شيون مي‌كشيدند. روز، ارغوان آمد و كتاب را پس آورد. پيرزني همراهش بود. ملازم، يا نگهبان. تا رفتند، كتاب را گرفتم و باز كردم. رمز داشت. نقطه‌ها با حوصله نهاده شده بودند. نوشته بود: «مطمئني مارها آن قدر كفري هستند كه رحم نمي‌كنند؟ مطمئني كيسه‌هايشان پر است؟ مطمئنم كه چاره‌ي ديگري نداريم. من هم دارم مي‌سوزم. يك موقعي بالاخره تسليم مي‌شويم و ديگر بايد تمام شدن را تماشا كنيم. طاقت ندارم خراب شدن اين چيز قشنگي را كه ساخته‌ايم ببينم. راه همين است. تنهايي نمي‌آيم خانه‌ات. پنج‌شنبه بعدازظهر قرارمان همين جا. پيرزن را دست به سر مي‌كنم. قدم به قدم با هم مي‌رويم. خوب است كه يك بار هم ما را با هم ببينند.»

 

تصور آن چه مي‌خواستند ساده بود. مي‌ديدم كه در قفس باز مي‌شود. دو مار به هم پيچيده سر بالا مي‌آورند و دو دست، آرام به سمت آن به هم تافتگي سرد مي‌روند. در آستانه‌ي در كوچك قفس با هم مماس مي‌شوند و با حس ابدي اين تماس كه ترس‌ها را به غارها باز مي‌راند، دو شعاع نزديك به هم، مثل دو تيغه، مي‌درخشند و فرود مي‌آيند. «امير تيمور» را در باغ «دلگشا» ديدم. با همان پاي لنگ، لعنت گويان، مورچه‌ها را لگد مي‌كرد. ماه كه «خداي خانه» ندارد، طلوع كرد. تا سحرگاه، درويشاني زلال تن كه آمده بودند خرقه گرو بگذارند، در ميخانه غوغا مي‌كردند. از ميخانه فقط حفره‌اي مانده در هوا، نزديك باغ دلگشا. دود پيه سوزهايش، سياهي مخملي بنفشه‌هاي شيراز شده. صبح، ذبيح آمد. به طرز مأيوسي تلاش كرده بود آراسته و جوان باشد. خرد و خمير و خراب، پير شده بود. «تولدي ديگر» را گرفت و رفت در سايه‌ي سروي نشست. رمز گشود و خواند. از روح خنده‌اي كه گوشه‌ي لبانش چين انداخت و پريد، رو برگرداندم. حتماً جايي يكديگر را ديده بودند و قرار اين كتاب آخرين را گذاشته بودند. حرف‌هاي ديگري هم لابد گفته‌اند با هم. ذختر، حتماً عاشقش را كه پس از فرار ناكامشان كوفته شده بوده، تسلاها داده، دور از چشم من و اغيار. شايد در قبرستان بوده كه يكي‌شان چاره‌ي آخرين بي‌خرد اما عاشقانه را پيشنهاد داده. گفتم: «عشقي كه در گورستان سخن بگويد، پاياني جز اين تلقين نخواهد كرد.» خيلي‌ها ماجراي ذبيح را مي‌دانستند. او را از حافظيه بيرون انداختند. اين حقارت را مي‌خواست، تا جان بگيرد. گويه‌هاي مرا گمانم نشنيد، چون هيچ پاسخي در فكرهايش نبود. عيش گرد آمدن غبار و جانم را منقض مي‌كردند.

 

مريد باز آمده بود. گلاب آورده بود. از پيرمرد فال خواست. پيرمرد گفت: «ديگر فال نمي‌گيرم.» ديوانش را به مريد بخشيد. مريد گلاب بر سنگ گور مي‌ريخت، مي‌شستش. كف دست كاسه كردم، گفتم: «جرعه‌اي هم به من بده.» نداد. گفتم: «به نيت آن كه به زير آن سنگ است هم، جرعه‌اي حرامم نمي‌كني.» خنديد. خنديدم. گفتم: «حيف گلاب.» رگ‌هاي گردنش بيرون زدند. گفت: «گم شو!» گفتم: «حيف آب.» گفت: «گم شو!» دست مشت كرد. پيرمرد فالگير مي‌خنديد. مريد حمله آورد. حريف كوردل نيستيم ما. كور مي‌كوبد، بينا دفاع مي‌كنيم. حريف نيستيم. عقب نشستم. از پله‌ها فرو افتادم. مردمان مي‌خنديدند. پيرمرد دست دراز كرد تا بگيرم و بلند شدم.

گفتم حيف دست تو، حيف گلاب. چطور بلند شوم وقتي نمي‌توانم دو خام را از غرور و نجات مرگ نجات دهم ... و مارها را ديدم. به سايه‌ي سرو رفتم. سايه‌ي سرو سرو در زمستان گرم‌تر از تن من است. ديدم مارها، آرام، با هم از در باز قفس بيرون مي‌خزند. از روي دو دست افتاده كنار هم، شايد مماس، مي‌گذرند. دو جفت چشم سرد سرد خيره‌ام شدند. دو دست پيش بردم. گردن عقب كشيدند. پيش‌تر بردم. بوي زهرشان مشام مي‌آزرد. سردي زهرشان را اما حس نمي‌كردم. چشم بستم، حالا، فرداي حالا بود كه شد.

