تبليغاتX
کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان

 

این شعر صادق طولابی فر در جلسه ی ۱۵ ام اسفند نقد می شه. از این به بعد زودتر به روز می شم.

1

روز را با تو آغاز می کنم

تاریکی در اتاق نفس می کشد

 

در اتاق نفس می کشد

در پیاده رو ساکت می شود

دست ها در جیب های تاریکی دیگری

به سنگفرش ها نگاه می کنند

"سالها گذشته

از روزهای شمردن سنگفرش ها

سالها گذشته "

 

2

روز را با تو آغاز می کنم

با قار قار کلاغی بر شاخه ی برهنه ی پاییز

با نجوای ملتهب خاکستر،

شاید سیگار

مناجات پنهان آخرین باشد

با پرتره ی ترک برداشته ی خدا

در غارهای تنهایی

 

3

پسری پنج ساله می شوم بی تو

با دیوارهایی که بلندند

کوچه هایی که در پرتگاهی خاکستری تمام می شوند

روزهایی که خمیازه می کشند

کش می آیند ساعت ها

 

روز را با تو آغاز کرده بودم

 

4

کمی پنهان می شوم

کمی می خندم

 

فاصله ی دو سنگ را

صداهای پنهان در تاریکی

پر می کنند

 

فاصله ی دوسنگ را

صداهای پنهان در تاریکی

پر می کنند

 

صادق طولابی فر

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

سلام دوستان:

این هفته  دو ترانه واسه نقد داریم:

نترس از سنگسار آرزوها٬منو تا خواب مردن آرزو کن

مث کابوس این روزا بمون و منو تودست سنگا زیرو رو کن

تماشا کن چه بی وحشت هنوزم اسیر کینه ی این پاره سنگام

تماشا کن٬تماشا کن هنوزم به جز دستای تو چیزی نمی خوام

اگه تقدیره دور از تو بمونم٬ اگه ممنوعه دستاتو بگیرم

همون بهتر که تو سنگا بمونم٬همون بهتر که این جوری بمیرم

 

ببین تا سینه تو خاکم مث سنگ٬ببین قلب منم مث تو خونه

ببین ! این بار شوخی نیست حالا دیگه پای من و تو در میونه!

نترس از سنگسا ر لحظه هامون٬به من مث شبای رفته خو کن

منو تو خاک برگشتن ببین و منو تو دست سنگا زیر و رو کن

محمد نویری


لالایی های مامان ٬حتی میون آوار...

مامان می گفت عزیزم٬برو خدا نگهدار...

با انهدام خنده٬اما اگه کدومه؟

مامان اگه نباشه٬قصه دیگه تمومه!

فردا اگه تو اخبار٬مرده ه هارو شمردن

 تو تیتر یه فاجعه اسم مارو آوردن...

بگو صدای گوله٬لالایی ستاره

پریدن پرنده٬معنی انتحاره

بچه ها رو که کشتن٬بگو خدا بیداره

گلوله ها به ابرا٬اصابتی نداره

فردا اگه تو اخبار٬مرده ها رو شمردن

 تو تیتر یه فاجعه٬ اسم مارو آوردن...

برای برگ تاریخ٬نگو کجا؟کی برده؟

اما عروسکم رو٬بگو کجا؟کی برده؟

سارا خسروان

ضمن اینکه محمد نویری- سمیه مرادی و محمد باقر حاجیانی به روز هستن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

ريموند كارور، مينياتوريستِ شكست

 

نگاهی به سبک داستان نویسی ریموند کارور/ مصطفی مستور

 

 

 

 

 اگر با تعبير و تعريف فرانك اوكانر، نويسنده و منتقد برجسته‌ي ايرلندي از ماهيت داستانِ كوتاه موافق باشيم، داستان هاي كوتاه كارور را بايد  عموما خوب و در برخي موارد شاهكارارزيابي كنيم. نظريه‌ي اوكانر درباره‌ي مولفه ي اصلي داستان كوتاه كه در واقع مي‌كوشد تا  به كمك آن ميان اين فرم ادبي  و  رمان تفاوت بگذارد، در نوع خود نو جسورانه و البته تفكر برانگيز است.  اوكانر برداشت عميق خود را با  تفاوت آشكاري كه ميان حجم داستان كوتاه و رمان وجود دارد آغاز مي كند و سپس نتيجه مي گيرد كه در رمان به دليل تفصيل ذاتي آن امكان طرح تمامت يك ـ و گاه چند ـ شخصيت وجود دارد در حالي كه در داستان كوتاه اصولا امكان طرح تمام وجوه يك شخصيت فراهم نيست. در گام بعد اوكانر از اين ويژگي نتيجه مي گيرد كه به همين دليل در رمان مجال پديد آمدن حس همذات پنداري ميان مخاطب و شخصيت ها  وجود دارد در حالي كه در داستان كوتاه اين حس هرگز پديد نمي آيد. با اين دو مقدمه، سرانجام منتقد تيز هوش ايرلندي گام بلند خود را برمي دارد و نظريه نهايي خود را تبيين مي كند: در داستان كوتاه آدم ها همواره به گونه اي طرح واره، نيم گفته و غير قابل درك نشان داده مي شوند در حالي در رمان آدم ها  به طور كامل و با تمام وجوه شخصيتي شان حضور دارند. اوكانر تاكيد مي كند كه اصولا به دليل همين  ويژگي ذاتي و ماهوي است كه داستان كوتاه محمل و بستر مناسبي است براي طرح آدم هاي تنها. آدم هايي كه به خاطر طرحواره بودن امكان همدردي با آن ها ميسر نيست. آدم هايي كه او از آن ها به انسان هايي “‌غرق شده  و فرو‌رفته”  ياد مي كند. آدم هايي كه انگار صداهايي هستند كه كسي قادر به شنيدن آن ها نيست.

 

داستان هاي كوتاه كارور آكنده اند از اين آدم هاي “ غرق شده و فرو رفته ” . آدم هايي تك افتاده، تنها و  بي قراري كه اغلب ـ حتي اگر اراده كنند ـ قادر به درك هم نوع خود  نيستند. زن‌ها و شوهرهاي جهان داستاني كارور با درون هايي آشفته و روح هايي زخم خورده، به رغم نيازي كه به مهرورزي هم دارند تا شايد به كمك آن زخم هاشان را التيام بخشند، به طرز رقت آوري قادر به اين كار نيستند. در داستان “ همسر دانشجو ” زن تا صبح در بستر بيدار مي ماند و سعي مي كند تا شوهرخواب آلودش را ـ به ياد عشق اوليه  شان ـ به سخن گفتن با خود وادارد، شوهر اما در گفت و گويي سرد و بي احساس و كوتاه نشان مي دهد كه نمي تواند به درخواست عاجزانه ي زن پاسخ دهد. در فصلي درخشان  و نمادين از داستان زن مي كوشد تا براي لحظاتي نفس هاي خود را با تنفس مرد در خواب همسو كند. در پايان داستان  كه زن شب را تا صبح بيدار مانده است، كنار تخت خواب زانو مي زند و از خداوند كمك مي طلبد.

 

اين تنهايي و عدم ارتباط  در داستان هايي ديگر مثل “ يك چيز ديگر ”  و “ صميميت ”  تكرار مي شود اما اين بار از سوي مرد. اين برداشت را  ايروينگ هاو منتقد و زبان شناس آمريكايي در اين عبارت خلاصه  كرده است: “ آدم هاي كارور فاقد درد مشترك و يا اصولا هرچيز مشترك ديگري هستند كه بتوانند به كمك آن تسكين يابند.”  در واقع روابط انساني آدم هاي كارور فاقد چسبندگي كافي براي اتصال آن ها به يك ديگر است. آدم هايي آويزان، سرخورده و بهت زده اي كه حتي از درك وضعيتي كه گرفتارش شده اند عاجزند. اين وضعيت در واقع موقعيت شكستي است كه  كارور با دقتي مينياتوري آن را نمايش مي دهد. داستان هاي “ آن ها شوهر تو نيستند ” و “ كيلومتر شمارش دست نخورده ”  دو نمونه از بهترين داستان ها ي كارور هستند كه اين شكست را به گونه اي تلخ، سياه و البته پر از انحطاط اما با قوت نشان  مي دهند. در داستان اول مرد  و در داستان دوم  زن و شوهر هر دو شكست خورده اند. تفاوت مهمي كه ميان نگاه كارور و همينگوي وجود دارد در نمايش اين شكست هاست. در حالي كه در باور همينگوي “  آدم ها را مي توان از بين برد اما نمي توان شكست داد ”  كارور با دقتي وسواس گونه به ترسيم شكست هاي پي در پي انسان مي پردازد. آدم هاي او دائم و تقريبا در همه ي عرصه هاي مهم زندگي شكست مي خورند و بدتر از آن به نظر مي رسد هيچ تقلايي براي خروج از اين شكست ها انجام نمي دهند، يا نمي توانند انجام دهند. 

 

كارور به لحاظ شخصي در برابر فقر،  عشق  و الكل بارها شكست خورده است. زندگي همراه با فقركه به دنبال ازدواجي زود هنگام ـ در هجده سالگي و با  دختري شانزده ساله به اسم ماريان بِرك ازدواج كرد ـ  فشارش را بر او مضاعف كرده بود نويسنده جوان را ـ‌لابد براي تحمل يا تسكين آن فشار ناگهاني  ـ به سمت الكل لغزاند. او  بارها در برابر الكل ـ كه در آغاز منجي خود مي پنداشت ـ زانو زد اما  تنها دوم ژوئن 1977 بود كه براي هميشه بر آن  غلبه كرد. با اين حال بلافاصله از همسرش طلاق گرفت تا شكست تازه اي را مزه كند. توالي و استمرار شكست ها سبب شد تا كارور آن ها را  به مثابه ي معادن و تجربه هايي غني دست‌مايه‌‌‌‌ي كار نوشتن كند. كاري كه  از هر نويسنده ي بزرگي انتظار مي رود. كارور با استخراج، تراش و تلطيف تجربه هايش  و سپس عبور آن ها از صافي  ذهن خلاق خود مايه‌هاي داستاني اش را كه به شدت اصيل و ريشه  در زندگي اش داشتند  ورز داد و توانست قصه هايي بنويسد كه قبل از هرچيز به مفهوم دقيق كلمه برآمده از روح خودش بودند.       

 

اگر با فرانك اوكانر هم راي باشيم كه  مخاطب رمان با شخصيت هاي آن،  برخلاف داستان‌كوتاه،  همذات پنداري مي كند و آدم هاي داستان كوتاه را نمي توان درك كرد و فهميد،  آن گاه راز اين كه كارور هرگز در دوران نسبتا طولاني نويسندگي اش  رماني ننوشت اندكي آشكار مي شود. نه مگر كارور خود يكي از آن آدم هاي تنها بود كه  هر از گاه حسي،  تجربه اي، اندوهي و تصويري از روح خود را باز مي تاباند و باز  فرومي رفت تا داستاني ديگر؟ تا زخمي ديگر؟ تا فشاري ديگر كه  روح او را بيازارد و  او براي خلاصي از دست آن بگذارد آن فشار  همچون صدايي تنها از منفذي به اسم داستان كوتاه بيرون بزند و ما را بهت زده كند؟        

 

 

 ------------------------------------------------------

 

          1ـ براي آگاهي بيش تر از نظريه اوكانر در اين باب نگاه كنيد به: فرانك اوكانر، صداي تنها، ترجمه شهلا فيلسوفي، نشر اشاره، تهران، 1381

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط هم کانونی ها   | 

 

 

 

 

 

سنگر و قمقمه هاي خالي

 

 

بهرام صادقي

 

 

1

 

شناسنامه ي اول :

 

 

آقاي « كمبوجيه » داراي نام خانوادگي فرزند در تاريخ هيجدهم ماه دي سال 1290 شمسي در شهر متولد شده است . ( در جاهائي كه نام خانواده و پدر و مسقط الرأس ايشان را نوشته اند متأسفانه ساليان بعد ، به عمد يا به سهو ، مهر اداره ي قند و شكر را نيز كوبيده اند يا به عنوان ديگر جلو هر كدام از آنها مي توان نوشت لايقرء است . ) در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است آقاي كمبوجيه ساكن تهران است .