 

دور از چشم نگهبان‌ها، ذبيح آمده بود، پشت نارنج‌ها دور از صفه‌ي گور نشسته بود. ابر بود. گفتم: «تا قلبش سر سوزني زهر بچشد، ديگر نمي‌بينيش.» چشم گرداند تا ببيندم. نديد. كنار گور بودم. در ذهن گفت: «براي هميشه مي‌بينمش.» گفتم: «او هم ترا نمي‌بيند. نارنگ مي‌شويد، محو مي‌شويد.» گفت: «اگر بخواهيم، از ته دل اگر بخواهيم، محو نمي‌شويم.» نزديك رفتم. گفتم: «نه نعمت فراق برايتان مي‌ماند نه اميد وصال. مرگ به شما مي‌خندد. چشم همه را مي‌بوسد دست همه را مي‌گيرد و به آنان كه دعوتش مي‌كنند مي‌خندد.» خنديد. كنارش رسيدم. گفتم: «دست مرا بگير.» پوزخند زد. گفتم: «به دستم دست بزن.» گرماي سر انگشتانش را بر پشت دستم حس كردم. وحشت زده دست پس كشيد. گفتم: «ترس دارد؟ نه؟» رفتم دورتر. كسي را نبايد بترسانم بترسانم. ترس حقير مي‌كند. اگر حقير كني كفر ورزيده‌اي. و مارها را ديدم. پيچيده به هم، چشم در چشم. صداي قدم‌هاي آمدن ارغوان ارغوان را مي‌شنيدم. دور بود. هنوز در خيابان بود. طلب بود، گريزان از طلب بود. ذبيح چشم دوخته بود به بنفشه‌ها و چشم بنفشه‌ها خيره بود به افق كوتاه و نزديكشان. بعد با هاله‌اي از عطر محبوبه‌ها، ارغوان روبروي ذبيح ايستاده بود. خيس از باراني كه در راه بر او باريده بود و بر ما نباريده بود. چشم در چشم چهار آينه‌ي كوچك مقابل هم ... ذبيح پريده رنگ، گفت: «برويم؟» ارغوان گفت: «برويم.» ابر نمي‌باريد. گفتم با خود، كه حكمتي است لابد كه غم عاشقان نبايد خورد.

 

صداي دف مي‌آمد و مي‌آمد. از جا بلند شد ذبيح. شانه به شانه سمت گور راه افتادند. از كنار باغچه‌اي كه روح شب‌بوهاي بهار از خاكش فواره فواره مي‌زد، گذشتند. بازوهايشان به هم ساييده شد. اما ديگر نمي‌فهميدند. ارغوان گفت: «آن روز، توي خيابان كه حالت بد شد، بيهوش شدي، ببخشم كه رفتم.» ذبيح گفت: «تو ببخش كه توي بوف كور نشانه گذاشتم. راحت زندگي‌ات را داشتي.» ارغوان گفت: «پشيمان نيستم. تو چي؟» ذبيح خنده‌اي جوابش داد. هر دو، كنار هم، سر زانوها، كنار گور نشستند. ذبيح گفت: «اي خواجه! تو تنها كسي هستي كه ما با او خداحافظي مي‌كنيم. تو مي‌فهمي چرا مي‌خواهيم برويم.» عجب طنزي! ... گفتم: «اي سرو! تو كه عبوسي، پس بنفشه‌ها، شما بخنديد.» خنده‌ي بنفشه را سه كس مي‌شنود. عاشق، كودك و ملك ... آن دو روي پله‌ي صفه‌ي گور نشستند. دور شدم. دورتر رفتم. بيش از اين محرم نبودم. گفتم: «بگوييد. آن قدر حرف هست براي گفتن، آن قدر كه حوصله‌ي مرگ سر برود و مارها پوست بيندازند.» آنها بي‌اعتنا به نگاه‌هاي تعجب، نگاه‌هاي شماتت و نگاه‌هاي حسرت، آرام آرام سخن مي‌گفتند. چشم برگرداندم از آنها. فالگير، خيره نگاهم مي‌كرد. گفتم محو هم، رفتن را فراموش كردند و به فالگير گفتم: «شادماني مي‌داني؟» خنديد. خنده شادماني نيست. بي‌گوهر يكدانه هيچ شادماني نيست. اما انگار اين جوانك ساده‌دل، بي‌آنكه به شهود جسم رسيده باشد، يافته قره‌العين خود را. گفتم: «مي‌بيني سرو؟ عطشانند و نمي‌نوشند. گمان نكنم تو با اين ريشه‌هاي عميق كنده‌ات هم بفهمي چرا. من مي‌فهم كه عشق‌ها در خيال ساختم و وصل پرده افكند از تك‌تكشان ...» گفتم: «خوشا كه گرم گو و گفت شده‌اند، نمي‌روند.» روي گرداندم سمت پله‌هاي گور. نبودند. صيحه كشيدم. تند، مور و روح برگ‌هاي پاييزي را لگدكنان دويدم. نه ميان باغچه‌هاي بنفشه بودند، نه پشت ديوارهاي حافظيه، و نه در كوچه‌ي قديمي ايام و ابر مي‌باريد ...

 

حال، ديگر كه به صفحه‌هاي آخر اين كتاب مستطاب «تذكره‌الاولياء» رسيده‌ام، رمز را هم بايد تمام كنم. وگرنه حرفي شايد كم آورم و مي‌ترسم همان يوسف من باشد. نسيم شامگاهي براي تنهايي مي‌وزد. دف در سنگ براي تنهايي مي‌كوبد و روح تاك، براي تنهايي سماع كندش را به سوي آسمان مي‌پيچد. همه‌ي اينها هست و هست، و گلايه‌اي نيست جز اين كه چرا غم و ملك، با هم، بعضي را برمي‌گزينند، در فراق فراق و وصال مدام ...

 

 

شيراز /6/73

شيراز /7/74

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   |