 

 

2

 

يك روز از زندگاني آقاي كمبوجيه :

 

باز هم مثل هميشه اما نه ، ممكن است پيش خودتان بگوئيد : « چرا باز هم مثل هميشه ؟ چرا باز هم مثل هميشه مي خواهند با گفتن چند چيز كلي جزئيات گفتني را ناگفته بگذارند ؟ » براي اينكه چنين نگوئيد من هم سعي خواهم كرد كه بيدار شدن آقاي كمبوجيه را درست و حسابي برايتان شرح بدهم . حالا شما هم درست و حسابي گوش كنيد :

 

در يك صبح فرح انگيز بهاري كه گنجشك ها با گنجشك ها عشقبازي مي كردند و ماهي ها با ماهي ها قول و قرار مي گذاشتند و پسرها خواب دخترها را مي ديدند و دخترها خواب پسرها را ، آقاي كمبوجيه در تختخواب سفري پر سر و صدايش غلتي زد ، و از اين دنده به آن دنده شد و چشم هاي نازنينش را باز كرد يعني به همين سر و سادگي بيدار شد . مدتي سقف اتاق را نگاه كرد و مدتي هم گذشت تا فهميد كه اين كار نتيجه اي ندارد . بعد رويش را به طرف پنجره برگرداند و آفتاب را كه شاعرانه لبخند مي زد ديد ، اما حتي خودش هم نفهميد كه چرا از خنده ي آفتاب دلگير شده . بنابراين سرش را زير لحاف برد و گفت : « حالا كه اينطور است فكر مي كنيم .» يكي دو دقيقه گذشت و هيچ فكري به خاطرش نرسيد . پيش خودش گفت : « چطور است درباره ي ستاره هاي ثابت و سيار فكر كنم ؟ » و جواب داد : « خيلي خوب است .» و بعد اين مذاكره ي كوتاه در مغزش روي داد :

 

ــ ستاره هاي ثابت و سيار ؟

 

ــ بله

 

ــ بله البته ، بعضي ستاره ها ثابتند يعني از جايشان تكان نمي خورند و بعضي ستاره ها هم سيارند يعني از جايشان تكان مي خورند .

 

باز يكي دو دقيقه ي ديگر گذشت و آقاي كمبوجيه همچنان تلاش مي كرد كه چيزي پيدا كند كه بتواند او را به فكر كردن وادارد : « آه جستم ! درباره ي خدا فكر مي كنم .» فكر كرد : « خدا خيلي خوب ، خدا ، خدا بزرگ است البته ، و عده اي معتقدند كه به جاي خدا بايد گفت طبيعت . خيلي خوب ، گفتيم طبيعت »

 

در زير لحاف ، در يك صبح بهاري و در مغز آقاي كمبوجيه باز مذاكره شروع شد :

 

ــ آقاي كمبوجيه ، عقيده ي شما درباره ي درباره ي

 

ــ كشتي هاي اقيانوس پيما ؟

 

ــ آفرين ! آه ، آفرين ! درباره ي كشتي هاي اقيانوس پيما چيست ؟

 

مدتي به سكوت گذشت و در مغز آقاي كمبوجيه ، تنها صداي تيك تاك ساعت طنين مي افكند . معلوم بود كه جواب ، سنجيده و از روي كمال بي طرفي خواهد بود ، چون آقاي كمبوجيه به دقت فكر مي كرد . خوشبختانه مذاكره ادامه يافت :

 

ــ در اين باره من هيچ عقيده ي خاصي ندارم .

 

بار ديگر بن بست با تمام سياهي و وحشتش از دور نمودار شد ــ بن بست مذاكرات ــ و آقاي كمبوجيه در زير لحاف به خودش فشار مي آورد و مثل غريق نوميدي كه دست هايش را به هر طرف تكان مي دهد تا مگر به تخته پاره اي برخورد كند از اين شاخه به آن شاخه مي جست ، دنبال موضوع ها مي دويد و دستش را ، گاه با خشونت و سرعت ، و گاه به نرمي و آرامي ، به جلو مي برد كه فكر را محكم بگيرد و نگذارد فرار كند . بالاخره توفيق ، گرچه نسبي بود ، نصيبش شد :

 

ــ درباره ي عشق فكر مي كنم .

 

ــ درباره ي عشق فكر مي كني ؟

 

ــ درباره ي عشق فكر مي كند !

 

آقاي كمبوجيه از وحشت نزديك بود فرياد بكشد . در مغزش از هرگوشه كسي يكي از زمان هاي گوناگون عشق ورزيدن را صرف مي كرد :

 

« كمبوجيه عشقبازي مي كند ! كمبوجيه عشقبازي نكرده است ! كمبوجيه ، عشقبازي مي كني ؟ »

 

آقاي كمبوجيه مصمم شد كه به اين شلوغي خاتمه بدهد . با لحن محكمي ، كه نشانه ي اراده ي خلل ناپذير است ، در مغزش بانگ زد :

 

ــ بله ، عشقبازي مي كنم !

 

ــ چطور مثلاْ ، نه ، حالا خودمانيم ، عقل به ما داده اند كه بفهميم . خودت قضاوت كن ، براي اينكه قضاوت خودت اشتباه درنخواهد آمد مثلاْ زير لحاف عشقبازي مي كني ؟

 

ــ مسلم است كه كسي زير لحاف عشقبازي نمي كند . يعني در مراحل اول ، عشق از زير بوته هاي گل شروع مي شود و البته بعد به زير لحاف ختم مي شود .

 

ــ آه كمبوجيه !

 

ــ بله ، آه كمبوجيه ! زمستان بود . چه زمستان سختي بود . اين قصه مال چندين سال پيش است ، چندين سال پيش كه من نوجوان بودم و تازه معني زيبائي ها را مي فهميدم آن وقت ، آن شب كه باران مي آمد و ما براي اينكه حوصله مان سر نرود به خانه ي آنها رفتيم ، من براي اولين بار « او » را ديدم

 

ــ چه عشق آتشيني بود كه سرانجامش معلوم نشد

 

ــ درست و حسابي يك تراژدي بود .

 

ــ آه ، چه اغراقي ! كمدي بود .

 

آقاي كمبوجيه چنان به تخت فشار آورد كه ناله ي تمام فنرها بلند شد .

 

ــ نه ، كمدي نبود ! نبود ! نبود !

 

اكنون باز از توي تمام حجره ها و پشت تمام دريچه هاي مغزش آدم هاي نامرئي فرياد مي زدند : « نبود ! نبود ! » و آقاي كمبوجيه چنان دندان هايش را به هم فشرد كه رشته ي فكرش ناگهان قطع شد . سكوت روز بهار را تنها صداي ساعت درهم مي شكست و در زير لحاف چيزي تكان مي خورد . روي قرائن و امارات هر كس حق دارد كه خيال كند آن چيز آقاي كمبوجيه بود ، اما من ترجيح مي دهم كه بگويم :

 

نه ، دوستان محترم ! اين ، درون آقاي كمبوجيه بود كه ، منقلب و ناراحت ، موضوع تازه اي را براي فكر كردن مي جست ، يا بهتر بگوئيم حتي اين ، درون آقاي كمبوجيه هم نبود ، نياز فكر كردن بود . اگر بتوان گفت . نياز فكر كردن بود براي زندگي كردن . و اتفاقاْ اينجا هم يكي از جمله جاهائي است كه هر چيز را مي توان وارونه كرد بي آنكه در وضع تغييري بدهد . مثلاْ حق داريم بگوئيم : چيزي كه در زير لحاف مي جنبيد نياز زندگي كردن بود براي فكر كردن .

 

هر چه بود نمي توان بيش از اين مته به خشخاش گذاشت . چون اگر چنين كنيم گناهمان با گناه كشيشاني كه ، در كشاكش جنگ خانمانسوز دوست و دشمن ، درباره ي تعداد فرشتگان و نوك سوزن بحث مي كردند مشابه خواهد بود ( چيزي كه از وطن پرستي به دور است ) و به علاوه از تماشاي شكست يا فتح آقاي كمبوجيه هم محروم خواهيم ماند . خوشبختانه آقاي كمبوجيه با پيروزي كامل باز شروع كرده بود به فكر كردن :

 

ــ خب ، آخرين مطلبي كه درباره ي آن فكر مي كردم چه بود ؟ تيك تاك ساعت ؟ نه ، گمان نمي كنم . اصلاْ چرا به ياد تيك تاك ساعت افتادم ؟ پس درباره ي خدا بود خدا بزرگ بود و بعضي هم دلشان مي خواست بگويند طبيعت . نه اين هم نبود . بعضي ستاره ها ثابتند و بعضي حركت مي كنند البته شك نيست ، كما اينكه چند ستاره هم هستند كه تندتر از همه حركت مي كنند و به آنها شهاب مي گويند . پس چه بود ؟ اي خداي بزرگ ! درباره ي كشتي ها هم كه من عقيده ي مخصوصي ندارم ، يعني اصلاْ عقيده اي ندارم ، براي اينكه واقعاْ مضحك است كسي كه كارش كارش چيست ؟

 

ــ خوردن و خوابيدن و به فكر زندگي نبودن .

 

ــ راستي اين هم مسأله اي است كه آيا آدم بايد هميشه و در همه حال دنبال كار كردن برود يا نه يعني مثل من به يك زندگي ابتدائي اكتفا بكند يا به همه كار دست بزند ، پول هايش را جمع كند و خانه هاي كوچك و بزرگ بخرد ؟ بايد درست و حسابي سر فرصت فكرش را كرد . اما من از اين زندگي متنفرم متنفرم ؟ بله كاملاْ ، دلم مي خواهد همانطور كه رفيقم مي گفت زندگي بكنم ، آن هم نه مثل او در عالم خيال ، بلكه در همين دنياي واقعي : يك گوشه ي دورافتاده ، كنار يك رود آرام كه زمستان ها خشك باشد و تابستان ها پر آب . اين را زودتر بگويم : در يك شهرستان درجه اول ــ از اين همه سر و صدا ديوانه شده ام ــ خانه اي بسازم مطابق ميل خودم با چند تا باغچه كه در آنها گل و گياه بكارم و صبح آبشان بدهم و مواظبشان باشم . بعد اين خانه يك اتاق داشته باشد خيلي بزرگ ــ آخر من از اين اتاق هاي قوطي كبريتي به تنگ آمده ام ــ آفتاب گير . دور تا دور اين اتاق را قفسه بگذارم و كتاب هاي نو در آنها بچينم ، كف اتاق را با يك قالي قشنگ فرش كنم ، گوشه و كنار چند تا مخده بگذارم ؛ بعد وقتي زمستان مي آيد بخاري را روشن كنم ، تمام پرده ها را بيندازم ( اما باز هم از پشت شيشه ها بتوانم برف ها را كه يواش يواش به زمين مي ريزند ببينم ) ، چند تا رفيق داشته باشم ، هر ماه يكي از آنها بيايد به سراغم . با هم بنشينيم توي اتاق ، از صبح شروع كنيم يك منقل جلومان باشد پر از آتش هاي پشت گلي ، يا سينه كفتري ، فرق نمي كند . ولي آنقدر حساس كه اگر خواستيم به اشان فوت بكنيم يك پرده ي نازك خاكستر رويشان بنشيند ، يكي دو قوري آب جوش براي اينكه چاي هميشه آماده باشد ، استكان ها همه شسته ، آنقدر شسته كه برق بزنند ، آن وقت از توي گنجه كه زياد هم دور نگذاشته باشند ــ همان دم دست كه آدم ديگر بلند نشود ــ شيشه عرق را دربياوريم ، سر وافور را به شانه ي منقل تكيه بدهيم و تا غروب گل بگوئيم و گل بشنويم ، همه اش حرف بزنيم ، هر چه دلمان مي خواهد بگوئيم ، گاهي يك كتاب دربياوريم ( اين زحمت را ديگر آن رفيقي كه مصاحب يك ماهه است بايد بكشد ، چون من در آن موقع حال تكان خوردن هم نخواهم داشت ) و نرم نرمك بخوانيم ، زمستان را همين طور بگذرانيم تا بهار بيايد . وقتي كه بهار شد پرده ها را پس بزنيم كه شكوفه ها توي اتاق را ببينند ، چرا من به خودم زحمت بدهم كه شكوفه ها را ببينم ؟ يخچال را كم كم دم دست بگذاريم و باز هم

 

نكته اينجاست كه چون آقاي كمبوجيه به اينجا رسيد ديگر فكر امانش نمي داد . اكنون صحنه كاملاْ عوض شده بود و آقاي كمبوجيه در زير لحاف سنگين ( تازه داشت متوجه مي شد كه چه لحاف سنگيني است ) مي لوليد و در جستجوي راهي بود كه شايد بتواند از دست اين همه فكرهاي رنگارنگ فرار كند . نيم خيز شد و سرش را از زير لحاف بيرون آورد و نزديك بود خودش را از تختخواب به زمين بيندازد ، اما فكر با چنان سرعت و قوتي بر سرش كوفت كه لحظه اي بعد ، در سنگر نرم و راحتش ، آرام و بي حركت دراز كشيده بود و همه جايش را لحاف مي پوشاند . باز هم مثل هميشه ( آه باز هم مثل هميشه فراموش كردم . بگذريم .) تيك تاك ساعت بود كه سكوت را آهسته مي تراشيد و هر كس حق دارد كه خيال كند آقاي كمبوجيه ، خداي ناكرده ، به مرگ ناگهاني درگذشت و يا خوابش برد . اما من معتقدم كه شاعرانه تر سخن بگوئيم ، مثلاْ : « آقاي كمبوجيه ، در سنگر تسليم شد . خوشبختانه قمقمه ي او كاملاْ خالي بود و دشمن نتوانست به غنيمت ــ مقصود آب است ــ دست يابد .» اما حق با شما است ، گزارش رسمي را نمي توان سخن شاعرانه خواند ، بهتر است بگوئيم : « آقاي كمبوجيه با خيالي دلنشين هم بستر شد » و پس از اينكه او را بوسيد از روي تختخوابش برخاست . بيرون اتاق ، يك پسربچه ي زيبا انتظارش را مي كشيد . پسربچه كه چهارده سالش تمام نشده بود لباسي پوشيده بود كه او را زيباتر از هميشه نشان مي داد ــ مثل اينكه از اعماق قرون گذشته بيرون آمده است ــ و عرق چين زردوزي شده اي را كه كج روي سرش گذاشته بود با دست نوازش مي كرد . آقاي كمبوجيه وقتي به او رسيد ايستاد ، دستش را زير چانه ي او گذاشت و سرش را بلند كرد . پسربچه از شرم گلگون شد و لبخند زد . متأسفانه وقتي لبخند زد كه درِ خانه ي بزرگي را كه كنار رودخانه بنا شده بود زدند و آقاي كمبوجيه مجبور شد به او اجازه بدهد كه برود در را باز كند . همانطور كه من و شما نمي توانيم حدس بزنيم چه كسي بود كه به ديدار آقاي كمبوجيه آمده بود ، خود آقاي كمبوجيه هم در زير لحاف سنگين هر چه مي كوشيد به ياد نمي آورد كه تازه وارد را كجا ديده است . به هر حال به طرف او رفت :

 

ــ بله ، حضرت آقا ! چه فرمايشي داشتيد ؟

 

ــ جنابعالي آقاي كمبوجيه ( مهر اداره ي قند و شكر روي آن خورده است ) نيستيد ؟

 

ــ چرا ، البته خودم هستم .

 

ــ اوه ، مهربان ترين مهربانان و عجيب ترين دوستان ! من يكي از ياران تو هستم كه نوبتم رسيده است .

 

آقاي كمبوجيه صلاح در آن ديد كه جدي باشد :

 

ــ دوستي كه بايد يك ماه جاري را با من بگذراند هم اكنون در اتاق وافور مي كشد ، بنابراين شما به رسميت شناخته نمي شويد .

 

تازه وارد ، هنوز مداركش را ارائه نداده بود كه آقاي كمبوجيه فرياد كشيد :

 

ــ بچه ، او را بيرون كن !

 

به يكباره از درهاي مرئي و نامرئي خانه هزاران پسربچه ي زيبا ، بعضي مثل پنجه ي آفتاب و بعضي مثل قرص قمر ، با عرقچين هاي زردوزي شده و تنبان هاي گشاد ، و يا با شلوارهاي گلف و پيراهن هاي كاوبوي و سرانگشت هاي عناب رنگ ، بيرون جستند و دوست از راه رسيده را كه هاج و واج مانده بود به خفت و خواري تمام به رودخانه پرتاب كردند .

 

اكنون وقت آن است كه هر كس به اشتباهش اعتراف كند ، چه آن كه آقاي كمبوجيه را مرده مي پنداشت و چه آن كه فكر مي كرد خوابيده است و حتي من كه گزارش غيرواقع دادم و شعر بي معني سرودم . حقيقت امر اين است كه در اين مدت آقاي كمبوجيه تسليم نشده بود ، بلكه با يك حيله ي جنگي ( خود را به خواب زدن يا عاميانه تر خود را به موش مردگي زدن ) مي خواست حريف را به زانو درآورد . حريف او ( فكر ، فكري نافذ كه مثل سيل سوراخ كننده بود ) اكنون داشت قد خم مي كرد تا به زانو دربيايد و آقاي كمبوجيه از روي خوشدلي فطري خواست در اين دقايق آخر به ملايمت با او رفتار كند .

 

ــ راستي خيلي مضحك بود . تازه حالا يارو را شناختم . حيواني راست مي گفت كه از دوستان ثابت قدم من است . حالا چه كار بايد كرد ؟ مسلماْ وقتي كه خانه را ساختم و دم و دستگاه را به راه انداختم به جبران اين بي احترامي ، اولين ماه را با او خواهم گذراند

 

ــ اما فكرش را بكن ، بهتر نيست يك زن بگيري كه شب برايت آبگوشت بپزد و روز سيب زميني و هويج سرخ كند كه بيش از اين معده ي بيچاره ات را با كالباس و نان سفيد به جنگ وا نداري ؟ هر روز لباس هايت را بشويد و اتو بزند ، برايت بچه بياورد مثل هلو ، اسمش را بگذاري ، اسمش را بگذاري مثلاْ يك زهرماري اسمش را بگذاري كه وارث نام تو باشد و يادت را در جامعه جاويد نگاه دارد ؟ بعد هر سال يكي به جمع وارثان اضافه بكني ، مثل دانه ي تسبيح ، آنقدر زياد كه سر سفره جاي خودت نباشد ، هي وق بزنند و از هم بقاپند و از هر طرف آنقدر مهارت را بكشند كه به فكر هيچ چيز نيفتي ؟ به جاي ترياك و عرق و رفيقان يك ماهه ، خودت را با زن و بچه ها و ديزي آبگوشت و قرض هاي اول ماهت تخدير كني ؟

 

زنگ ساعت بود يا بلاي آسماني يا موهبت الهي ، هرچه بود چرت آقاي كمبوجيه را چنان پاره كرد كه به سرعت بلند شد و روي تختخوابش نشست . ساعت شماطه دار همچنان زنگ مي زد و آقاي كمبوجيه به ياد آورد كه از روي فراموشي تكمه ي زنگ را آزاد گذاشته است . به تدريج دورنماي وحشتناكي در جلو چشمانش پديدار مي شد : بلند شدن ، دست و رو شستن ، به مستراح رفتن ، توي خيابان ولو شدن و صبحانه و ناهار را يكجا به اسم عصرانه خوردن .

 

به ملايمت و آرامي بار ديگر در تختخوابش دراز شد ، منتهي دستش را هم دراز كرد و از زير تخت ظرفي برداشت و زير لحاف برد و پس از مدتي بيرون آورد و گذاشت سرجايش و با خوشحالي گفت :

 

ــ اين از اين يكي .

 

بعد از آن باز دستش را دراز كرد و از روي سربخاري سفره اي را برداشت ، روي شكمش پهن كرد و بنا كرد به خوردن ( متأسفانه به علت اينكه اتاق به تدريج تاريك مي شد معلوم نبود كه آقاي كمبوجيه چه مي خورد ).

 

در يك روز فرح انگيز بهاري ، كلاغ ها عشقبازي مي كردند و ماهي ها از هم جدا مي شدند و آقاي كمبوجيه با چشم هاي باز بادكرده فكر مي كرد :

 

ــ باز هم رحمت به روزهايي كه اداره داريم . روزهاي تعطيل همه اش همين جور مي گذرد . واضح است منتهي من آخرين بار راجع به چه فكر مي كردم ؟ آهان ، تازه يادم آمد : فرق كمدي و تراژدي صحيح ، تراژدي آن است كه يك نفر را بكشند ، آن يك نفر هم بايد عاشق باشد و كمدي آن است كه خانواده ي عروس دخترشان را به مرد عاشق كه به خواستگاري آمده است ندهند . بنابراين عشق آن سال زمستان من چه بود ؟ چون مرا نكشتند تراژدي نبود و چون من اصولاْ به خواستگاري هم نرفتم كه معلوم شود خانواده ي عروس موافقند يا مخالف ، پس كمدي هم نمي تواند باشد شايد بتوان گفت

 

ــ شايد ندارد ، به يقين مي توان گفت كه مضحك بود .

 

3

 

شناسنامه ي دوم :

 

دوشيزه « سكينه » ، داراي نام خانوادگي ( مهر اداره ي قند و شكر ) فرزند ( مهر اداره ي قند و شكر ) در تاريخ نوزدهم ماه بهمن سال 1300 شمسي در شهر ( مهر اداره ي قند و شكر ) متولد شده است . در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است . دوشيزه سكينه ساكن يكي از شهرستان ها است .

 

 

4

 

يك شب از زندگاني دوشيزه سكينه :

ساعت 7 ــ دوشيزه سكينه با اوقات تلخ از جلو آينه بلند شد و همانطور كه روبان هايش را در دست داشت به طرف مادرش رفت . مادرش خدابيامرز ( به مناسبت اينكه اخيراْ ممكن است مرحوم شده باشد ) از زير عينك به او نگاهي كرد و به تدريج صورتش به شكل يك علامت سؤال چروكيده درآمد . دوشيزه سكينه لب هايش را غنچه ي نيمه شكفته كرد و با صداي بلند به سؤال مادرش جواب داد :

 

ــ مامان ، من از غروب تا حالا به خودم اذيت مي كنم كه فرم موهاي سرم كاملاْ دم اسبي بشود . اما هر دفعه ، نه اينكه دست تنها هستم و گره اش را شل مي زنم ؟ به جاي اينكه مثل دم اسب هاي چموش سر به هوا بايستد درست مثل اسب هاي از جنگ برگشته پخش و پلا مي شود . حالا مي خواهم كه شما در اين كار كمكم كنيد .

چروك هاي صورت مادر دوشيزه سكينه به تدريج باز شد و اين بار به صورت يك علامت تعجب درآمد . خودش گفت :

ــ چي گفتي ، مادر ؟

دوشيزه سكينه براي مادر گوش سنگينش بار ديگر آنچه را كه گفته بود تكرار كرد . اما خيال نكنيد كه قضيه به همين آساني خاتمه يافت . تازه ساعت هفت و نيم بود كه پيرزن خداشناس حرف دخترش را فهميد و مراسم بستن گره و بقيه ي آن تا ساعت هشت ادامه داشت .

ساعت 8 ــ دوشيزه سكينه با موهاي دم اسبي سر به هوا ، در حاليكه تا حد امكان مي كوشيد سرش را تكان ندهد ، روي يك صندلي لهستاني نشست و مجله ي « بانوان آينده » را در دو دست گرفت و آن را به محاذات سرش بالا برد تا مطالعه كند . اما چون حوصله ي اين كار را نداشت ( چند روز پيش در دفتر خاطراتش نوشته بود : من براي مطالعه ساخته نشده ام ) بنا كرد آن را ورق زدن . جسته گريخته از هر صفحه چيزي مي خواند :

پيام واعظ شهير به بانوان آينده ي ايراني : آري ، خواتين ، اين گل هاي سرسبد اجتماع ، كه كه دامن هاي كوتاه و لباس هاي تنگ مي پوشند نبايد انتظار داشته باشند كه اندامشان به خوبي رشد كند و گرنه « رابرت » مي دانست كه او ساليان دراز در رشته ي زيبائي اندام كار كرده است عدم توفيق او بسته به همين امر بود ، يعني به جاي اينكه كتاب هاي مرا كه پنديات لازمه در لباس صنايع ظريفه است بخواند به قرائت كتب ضاله مشغول شده بود و روي همين اصل بيچاره عمرش را به شما داد

آري اي دختران زيباروي

تا كي آخر غمين ز حسرت شوي

« يا بزرگي و عز و نعمت و جاه

يا چو مردانت مرگ روياروي »

علت اينكه من در اين مسابقه شركت كرده و عكس خود را فرستاده و مقاله نوشته ام آن است كه به تمام ملل دنيا بفهمانم كه در سايه ي تحولات روزافزون ، ما بانوان ايراني هم از چادر و چاقچورهاي قديمي به درآمده و براي خود روزنامه و كانون و بنگاه و تشكيلات و مطبوعات درست كرده و دست به دست ساير فنومن هاي اجتماعي از قبيل مردان و كودكان و جوانان و نيروهاي صنعتي و انتظامي داده ، خودمان و ارابه ي تاريخ را به جلو سوق مي دهيم و حاضريم حتي قطرات خون خود را در اين راه بر زمين بريزيم آفرين ! دوشيزه ي عزيز ، خوشوقتيم كه نصايح خواهرانه ي ما كه مرتباْ در صفحه ي « جواب به شما » چاپ مي شود چنان مؤثر واقع شده كه از اين عادت غيرواجب دست كشيده ايد وگرنه به شما همان مي رسيد كه به آن مارگرت ستاره ي مشهور سينما رسيد . تا آنجا كه وقتي لازم بود ديگر خوني نداشت كه بر زمين بريزد .

 

دوشيزه سكينه مطالعه ي خود را تا ساعت 9 به همين ترتيب ادامه داد .

ساعت 9 ــ باز هم مثل هميشه ( اما با قيد احتياط ) دوشيزه سكينه در را به روي ابوي باز كرد . ( مدت ها پيش در دفتر خاطراتش نوشته بود : « براي چه من به مادرم كه روزها و شب ها مرا پرورانده و از خون جگر و اشك چشم برايم مايه گذاشته است بگويم والده ! چرا من اينقدر با كسي كه به من محبت و صميميت داشته است رسمي رفتار كنم ؟ نه ! من يك دختر احساساتي هستم كه نمي توانم بر خلاف نداي قلبم رفتار كنم . من او را مامان صدا خواهم زد . در مورد پدرم برعكس است ، او كسي است كه من بايد تا مي توانم احترامش را هرچه بيشتر رعايت كنم . آري اول احترام و بعد محبت . لذا چقدر زشت و بي ادبانه و ناهنجار خواهد بود كه او را پدر بنامم . تنها با گفتن ابوي است كه مي توانم مراتب احترامم را نسبت به او كه در حقيقت دومين به وجود آورنده ي من است ثابت و مبرهن كنم. » )

وقتي ابوي و مامان و دوشيزه سكينه بر سر سفره ي شام ( خوشبختانه چون برق پس از خاموشي اوائل شب ، آمده بود همه جا نيمه روشن بود و معلوم بود كه اين خانواده ي خوشبخت نان و آبگوشت كله ي گوسفند مي خورند .) نشستند با صحبت هاي جدي كه هر شب تكرار مي شد و به مناسبت سنگيني گوش مامان و لكنت زبان ابوي و ايرادهاي بني اسرائيلي دوشيزه ، بيش از آنچه كه بايد وقت مي گرفت ، شروع شد :

ــ ابوي ، من ديگر طاقت تحمل اين محيط خراب را ندارم . آخر تا كي بايد آدم از هر طرف ناملايمات ببيند و دم نزند ؟ من ديگر نمي توانم شاهد اين همه فساد و ظلم باشم . دروغگوئي و ستمگري و بي اعتنائي به قوانين جاري مملكت هر ايراني نيك سيرتي را به ستوه آورده است . شما خودتان فكر بكنيد كه علاوه بر اينها من يكي از دوشيزگان اين مملكت هستم ، جنساْ زن آفريده شده ام . البته نمي خواهم بر خلاف تمايلات قلبي خودم مقام خود را بالا ببرم و بگويم بيش از ديگران حساس مي باشم ، نه ، فعلاْ اين قسمت را مسكوت عنه مي گذارم . جان كلام من اينجاست كه من مي خواهم با مردان حقوق مساوي داشته باشم ، احترامم محفوظ باشد ، حق تعليم و تربيت داشته باشم و حتي براي تماشا هم كه شده سري به پارلمان بزنم و بتوانم استعدادهاي نهفته ام را كه اكنون در گوشه و كنار وجودم پلاسيده شده اند به منصه ي ظهور درآورم و آنها را در دسترس همگان قرار دهم . تمام اين ملاحظات مرا بر آن داشته است كه از مدتي پيش به شما پيشنهاد كنم مرا به خارجه بفرستيد و امشب هم مصراْ تقاضاي خود را تجديد مي كنم و اميدوارم به آن بذل توجه بيشتري بكنيد .

ــ ابوي ( ادب از نسل جديد به نسل قديم هم سرايت كرده بود ، به نحوي كه مامان به خود اجازه نمي داد مثل سابق شوهرش را « مردكه » خطاب كند ) ، دخترم چه مي گفت ؟

ضمن تغذيه ي همگاني ، دوشيزه سكينه و ابوي با حوصله و كوشش سعي كردند مطالبي را كه گفته شده بود به مامان بفهمانند . پس از اينكه فارغ شدند ، ابوي چنين گفت :

ــ دخترم براي بنده سعادتي بالاتر از اين نيست كه يگانه ثمره ي شب شب زفافم را براي ادامه ي تحصيلات و دوري از نا ناملايمات به خارجه جه بفرستم ، اما آن وقت با دل خود دل والده والده والده ات ( ملاحظه مي فرمائيد كه ادب همگاني شده بود ) چه كنم ؟ ما نمي توانيم فراق تو را تحمل كنيم . آيا نمي شود در پيشنهاد خود تجديدنظر بكني و براي تكميل تحصيلات عاليه به تهران بروي بروي بروي ؟ و به همان تماشاي پارلمان قناعت كني ؟ درست است كه روح حساس و فكر بلند تو در آنجا هم آزرده مي شود ، اما چه بايد كرد ؟ وطن ما بايد به دست تو و من و والده والده والده و امثال ما و كودكان تو ( انشاءالله ) آباد شود . هيچ وقت خارجي دلش براي ما نمي سوزد . وانگهي ، تو اگر نتواني در مملكت خودت كاري بكني در خارجه هم به طريق اولي كاري از پيش از پيش از پيش

 

چون بيم سكته مي رفت مذاكره قطع شد . اما مامان سرش را فيلسوفانه تكان مي داد و با وجودي كه هيچ نمي شنيد معلوم نيست چرا باز هم مثل هميشه خيال كرد كه ابوي با مسافرت دوشيزه سكينه به خارج موافقت كرده است . اين است كه خنديد و گفت :

ــ سكي جون ( علامت اين بود كه مامان نهايت حسن نيت را به كار برده است ) ، حالا انشاءالله رحمان چه وقت مي روي ؟

پس از مدتي كه با او سر و كله زدند تا حاليش كنند كه هنوز موافقتي به عمل نيامده است ، باز هم بحث هاي جدي بي نتيجه تا ساعت يازده ادامه يافت . تنها نتيجه اي كه امشب به دست آمد اين بود كه دوشيزه سكينه راه زندگيش را تغيير داد ، و به جاي تكميل معلومات خياطي قصد كرد كه در رشته ي خانه داري به مطالعات خود ادامه بدهد .

ساعت 5/11 ــ خواب . دوشيزه سكينه مطلقاْ به خيالات شيطاني از قبيل هماغوشي با مردان ، شوهر كردن و خيالات روحاني ، مثل بچه دار شدن ، اهل زندگي زناشوئي بودن ، شكم باردار ، لالائي و جز اينها ، اجازه نمي داد در مغزش راه پيدا كنند و شايد به همين علت بود كه هر شب قرص خواب آور استعمال مي كرد .

ساعت 4 بعد از نيمه شب ــ دوشيزه سكينه به قضاي حاجت رفت و پس از برگشتن قرص ديگري خورد و پس از آن تا صبح خواب بود .

 

 

5

 

چند جمله ي احساساتي :

 

مدت ها گذشت . سالياني پس از آنكه اين دو شناسنامه را بررسي كرديم ، به شناسنامه ي ديگري برخورديم كه پرده از راز مهمي برداشت و به علاوه نشان داد كه بر خلاف آنچه شايع است دستگاه هاي ما ، و به خصوص دستگاه آمار متولدان ، بسيار خوب كار مي كند چون در شناسنامه ي اخير ديگر خبري از مهر اداره ي قند و شكر نبود .

 

6

 

شناسنامه ي سوم :

 

آقاي « ارسطو » داراي نام خانوادگي « زنجبيليان » فرزند « كمبوجيه » و « سكينه خانم » در تاريخ بيستم ماه اسفند سال 1335 شمسي در شهر ري متولد شده است . ( در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است .)

 

 

 

7

 

يك روز و يك شب از زندگي آقاي ارسطو :

 

وقايعي را كه در يك شبانه روز براي آقاي ارسطوي شيرخوار اتفاق مي افتد به انضمام وقايعي كه احتمال دارد اتفاق بيفتد مي توان در چند كلمه خلاصه كرد ( خواب ها ، گريه ها ، فكرها ) ، اما چه گناه بزرگي است اگر بخواهيم تنهائي بزرگ او را هم سرسري بگيريم و تنها به آن اشاره اي بكنيم ( مثنوي هفتاد من كاغذ شود ) يك سال پيش كه ارسطو به دنيا آمد تنها نبود : با همسفري به سير و سياحت اين دنياي فاني آمده بود ، با برادري شبيه خودش كه يكي دو ماه بعد ، در شب نشيني خانوادگي كه فقط در چنين مواقعي تشكيل مي يافت ، اسمش را « اشكبوس » گذاشتند ، اشكبوس و ارسطو از آن پس اين دو يار همدل كه گرچه در قنداق هاي جداگانه پيچيده شده بودند اما دل و جانشان متحد بود ، با هم گريه كردند و جيغ كشيدند و به خواب رفتند و با هم بيدار شدند و زندگي را لمس كردند . اما چه مي توان كرد كه كار روزگار هميشه جدائي افكندن است : هفته ي پيش اشكبوس مهربان بي هيچگونه مقدمه اي وفات يافت . مرگ جانسوزش آنقدر ناگهاني و مرموز بود كه از هر سو عقايد موافق و مخالف را برانگيخت و هر مقام ذي صلاحيتي آن را به نحوي توجيه كرد . پزشك قانوني در گواهي خود با ترديد چنين نوشت : « گواهي مي شود كه آقاي اشكبوس ، يك ساله ، فرزند آقاي كمبوجيه ، به علت ضعف مزاج و بيماري داخلي فوت كرده است . با آنكه به خاك سپردن ايشان بلامانع است ، معهذا مي توان براي رفع هرگونه شبهه اي به كالبدشكافي اقدام كرد .» يك روزنامه ي عصر در ستون حوادث خود به اين ترتيب اين ضايعه را يادآور شد : « ديشب طبق گزارش خبرنگار مخصوص اطفال ، كودك يك ساله اي ملقب به اشكبوس ، همانطور كه در بغل مادرش بوده است ناگهان خود را به ميان حوض آب پرتاب و در دم به هلاكت مي رسد . مقتضي است مادران » در همان لحظات بحراني ، سكينه خانم دفتر خاطراتش را از چمداني كه يادگار دوران دوشيزگيش بود بيرون كشيد و در گوشه اي كه سفيد مانده بود نوشت : « آه اين محيط نامساعد ، اين همه ناملايمات كه از در و ديوار مي بارد ، اين قوانين و مقررات غلط و اين آدم هاي كثيف و بي تربيت باعث شدند كه اشكبوس من براي فرار از آنها و دوري از مبتذلات و كثافات زندگي راه جهان ديگر را در پيش گيرد .» و يكي دو روز بعد كه امواج غم فرو نشست سطر ديگري به نوشته اش اضافه كرد : « آري بايد همين فردا ، حتي اگر ممكن است همين الان ، لااقل ارسطو را نجات بدهم بايد او را به خارجه بفرستم ، و خود به تماشاي موزه ها و تآترها و پارلمان بپردازم .»

 

در تمام اين مدت آقاي كمبوجيه ساكت بود و معلوم نبود در مغز فعالش چه مي گذرد . بالاخره در يك بعد از ظهر گرم مجال يافت كه درباره ي مرگ فرزند عزيزش ( كه از وارثان نامش بود ) فكر بكند و دست آخر در نيمه شب آن روز به اين نتيجه رسيد : « فرزند دلبند مرا عوامل مختلفي به ديار عدم فرستاد . او يك دقيقه استراحت نمي كرد . مجبور بود در تمام ساعات و دقايق عمر كوتاهش فعاليت كند و عرق بريزد ، او نمرد بلكه خودكشي كرد . او سنگر زندگي را تهي كرد در حاليكه من سال ها است با چند قمقمه ي خالي پوسيده ، مدام از اين گوشه به آن گوشه فرار مي كنم .»